( امین رستمی )
از کودکی همیشه توی مغزم این سوال رژه می رفت که چرا نام خانوادگی ما خودش یک نام و نام خانوادگی مستقل است!
اصلا چرا آنوقت که داشتند شناسنامه ها را درست میکردند فامیلیِ عمویم شد (امین) و پدرم شد (امین رستمی)
چالش های خاص خودش را هم داشت این فامیلی! هر کس هر جور که میخواست صدایمان میزد: یکی میگفت(امینی)، یکی میگفت (رستمی)، یکی هم خودش را راحت میکرد و میگفت (امین)! دلم میخواست خفه کنم آن کارمند بانک را که گفت ( امیرحسینی)!
حتما چیزی توی گوش هایش بوده یا نمیدانم گوشش کیپ بوده حتما. آخر چطور توانستی از دل امین و رستم، امیرحسینی بکشی بیرون مرد؟
یادم نیست چند ساله بودم که از پدرم پرسیدم چرا ما (امین) نیستیم؟ (امین رستمی) یک تریلی لازم دارد برای خودش!
بعد هم گفتم که اگر بزرگ شوم حتما فامیلی ام را عوض میکنم، یا رستمش را می اندازم و به امینِ خالی بسنده میکنم یا امینی فر میگذارم که باکلاس هم باشد!
نمیدانم چرا (فَر) به چشمم با کلاس می آمد.
روزها گذشت و بزرگ شدم و توی گیر و دار زندگی اصلا یادم رفت که میخواستم فامیلی ام را دستکاری کنم... البته دردسر های این کار هم باعث شد این نقشه را ببرم توی اندرونی ذهنم و بگذارمش توی یک صندوق و دَرَش را سه قفله کنم!
اما حالا که بزرگتر (!) شدم پذیرفتمش.
دیگر برایم مهم نیست که وقتی به کسی پیام میدهم و میگویم (امین رستمی هستم) اول فکر کند که یک آقا امینِ رستمی هستم😊 و بعد که نام کوچکم را فهمید، عذرخواهی کند و منم یک لبخند بزنم و بس!
امینی و رستمی را هم کنار گذاشته ام. هر جا که میروم خودم را (امین رستمی) معرفی میکنم. فکر میکنم تعصبِ پدرم روی نامی که اجدادش انتخاب کرده اند خیلی قشنگ است. میخواهم این تعصب برایم بماند! مگر توی ایران چند تا (امین رستمی) داریم؟ میخواهم من یکی از آنها و از نوعِ (معصومه) اش باشم.😊
✍(همان که اسمش هزار بار توی متن آمد)
https://eitaa.com/haninketab
چه جای گلشنِ عالم که باغِ هفت جنان
طُفیلِ روضهٔ سلطان دینْ ابوالحسن است....
#امام_رضا_جان
#نائب_الزیاره
🌱🤍
چند روزی بود که از سفرمان میگذشت.
منتظرِ کلمات بودم تا مطلبی ناب و خاص بنویسم برایتان.
روبروی گنبد نشسته بودم و نسیمِ صحن گوهرشاد میوزید لا به لای چادرم. یادم آمد زمانی را که کودک بودم و توی حرمِ شما می دویدم و لب حوض آب بازی میکردم. لذتی داشت که هنوز مزه اش را حس میکردم.
اگر چه سالها گذشته بود و روزگار خیلی بالا و پایینم زده بود اما حسِ من در حرمتان،
همان حسِ سال ها پیش بود.
با خودم گفتم:« منتظر کلماتِ جدید نباش، حرمِ امام رضا اصلا (همانْ همیشگی) بودنش است که دلت را بند میکند و وابسته.»
و چه زیباست مَأمنی داشته باشی همیشگی، از بین نرفتنی و بهشتْ گونه!
که مطمئن باشی با حال بد از آن خارج نخواهی شد و محال است که صاحبش نگاهت نکند و دستت را نگیرد.
این ایمانِ تکراری و همیشگی را دوست دارم! دلم به بودنش قرص است....
#امام_رئوف_من 🤍
مهدی رسولینماهنگ بیابان گرد_(0).mp3
زمان:
حجم:
4.5M
بیابان با وجود تو برای ما بیابان نیست.....
کسی که با تو می آید سفر دیگر پریشان نیست....
کنار تو کسی دلواپس خار مغیلان نیست....
بیابان گردمان کردی ولی زینب پشیمان نیست.....
#اربعین
حَنین
#یادآوری همیشه، صلاح در حاجتی که میطلبی نیست!
#یادآوری
اون چیزی که بهت آرامش میده، کنترل کردنِ همه چیز نیست.
اون پذیرفتن و رها کردنِ چیز هاییه که نمیتونی کنترلشون کنی:)
(الطَّرید)
سوالاتش تمامی نداشت. تا یکی را میپرسید دیگری می آمد توی ذهنش و قلقلکش می داد و سریع می دوید روی لب های کوچکِ قشنگش. با اولین سوال ها معمولا مشکلی نداشتم اما سوالات بعدی که غالباً سخت تر و گیج کننده تر بودند کلافه ام میکردند. سعی میکردم آرام و شیک از جواب دادن فرار کنم. بعضی وقت ها هم با کلافگی به پدرش حواله اش میدادم و صحنه را ترک میکردم.
