مهدی رسولینماهنگ بیابان گرد_(0).mp3
زمان:
حجم:
4.5M
بیابان با وجود تو برای ما بیابان نیست.....
کسی که با تو می آید سفر دیگر پریشان نیست....
کنار تو کسی دلواپس خار مغیلان نیست....
بیابان گردمان کردی ولی زینب پشیمان نیست.....
#اربعین
حَنین
#یادآوری همیشه، صلاح در حاجتی که میطلبی نیست!
#یادآوری
اون چیزی که بهت آرامش میده، کنترل کردنِ همه چیز نیست.
اون پذیرفتن و رها کردنِ چیز هاییه که نمیتونی کنترلشون کنی:)
(الطَّرید)
سوالاتش تمامی نداشت. تا یکی را میپرسید دیگری می آمد توی ذهنش و قلقلکش می داد و سریع می دوید روی لب های کوچکِ قشنگش. با اولین سوال ها معمولا مشکلی نداشتم اما سوالات بعدی که غالباً سخت تر و گیج کننده تر بودند کلافه ام میکردند. سعی میکردم آرام و شیک از جواب دادن فرار کنم. بعضی وقت ها هم با کلافگی به پدرش حواله اش میدادم و صحنه را ترک میکردم.
ایندفعه اما فرق داشت. سوالات فلسفی اش مربوط به کسی میشد که کُلّ هستی بخاطر او پا برجا بود!
دخترکم از امام زمانش سوال داشت. راست میگفت آخر! چرا توی فیلم ها امامشان را می دیدند و دخترکم امامش را نمیدید؟ چرا مسجد جمکران ما را یاد امام می انداخت؟ چرا باید خدا او را قایِم کند؟ کجا قایم شده؟ ما چطوری باید صدایمان را به او برسانیم؟ و.....
نفس عمیقی کشیدم و شروع کردم به جواب دادن...با هر جواب بغضی گلویم را فشار میداد و قورتش میدادم. گفتنِ اینکه امام ما کیست و پدر و مادرش چه کسانی بودند، شیرینی و حلاوتی عجیب داشت اما اینکه چرا نمیبینیمش حتی روی زبان هم سخت بود! چه برسد به زندگی کردن ِدر این شرایط. گره های توی ذهن دخترم که باز شد، برقی از رضایت توی چشمانش نشست و رفت سراغ اسباب بازی هایش، انگار دلش آرام گرفته بود. قطره کوچکی از گوشه چشمم چکید! یعنی ما هم با اینکه میدانیم چشم هایمان محروم است از دیدنِ اماممان باز می رویم سراغِ اسباب بازی های دنیاییِ مان؟ چطور غربتِ حضرتش را پذیرفته ایم و با آن کنار آمده ایم؟ چرا آن طور که باید او را طلب نکرده ایم؟ ....حالا این انبوه سوالاتِ خودم بود که توی ذهنم رژه میرفتند و جوابشان برایم نه فقط کلافه کننده که آزار دهنده هم بود... جمله(هو الطرید)* را که قبلاً در جایی دیده بودم یادم آمد، معنایش چنگ می انداخت به دیواره های قلبم...
آهِ افسوس نشست روی لب هایم....
کاش هر روز برای امام کاری میکردم! کاش در روزمرگی هایم فراموشش نمیکردم!
کاش یک جوری خودم را به او میرساندم!
کاش آرزوی خدمتِ به او را به گور نبرم!*
کاش همه اینها فقط ( کاش ) نباشد!
*امام باقر علیه السّلام:
صاحب این امر ( مهدی موعود ) همان کسی است که طرد شده و آواره است....
* امام صادق علیه السّلام:
اگر او ( مهدی موعود ) را درک می کردم ( و به او می رسیدم ) تمام ایّام زندگی خود، به او خدمت می کردم.
✍ معصومه امین رستمی
حَنین
(کفیل) به عباس که بسپاری... دیگر خیالت راحت است یک جور هایی دلت قرص می شود ته دلت مطمئنی که عباس حر
معنای (کفالت) در فرهنگ فارسی:
۱. کفیل کسی شدن.
۲. عهدهدار امری گردیدن.
۳. به عهده گرفتن چیزی بابت کسی.
۴. ضمان.
و قطعا او
ضامن، کفیل و عهده دار امر من است، بابتِ تیرگی ِ قلبم،
کوهِ درد های روی شانه هایم
و بی پناهی ام.
