eitaa logo
حَنین
95 دنبال‌کننده
84 عکس
27 ویدیو
1 فایل
برداشت‌ها و کشفیاتِ شاعرانه‌ی من : @Mim_amin
مشاهده در ایتا
دانلود
حَنین
تا هستم هستم! هر شب میدیدمَش. محکم نشسته بود روی صندلی چرخ دارِ همیشه همراهَش! جمله نوشته شده روی مقوایش من را یاد جمله معروف دکارت که می‌گفت : «شک میکنم پس هستم» می انداخت! اما این کجا و آن کجا! آن در اوج پوچی و بی معنایی در به در بود و این یکی در اوج معناها سِیر می‌کرد. سرزندگی از چشم هایش می پاشید توی صورتِ هر که از کنارش رد می‌شد! انگار نه انگار تقدیرش گره خورده به این صندلی چرخ دار. انگار خدا به او دو بال داده بود و دنیا را گذاشته بود توی مشتش. راضی و سرخوش بود! نزدیک تر رفتم. گفتم:« حاج آقا اینی که نوشتید یعنی چی؟» لبخندش وسیع تر شد، با صدای بلند گفت تا اطرافیانمان هم بشنوند :« یعنی تا زنده هستم،توی خیابون، پای این کشور، توی همین میدون هستم.» لبخندش مُسری بود. نگاه پر از تحسینِ دور و بری ها را به خود جلب کرد. گفتم :«الهی همیشه باشید! » ✍ معصومه امین‌رستمی
هدایت شده از شبکه نویسندگان
چه کسانی امروز در تحریرگران قلم زدند؟ ۱ـ شهید حجت‌الاسلام والمسلمین محسن فتاحی؛ از جهاد علمی تا شهادت در خط مقدم فناوری ✍️مرتضی سلطانی تهرانی https://farsnews.ir/tahrirgaran/1779369843433941341 ۲ـ چرا جمعیت کم، بحران محسوب می‌شود؟ ✍️فاطمه تقی‌زاده حقیقی https://farsnews.ir/tahrirgaran/1779373034013787732 ۳ـ هندسه‌ی پنهان قدرت؛ چرا نباید در سختی‌ها هراسید؟ ✍️شادی ورشوچی https://farsnews.ir/tahrirgaran/1779376138682783635 ۴ـ میقاتِ مقتدرانه؛ از الواحِ هدایت تا تسلط بر کُریدورِ امنیت ✍️سیدعلی عسگری https://farsnews.ir/tahrirgaran/1779383365702332489 ۵ـ تا هستم هستم! ✍️معصومه امین رستمی https://farsnews.ir/tahrirgaran/1779385438247759795 ۶ـ سکوت تا سکوت: تأملی در هستی‌شناسی زبان ✍️جواد جعفری https://farsnews.ir/tahrirgaran/1779394390079354647 شبکه نویسندگان؛ محلی برای نوشتن جمعی https://eitaa.com/writersnetwork
« نَوه‌ی خلَف » بابابزرگ ها و نوه ها همیشه دنیایی عجیب و خواستنی دارند. انگار فاصله سنی زیاد به جای آنکه از هم دورشان کند بیشتر به هم نزدیکترشان کرده. کنار هم قرار گرفتن موی سفید و پوست چروک و قدِ مایلِ بابابزرگ با چشم های پر از شورِ معصومانه، دستانِ کوچک و نرم نوه و بازیگوشی های تمام نشدنی اش، ترکیبی تو دل برو است. حق مطلب را همان قدیمی ها ادا کردند وقتی که نوه را مغز بادام نامیدند. راستش امروز که داشتم توی ذهن شما را مجسم میکردم رسیدم به اینجا که شما محمد، پسر علی، پسر حسین (ع)، یعنی نوه ی حضرت سیدالشهدا هستید! نمیدانم رابطه بابابزرگ و شما چقدر زیبا بوده، یعنی داغِ ایشان اجازه نمی‌دهد که آدم به این چیز ها فکر کند. فقط این ذهنم را مشغول کرده که شما از کودکی مصیبت دیده اید! شما چیزهایی را تجربه کرده اید که روانشناسانِ این دوره زمانه تِروما می‌نامندش! غربت