ایندفعه اما فرق داشت. سوالات فلسفی اش مربوط به کسی میشد که کُلّ هستی بخاطر او پا برجا بود!
دخترکم از امام زمانش سوال داشت. راست میگفت آخر! چرا توی فیلم ها امامشان را می دیدند و دخترکم امامش را نمیدید؟ چرا مسجد جمکران ما را یاد امام می انداخت؟ چرا باید خدا او را قایِم کند؟ کجا قایم شده؟ ما چطوری باید صدایمان را به او برسانیم؟ و.....
نفس عمیقی کشیدم و شروع کردم به جواب دادن...با هر جواب بغضی گلویم را فشار میداد و قورتش میدادم. گفتنِ اینکه امام ما کیست و پدر و مادرش چه کسانی بودند، شیرینی و حلاوتی عجیب داشت اما اینکه چرا نمیبینیمش حتی روی زبان هم سخت بود! چه برسد به زندگی کردن ِدر این شرایط. گره های توی ذهن دخترم که باز شد، برقی از رضایت توی چشمانش نشست و رفت سراغ اسباب بازی هایش، انگار دلش آرام گرفته بود. قطره کوچکی از گوشه چشمم چکید! یعنی ما هم با اینکه میدانیم چشم هایمان محروم است از دیدنِ اماممان باز می رویم سراغِ اسباب بازی های دنیاییِ مان؟ چطور غربتِ حضرتش را پذیرفته ایم و با آن کنار آمده ایم؟ چرا آن طور که باید او را طلب نکرده ایم؟ ....حالا این انبوه سوالاتِ خودم بود که توی ذهنم رژه میرفتند و جوابشان برایم نه فقط کلافه کننده که آزار دهنده هم بود... جمله(هو الطرید)* را که قبلاً در جایی دیده بودم یادم آمد، معنایش چنگ می انداخت به دیواره های قلبم...
آهِ افسوس نشست روی لب هایم....
کاش هر روز برای امام کاری میکردم! کاش در روزمرگی هایم فراموشش نمیکردم!
کاش یک جوری خودم را به او میرساندم!
کاش آرزوی خدمتِ به او را به گور نبرم!*
کاش همه اینها فقط ( کاش ) نباشد!
*امام باقر علیه السّلام:
صاحب این امر ( مهدی موعود ) همان کسی است که طرد شده و آواره است....
* امام صادق علیه السّلام:
اگر او ( مهدی موعود ) را درک می کردم ( و به او می رسیدم ) تمام ایّام زندگی خود، به او خدمت می کردم.
✍ معصومه امین رستمی
حَنین
(کفیل) به عباس که بسپاری... دیگر خیالت راحت است یک جور هایی دلت قرص می شود ته دلت مطمئنی که عباس حر
معنای (کفالت) در فرهنگ فارسی:
۱. کفیل کسی شدن.
۲. عهدهدار امری گردیدن.
۳. به عهده گرفتن چیزی بابت کسی.
۴. ضمان.
و قطعا او
ضامن، کفیل و عهده دار امر من است، بابتِ تیرگی ِ قلبم،
کوهِ درد های روی شانه هایم
و بی پناهی ام.
#پناه
#أنا_بکفالتک_یا_قمر_العشیره
#اربعین ۱۴۰۴
(مهمان کُشی)
داشتم تمام تلاشم را میکردم تا توی سر و صدای خانه و دعوا ها و جیغ ها بتوانم صدای حرف های بازیگرانِ سریال را بشنوم. کار سختی بود و داشت اعصابم را بهم میریخت. اما خودم را کنترل کردم و همانطور که به شنیدن یک چیز های مبهم از حرف های توی فیلم رضایت دادم، دلم را با وعده دیدن بازپخشش خوش کردم.
همان موقع که بازیگران میرفتند و می آمدند و نمیفهمیدم چه میگویند، چشمم خورد به اسم سریال که در گوشه صفحه نوشته شده بود: (مهمان کشی) و انگار با یک شمشیر زده بودند روی کلمه (مهمان) و رد خونی که رویش نشسته بود نشان از کُشتنِ او داشت.
با خودم تصور کردم مهمانی را به خانه ام دعوت کردم. مهمانی که خیلی وقت است هی پیغام و پسغام میدهم که بیاید و قدم روی چشم هایم بگذارد! و حالا فرصت کرده بود و دعوتم را پذیرفته بود. مهمانی که برایش غذاهای مختلفی تدارک دیدم و خانه ام را به برکت وجودش حسابی تمیز کرده ام. و بعد مهمان عزیزم که رسید و هنوز خسته راه است را در حرکتی عجیب بکشم! و خانواده اش را .....
و این میشود : مهمان کشی!
نه اینکه یک نفر را که با من دشمن بوده کشته باشم ....نه! بلکه کسی را بکشم که با اصرار دعوتش کرده بودم و میدانم هیچ ظلمی به من نکرده و با خانواده اش به سمت من آمده و جدّش حبیب خدا و پدر و مادرش بهترین آدم های روی زمین بودند...
هر چه بگویم از حیرت و حُزنِ ماجرا کم نمیشود...
هر چه بگویم (مهمان کشی) تا ابد بی رحمانه ترین کاریست که میتوان با انسانی کرد....
✍ معصومه امین رستمی