#تلنگر
🌺به خاطر ۳چیز هیچگاه کسی رو مسخره نکن:
۱_چهره ۲_والدین. ۳_زادگاه.
چون انسان هیچگاه حق انتخابی در مورد آنها ندارد.
🌹به زیباییت نناز
تو خلقش نکرده ای…
🌱افتخار به اصل و نسب خودت نکن
تو انتخابش نکرده ای…
❣اگه میتونی
[ ایمات واخلاق]
[مَنِش]
[و انسانیتت رابساز ]
چون فقط خودت هستی که این خصلت ها رو درخودت بوجودمیاری..
@Shahadat_dahe_haftad
کانال ❣ شهادت + دهه هفتاد❣
💢یه #جوان تو دل برویی💗 بود،آدم لذت میبرد نگاهش کنه😍 من واقعا عاشقش بودم، اونوقت این جوان رو چون ما راه نمی دادیم🚷 بیاد رفت #مشهد در قالب فاطمیون به اسم #افغانی ثبت نام کرد خودشو رسوند اینجا...
💢هیئتی🏴 راه انداخته بود بنام #حضرت_ابوالفضل وقتی مادرش علت این نامگذاری را جویا می شود‼️ میگوید بخاطر #ادب حضرت،آخه ارباب خیلی با ادب بودند👌 به امام حسین(ع) خیلی ارادت داشتند من #شیفته ادب حضرت عباسم❣
💢دوستانش گفتند وقتی #شهید شد قمقمه اش پر از آب💧 بود و لب های خشکش ما را به یاد تشنه لبان #کربلا می انداخت او لب به آب نزده بود🚱 تا بعد #شهادت از جام ساقی کربلا آب بنوشد
💢 #نذر حضرت ابوالفضل بود، ده دقیقه الی یک ربع⏰ قبل از آذان ظهر تاسوعا یعنی دقیقا همان لحظه ای که 24 سال🗓 پیش نذر حضرت عباس(ع) شده به درجه ی رفیع #شهادت نایل می شود🕊
#شهید_مصطفی_صدرزاده
#شهید_مدافع_حرم
@Shahadat_dahe_haftad
کانال ❣ شهادت + دهه هفتاد❣
#مروری_بر_زندگی_شهدا
#شهید_محمودرضا_بیضائی
یکبار عکسهایی را که آنجا از دیوار نوشتههای تکفیریها گرفته بود نشانم داد.
توی عکسها یک عکس هم از یکی از بچههای خودشان بود که او را در حال نوشتن شعاری به زبان عربی روی دیوار نشان میداد.
به این عکس که رسیدیم محمودرضا گفت: این بعد از نوشتن شعار زیرش نوشت «جیش الخمینی فی سوریا»…
این را که گفت زد زیر خنده....
گفتم به چی میخندی؟ گفت تکفیریها از ما و نام امام خمینی (ره) بشدت میترسند!
بعد تعریف کرد که یک روز در یکی از مناطقی که آزاد شده بود، متوجه پیرمردی شدیم که سرگردان به اینطرف و آنطرف میدوید.
رفتیم جلو و پرسیدیم چه شده؟ گفت پسرش مجروح در خانه افتاده اما کسی از اهالی محل اینجا نیست که از او کمک بخواهد.
با تعدادی از بچهها رفتیم داخل خانهاش و دیدیم پسرش یکی از تکفیریهای مسلح است؛ با هیکل درشت و ریش بلند و لباس چریکی که یک گوشه افتاده بود و خون زیادی از او رفته بود. تا متوجه حضور ما در خانه شد شروع کرد به رجز خواندن و داد و فریاد کردن و هر چه از در دهانش درآمد نثار علویها و سوریهایی کرد که با آنها میجنگند.
همینطور که داشت فریاد میزد و بد و بیراه میگفت، یکی از بچهها رفت نزدیکش و توی گوشش به عربی گفت میدانی ما کی هستیم؟ ما ایرانی هستیم. این را که گفت دیگر صدایی از طرف در نیامد!
@Shahadat_dahe_haftad
کانال ❣ شهادت + دهه هفتاد❣
#عاشقانه_شهدا 🌹
قهربودیم درحال نمازخواندن بود...
نمازش که تموم شد نشسته بودم و توجهی به همسرم نداشتم ..
کتاب شعرش را برداشت وبایک لحن دلنشین شروع کرد به خواندن...
ولی من بازباهاش قهربودم!!!!!