و دوری از خانه، غم بزرگترها، گرما و تشنگی، غریبی و از دست دادنِ بیشتر عزیزان در یک نیم روز، دلتنگی و اسارت! حتما عمه جانتان جلوی چشم های شما را گرفته که خیلی چیز ها را نبینید اما مگر میشود همه چیز ها را از بچه ها پنهان کرد؟.... آنچه شما تجربه کرده اید، هر کدامشان بس است برای یک عمر اشک و افسردگی و بی خوابی و بیماری! اما شما - نمیدانم چطور - اینطور با عظمت قد کشیدید، امامِ بر حق، شکافنده علوم و گسترش دهنده آن شُدید! امت جدتان را زیر پر و بال گرفتید و لحظه ای کوتاهی نکردید. ای نوه ی عزیزِ آقای اباعبدالله! چقدر بابابزرگ به شما افتخار میکند...... ✍ معصومه امین‌رستمی
این شب ها که توی خیابان قدم زدی بیشتر به صورتِ مردمی که شانه به شانه ات قدم می‌زنند نگاه کن. هر کدامشان قصه ای دارند و دنیایی! آنقدر زیبا و عاشقند که دوست داری خاک روی کفش هایشان را ببوسی و اصلا برای تک تکشان جان بدهی! چه زیبا گفت شهید آوینی با آن صدای ملکوتی اش که : « در جهان رازی است که جز با بهای خون فاش نمی‌شود....» و خونِ رهبر شهید چه راز ها که از این مردمِ آسمانی فاش نکرد....
دُعای عرفه، دعایِ ترسناکی است که توی دلت را خالی می‌کند. توی دلت هی اسب شیهه می‌‌کشد، هی شمشیر تیز می‌کند، هی صدای سوختنی می‌آید. وقتی اربابِ ما می‌گوید: «راضی‌ام به تقدیرت»، وقتی می‌گوید: «با حلقومم گواهی می‌دهم که هستی» این حرف‌ها بویِ خون می‌دهد. این‌ها همه روضه‌های مکشوفند. ✍حامد‌عسکری کتاب: خالِ سیاه عربی
حَنین
«همان همیشگی» یک جای مخصوص داشت برای خودش که هر شب می آمد و همان جا می‌نشست. کس دیگری جایَش را تصاحب نمی‌کرد، انگار طبق قانونی نانوشته همه مردم شهر می‌دانستند که آنجا، کنار همان بلوک های سیمانی جای زنی است که دلتنگی هایش وقف آن تکه از خیابان است. می‌گفت :«تا چهلم رهبر شهید همین جا شمع روشن کردم! انگار با این تکه از خیابان خو گرفتم چون هر شب از اینجا با آقا صحبت میکنم!» نمیدانم با آقا چه می‌گفت و چه می‌شنید اما هر چه بود داستانِ جانگدازِ دلتنگی بود. این زن از همان کنجِ خیابان رسم عاشقی را خوب به جا می آورْد. گاه خیره می‌شد به عکس بزرگ رهبر در آن سمت خیابان،گاه می‌ایستاد و شعار می‌داد و گاه می‌نشست همان گوشه و ذکر می‌گفت اما لحظه ای جایش را به کسی نمی‌داد. محفلِ اشکِ تک نفره‌اش رونقی حسینی داشت. با چند شمع و دست‌نوشته ای از عمق جان که بر جان می‌نشست. اگر چشم هایِ دلم باز بود مطمئناً می‌دیدم که هر شب آقای شهید آرام آرام می‌آید، در کنارش می‌نشیند، درددل هایش را می‌شنود و بعد دستی روی سَرَش کشیده و آرامَش می‌کند. و باز شب های دیگر، همین لحظه‌ی پدرْ دختری تکرار می‌شود! ✍ معصومه امین‌رستمی
اگر قبرستان جایی است که مردگان را در آن به خاک سپرده‌اند، پس ما قبرستان‌نشینان عادات و روزمرگی‌ها را کی راهی به معنای زندگی هست!؟ اگر مقصد پرواز است، قفس ویران بهتر. پرستویی که مقصد را در کوچ می‌یابد از ویرانی لانه‌اش نمی‌هراسد! 🌱