من، تنها نیستم. لکن مراد و مقصودم از تنها نبودن، همراهی با دوست یا شخص عزیزی نیست. من، تنها نبودنم را با میزبانی کردن برای دردهایم معنا میکنم. دردهای لاعلاجی که طبیبها برای اجتناب از شکست روحیهام آنها را صعبالعلاج، اما درمانشدنی میخوانند. باور قولهایشان با وجود قوت دردهایم، از همان دردهایم صعب و سختتر است. البت، همانطور که گذر از یک مرحله برای مرحلهی بعد آمادهات میکند؛ همراهی من با آنها که هرکدام به مثابه چنگال کرکس بر لاشهٔ مرداری بیدفاع ست، مرا برای میهمان غایی آماده میکند. میهمانی که ناخوانده است و جانم را به لب خواهند رساند. برای یکی سپید و پرنور و برای دیگری سیاه و کریه است. نمیدانم میهمان من با چه شمایلی به آخرین میهمانیام میآید، اما امروز بیشتر از دیروز، مهیای تشرفش هستم. تنگی نفسهایم در این مدت، توأم با خسخس سینه و سختی تنفس، مرا از دیروز برای آن دَم که دیگر نه دمی در کار است و نه بازدمی، آمادهتر کرده. حالا به کمک بیحس شدن اعضایم، بهتر میدانم که وقتی ملکِ موتم سر برسد؛ چطور پاهایم بیجان میشود و روح از آن سوا میشود. میهمان من، چه سپیدپوش و چه سیاهپوش باشد، خواهد آمد. و من، چه به اختیار و چه به جبر، میزبان این میهمانی خواهم بود. پس بهتر آن است که رسم میهماننوازی را ادا کنم و در آخرین لحظه از خالی شدن پیمانهی عمرم، لباس موت را به تن کنم و جان خود را تحفه کنم برای آخرین میهمانم .
کارشان که گیر میکند، قسم میخورند. برای قسم خوردن با اعتقادات خود گلاویز میشوند. گاهی برای قِرانی، قرآن را قسم میخورند. بعضی به اعتقادات نداشتهشان قسم میخورند. دیدهام کسی را که به وجدانش قسم میخورد؛ آن یکی به انسانیتش. اگر کار من، زیر دست اهل معرفتی گیر کند، به شبنم نشسته روی اطلسیها قسم میخورم. به گلهای چادرنماز مادربزرگی قسم میخورم که از سجده و قنوت و دعاهایش، گلستانی ساخته و هر دعایش که به عرش میرسد و اجابت میشود، گلی به گلهای چادرش اضافه میشود. من به صدای ورق خوردن اسکناسهای عیدی، به اولین باری که یک کلاس اولی نوشتن اسمش را یاد میگیرد، به آب طالبی وسط مرداد؛ من به اینها قسم میخورم.
من حسرت ستارهها و نگاه دریایی آسمانها را دیدهام. ستارههایی که افلاک آنها را به آغوش کشیده، از میلیونها سال فاصلهی نوری، ستارهی هشتم را نظاره میکنند و با هر غبطهای که به احوال زمین و زمینیان میخورند، بغضی فرو میبرند. بغضی که چند سال بعد، نیروهای گرانش و همجوشی هستهای را بهانه میکند، تا منفجر شوند و تمام هستی را متبرک به عناصر عشق و دلتنگی کنند. هر چشمکی که ستارهها میزنند گواه این عشق است. مقصود هر چشمک، برای اهل زمین تلنگری ست تا خود را به آن نور آسمانی اتصال دهند. اهل خرد میدانند که اتصال افضل، اتصال قلوب است. گمانم این است که صحراهای مدینه تا بصره، کوههای بصره تا فارس و دشتهای منتهی به خراسان، از اهل خرد باشند. این اهل خرد، سال دویست هجری را غنیمت شمردند و آنگاه که تلألوی عشق امام، خاک وجودشان را طلا کرد، حلاوت و سعادتِ اتصال را بیشاز پیش، ادراک کردند. سعادتی که نصیب احوال آنها شد، مسیر معطری را نقش زد تا افلاکیها در محافل کهکشانی خود، رد نرگسها را بگیرند؛ با شعف، یک غزل از خورشید خراسان بگویند و یک قصیده از خورشید نبوت.
در میان دو صفحهٔ موازی آبی رنگ نشستهام. یک آبی که گلدار و نرم است، قالی شش متری صحن آقاست. آبی دیگر، آسمان بالای صحن است. مستطیل آبی بزرگ، باد و بخارهای خود را صرف شباهت به قالیها میکند و چند تکه ابر پنبهای در امتداد گلهای سرخ زیر پایم، در حاشیهٔ خود قرار میدهد. اگر چشم آسمان به حوض و فوارهٔ وسط صحن بیفتد، بعید نیست که ابرکها را به گریه بیندازد و ما را به سیل!
لابهلای غبطههای عرش به فرش، اذانی که از گلدستههای گوهرشاد شنیده میشود، در نقش صلواتهای آخر دعوا وارد میشود. با حی علی الصلاة مؤذن که به سمت قبله میایستم، گنبد را قبل خود مییابم. حالا مافوق تمام این صحبتها که میگوید {امام همهجا حضور دارد}، {بارگاه امام قلب مؤمن است} و {امام در قلبهای شکسته است}، نماز خواندنم در گوهرشاد مقدمهٔ فهم این میشود که برای رفتن به سمت خدا و راه یافتن به سمت خانهٔ امن حضرت دوست، نیاز به دست گرمی دارم که گاهی بر شانهام بکوبد و آگاهم کند و گاهی به طرف طریق درست هلم دهد.