کتاب را گذاشت کنار...به من نگاه کردوگفت:
"غزل تمام...نمازش تمام...دنیامات،سکوت بین من و واژه ها سکونت کرد!!!!
بازهم بهش نگاه نکردم....!!!
اینبارپرسید:عاشقمی؟؟؟سکوت کردم....
گفت:عاشقم گرنیستی لطفی بکن نفرت بورز....
بی تفاوت بودنت هرلحظه آبم می کند.
.." دوباره بالبخند پرسید:عاشقمــــــی مگه نه؟؟؟؟؟
گفتم:نـــــــه!!!!!
گفت:"تو نه می گویی و پیداست می گوید دلت آری...
که این سان دشمنی یعنی که خیلی دوستم داری..."
زدم زیرخنده....و روبروش نشستم....
دیگر نتوانستم به ایشان نگویم که وجودش چقدر آرامش بخشه...
بهش نگاه کردم و ازته دل گفتم...
خداروشکرکه هستی....
راوی:همسر شهید بابایی
#همسر_شهيد
@Shahadat_dahe_haftad
کانال ❣ شهادت + دهه هفتاد❣
#رمان_مجنون_من_کجایی❤️
#قسمت_56
راوی جواد (همسر مطهره/پسر خاله رقیه)
امروز روز تبادل اسراست🙂
یک تیم متشکل از فرمانده مدافعین حرم استان ما، روانپزشک، من و دو پاسدار به سوریه رفتیم
تیم اصلی تبادل در سوریه به ما پیوستن به سمت کمپی که جایگاه تبادل بود به راه افتادیم🙃
بالاخره بعداز سه چهار ساعت اسرا تبادل شدن
سید چقدر پیر شده بود😢
کاملا شوکه بود و هیچ حرفی نمیزد
نظر روانپزشک همراهمون بود دو تا شوک اساسی بود😞
1-صحبت کردن با یکی از اعضای خانواده
2-حضور در منطقه خان طومان
صحبت کردن با رقیه که اصلا امکان نداشت چون سید اینور پس میفتاد اونور صددرصد رقیه😢😞
با مشورت منو روانپزشک قرار شد سید با دختر 5سالش صحبت کنه😊
زدم به شونه سرگرد رفیعی و گفتم:رفیعی جان اینجا یه لحظه نگه دار اخوی
رفتم پایین شماره مطهره گرفتم
-سلام مطهره بانو
مطهره:سلام جواد چی شد؟ 😰
-سید الان پیش ماست داریم میریم خان طومان
فقط مطهره بانو برو فاطمه سادات آماده کن با سید حرف بزنه😊
مطهره:فاطمه چرا؟
-چون سید شوکه است و فاطمه بهترین کیس هست
آمادش کن یه ربع دیگه میزنگم🙂
مطهره:باشه
-مطهره ما شب قزوین هستیم
شما عصری برید برای رقیه خرید
به زینب خانم هم زنگ بزنید بیاد قزوین
برنامه فردا هم باهات هماهنگ میکنم😊
مطهره:باشه
یه ربع گذشت زنگ زدم سید با فاطمه حرف زد تنها اشک ریختن یه شیرمرد و گفت واژه (دخترم) شاهد بودم😢😔
روانپزشکی که همراهمون بود میگفت عالیه از اون پیله اسارت داره خارج میشه😊
تو خان طومان به بچه ها گفتیم از دور مراقب سید باشن
و روانپزشک گفت باید با فاطمه سادات و مطهره حرف بزنه🙂
به مطهره گفتم به سادات کوچولوی ما بگید به هیچ کس از جریان سید نگه
و خود سادات فردا باید بیاد مزارشهدا تا با پدرش حرف بزنه😊
تو خان طومان سید شکست و ساخته شد😢
یه تیم پزشکی تو ایران منتظر سید بودن تا متوجه بشن سید مورد آزمایش انسانی قرار گرفته یانه؟
و یا شکنجه های شده چقدر آسیب بهش زده😔
بالاخره ما وارد ایران شدیم
در عرض چندساعت متوجه شدیم سید خیلی شکنجه شده😢😞
و واقعا مرد بود که حرفی نزده
الان تو این اتاق در حال راز و نیاز با خداست
چقدر عاشقانه و خالصانه خودش رو خرج مخلوقش میکنه😊
راوی مطهره
داشتم از دلشوره میمردم
بعداز 5-6ساعت بالاخره جواد زنگ زد گفت که سید شوکه است و باید با فاطمه سادات حرف بزنه😢
حرصم گرفته بود پسره خنگ من برم به این بچه بگم بعد از 3/5سال بیا با پدرت حرف بزن🙄😶
-فرحناز
فرحناز
بیا کارت دارم😢
فرحناز:جانم چی شد مطهره؟
-جواد زنگ زد گفت سید شوکه است باید با فاطمه سادات حرف بزنه
من الان چجوری به این بچه بگم
فرحناز:من میگم😊
-چطوری؟
فرحناز : مطهره خدا امتحان مارو بهت نده من فولاد آب دیده شدیم
اون فاطمه بچم شیرزنیه
نترسه😊😢
#ادامه_دارد ....