#پناه
#أنا_بکفالتک_یا_قمر_العشیره
#اربعین ۱۴۰۴
(مهمان کُشی)
داشتم تمام تلاشم را میکردم تا توی سر و صدای خانه و دعوا ها و جیغ ها بتوانم صدای حرف های بازیگرانِ سریال را بشنوم. کار سختی بود و داشت اعصابم را بهم میریخت. اما خودم را کنترل کردم و همانطور که به شنیدن یک چیز های مبهم از حرف های توی فیلم رضایت دادم، دلم را با وعده دیدن بازپخشش خوش کردم.
همان موقع که بازیگران میرفتند و می آمدند و نمیفهمیدم چه میگویند، چشمم خورد به اسم سریال که در گوشه صفحه نوشته شده بود: (مهمان کشی) و انگار با یک شمشیر زده بودند روی کلمه (مهمان) و رد خونی که رویش نشسته بود نشان از کُشتنِ او داشت.
با خودم تصور کردم مهمانی را به خانه ام دعوت کردم. مهمانی که خیلی وقت است هی پیغام و پسغام میدهم که بیاید و قدم روی چشم هایم بگذارد! و حالا فرصت کرده بود و دعوتم را پذیرفته بود. مهمانی که برایش غذاهای مختلفی تدارک دیدم و خانه ام را به برکت وجودش حسابی تمیز کرده ام. و بعد مهمان عزیزم که رسید و هنوز خسته راه است را در حرکتی عجیب بکشم! و خانواده اش را .....
و این میشود : مهمان کشی!
نه اینکه یک نفر را که با من دشمن بوده کشته باشم ....نه! بلکه کسی را بکشم که با اصرار دعوتش کرده بودم و میدانم هیچ ظلمی به من نکرده و با خانواده اش به سمت من آمده و جدّش حبیب خدا و پدر و مادرش بهترین آدم های روی زمین بودند...
هر چه بگویم از حیرت و حُزنِ ماجرا کم نمیشود...
هر چه بگویم (مهمان کشی) تا ابد بی رحمانه ترین کاریست که میتوان با انسانی کرد....
✍ معصومه امین رستمی
چه کردهای که جهانی به تو یقین دارد؟
برای دیدنِ تو، شوقِ اینچنین دارد
تو کیستی که به یادت پس از هزاران سال
جهان، قیامتی از جنس #اربعین دارد
#عزیزم_حسین
ما خونِ تازه در تنِ عشقيم و عشق را
شعر من و شکوه تو، رمز دوام شد
بعد از تو باز عاشقی و باز، آه نه
اين داستان به نام "تو" اينجا تمام شد
(اشیاءِ بی جانِ با سعادت!)
تازه از سفر عشق برگشته بودند.داشتم کوله پشتی هایشان را خالی میکردم. پر بود از لباس های شوره زده، چفیه های مچاله شده و سربند های چروک شده و کلی خرت و پرت....
اما پلاستیک فریزر هایی که برای مواقع اضطراری ای که هیچوقت پیش نیامده بود، خاکشیری که برای فرار از گرمازدگی توی کوله شان گذاشته بودم، انجیر خشک هایی که قرار بود اگر هیچ چیز برای خوردن نداشتند ضعفشان را بگیرند، حتی بطری کوچک عرق نعنا، همه شان رفته بودند کربلا و توی گرمای آنجا حسابی داغ شده بودند و برگشته بودند.
و من همان دخترک خیال پردازِ همیشگیِ سالهای دور، و مادرِ در حالِ تجربه این روزها، که هنوز از جان دار پنداریِ اشیاء دست نکشیده بودم، به این فکر میکردم که این پلاستیک ها و انجیر خشک ها و خاکشیر ها هم امسال لایق شدند و من نه!
حتما خیلی خوشحال بودند، حتما حالا که برگشتند پیش بقیه پلاستیک ها و انجیر خشک ها و خاکشیر ها از لذتِ حضور در راه اربعین کلی تعریف میکنند و به خودشان می بالند که لایق بوده اند...!
درست است که خیالات و دیوانگی هایم تمامی ندارد اما من جدی جدی به آنها غبطه خوردم و توی دلم بهشان ( خوش به سعادتت ) و ( زیارت قبول ) گفتم!
مگر خیلی عجیب است که مطمئن باشی تمام ذرّات عالم تشنه دیدنِ کربلا هستند؟
مگر نه اینکه تمام عالم، ولیّ خدا را میشناسند و دوستش دارند؟
اگر میگویید بله، پس من دیوانه نیستم!:)
✍ معصومه امین رستمی