@Shahadat_dahe_haftad
کانال❣شهادت + دهه هفتاد❣
#عاشقانه_شهدایی
یکی از کارهایی که خیلی دوست داشتم نماز خواندن پشت سر آقا مهدی بود☺️، ما حتی نماز صبح را هم جماعت می خواندیم😍 ، اگر یک روز بدون من نماز می خواند ناراحت میشدم😔 و گله میکردم😒. وقتی مهدی را نمیدیدم مریض میشدم، قلبم درد می گرفت ، سردرد می گرفتم ، ولی وقتی میدیدمش خوب میشدم☺️، این جور موقع ها می گفت : "فکر کنم مریضی هایت احساسی هست"😁
زمانی که محمد هادی فرزندم بدنیا آمد ، مهدی #غسل_شهادت انجام داد ، می گفت دوست دارم بچه ام را با غسل شهادت بغل بگیرم👌، لحظه ای که صدای محمد هادی را موقع بدنیا آمدنش شنیدم تنها دعایی که بعد از ظهور امام عصر (عج) کردم، دعا برای شهادت آقا مهدی بود، نمی دانم چرا آن دعا را کردم، مهدی خیلی در کارهای مربوط به محمدهادی کمکم می کرد ، مثل پروانه دورم می چرخید.💐
#شهید_مدافع_حرم
مهـدی نوروزی🌺🍃
@Shahadat_dahe_haftad
کانال ❣ شهادت + دهه هفتاد❣
#قلبهای_صبور
#چشم_انتظارے
وصیت کردہ بود
روی قبرش ننویسیم «مادر شهید» ⛅
میگفت اگه پسرم بیاید و
ببیند مادرش این سی سال فکر میکردہ
پسرش شهید شدہ و منتظر رسیدنش نبوده،
دلگیر میشود ... 💔
سی سال
با یک قابِ عکس زندگی میکرد؛
سی سال، چشم به راه فرزندش بود ... 🌙🍃
@Shahadat_dahe_haftad
کانال ❣ شهادت + دهه هفتاد❣
من چادر برسر دارم وتو چفیه بر شانه...
وچه حکایت غریبی است میان این چفیه وچادر...
از سپیدی چفیه تو تا سیاهی چادر من
جاده ای است به سرخی خون❣
جاده ای که عفت مرا وامدار غیرت تو میکند
غیرتت اگر نبود چادرم کجای این زمانه بود؟🌷🌸🍃
تو که چفیه بر شانه می اندازی ، من چادرم را محکم تر می گیرم، نکند چادرم شرمنده چفیه ات شود😢
نکند یادم برود ❗️که دست از جانت کشیدی تا دست نا محرمی به چادر من نرسد😔
نکند یادم برود❗️ که چشم بر آرزوهایت بستی تا چشم آلوده به هوسی
حتی خیال جسارت به دختران سرزمینت را هم نکند.
⛔️ نه من که یادم نمی رود ، یادم نمی رود❗️❗️
که سرخی خونت را به سیاهی چادر من امانت داده ای
اگر چفیه تو سجاده آسمانیت شده پس چادر من هم میتواند بال آسمانی من شود...
چفیه ات را برشانه ات بینداز، سر بند یا فاطمه ات را بر سر ببند دل به جاده آسمانیت بزن که دوباره میخواهند چادر از سر دختران فاطمه بکشند😔
دوباره میخواهند میراث مادرت را به تاراج ببرند...
دل به جاده بزن که سیاهی چادر من در گرو سپیدی چفیه توست برادرم 👌🌷🌸🌷🌸🌷🌸
@Shahadat_dahe_haftad
کانال ❣ شهادت + دهه هفتاد❣