eitaa logo
حیات قلم
1.3هزار دنبال‌کننده
1.2هزار عکس
536 ویدیو
58 فایل
🌿🌿 اینجا محلی است برای نشر آثار داستانی اساتید و فارغ التحصیلان «انجمن هنری باغ انار» 🌹نشانی گروه: https://eitaa.com/joinchat/821624896Cb1d729b741 🔸نمایشگاه انجمن: @ANARSTORY http://www.6w9.ir/msg/8113423 :ناشناس
مشاهده در ایتا
دانلود
بسم الله الرحمن الرحیم.
❃✿❃✿❃✿❃✿❃❃✿❃✿❃✿❃✿ شروع هر روز با قرآن☑️ باهم تا ختم قرآن صفحه ٤٢٤ هر روز حداقل یک صفحه قرآن بخوانیم. ☀️ ❁♡❁♡❁♡❁♡❁♡   @hayateghalam ❁♡❁♡❁♡❁♡❁♡
🍀🍀🍀🍀🍀🍀 🍀🍀🍀🍀🍀 🍀🍀🍀🍀 🍀🍀🍀 🍀🍀 عقربه‌ی بزرگ و کوچک شب‌نمای ساعت مچی نشسته بودند روی یازده. سارا و هانا یکی دو ساعت پیش برق را خاموش کردند خوابیدند. صدای خرخر هانا توی سکوت آن پایین، لنا را اذیت می‌کرد. امشب خبری از بمباران‌های وحشتناک نبود. لنا خوابش نمی‌برد. دو دست را گذاشته بود زیر سر و به سقف نگاه می‌کرد. مثل این چند وقت، تصاویر مختلف توی ذهنش وول می‌خوردند. تنهایی و اسارت به او فرصت زیادی برای فکر کردن می‌داد. آن بیرون، زمان روی دور تند می‌گذشت. پول زیادی که پدر در اختیارش گذاشته بود؛ همه چیز را برایش لذت بخش می‌کرد. دانشکده، سفر، گردش و دوستانی که حالا مطمئن بود فقط دنبال خوش‌گذرانی دنبال او بودند و دیوید... آن‌همه عشق به دیوید، برایش شده بود یک خیال گنگ آزار دهنده. دیوید....مردی که در سخت‌ترین لحظات، تنهایش گذاشت. پس چرا پدر این‌همه به او اعتماد داشت؟ تو سفر به روسیه که سه نفری باهم بودند، صمیمیت زیاد او و دیوید متعجبش کرد؛ اما آن را گذاشت به پای چرب زبانی نامزدش. الان اینطور فکر نمی‌کرد. خوره‌ی شک افتاده بود به جان تک‌تک باورهایش. از اعتقاداتش یک جذامی با قیافه‌ی ترسناک باقی مانده بود. نمی‌دانست چه چیزی درست است و چه چیزی غلط. نه ... حالا می‌فهمید چه چیزی غلط است. اما روی درست ماجرا چه بود؟ صدای آرام دو تقه به در آمد. لنا تیز از جا بلند شد. درد خفیفی پیچید تو پهلو. دست گرفت به کمر. لنگان در را باز کرد. صدیقه آنجا بود. خستگی از هیکلش می‌ریخت:« فکر کردم خواب باشی.» لنا ذوق زده پرسید:« اجازه دادند اونا رو ببینم؟» صدیقه سر تکان داد:« به زحمت قانعشون کردم.» با هم رفتند به اتاق بغلی. توی نور کم اتاق، مردی با سر و روی پوشیده پشت میز دیده می‌شد. عبدالله روی صندلی کنار نشسته بود. پای آسیب‌دیده‌اش را روی یک‌چارپایه‌ی پلاستیکی دراز کرده بود. قلب لنا با دیدنش شروع کرد به هیاهو. احساس کرد همه چشم شده‌اند و زل زده‌اند به سرخی گونه‌هایش. دست‌ها را گذاشت روی لپ‌ها. نگاهش پر شد از تصویر عبدالله. چریکی زخمی و مقاوم. می‌خواست هر لحظه بودن عبدالله را نفس بکشد. سلام کرد. :« گفتند اصرار داری با ما صحبت کنی.» صدای خشن مقداد بود. لنا دست‌ها را توی هم گره زد. ناخن‌ها را محکم فشار داد به پشت دست. لرزان گفت:« گویا... نوه‌های سلیمه تو بیمارستان بستریند. کسی نیست ازشون مراقبت کنه.» 🖋د.خاتمی « نارون» منتظر نظرات شما هستم. @Akhatami 🍀🍀 🍀🍀🍀 🍀🍀🍀🍀 🍀🍀🍀🍀🍀 🍀🍀🍀🍀🍀🍀
59_aqayi_tahdir_hashr_.mp3
زمان: حجم: 1M
📝تندخوانی سوره مبارکه حشر 🎤 📌آیات قرآن را به نیت ظهور میخوانیم
🥰 ٠٠"٠٠ 🥰 (عج) ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌‌اَللّهُمَّ                   کُنْ لِوَلِیِّکَ              الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ         صَلَواتُکَ عَلَیْهِ وَعَلی آبائِهِ     فی هذِهِ السّاعَه وَفی کُلِّ ساعة   وَلِیّاً وَحافِظاً وَقائِداً وَناصِراً وَدَلیلاً         وَعَیْناً حَتّی تُسْکِنَهُ أَرْضَکَ              طَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فیها                     طَویلا.. صفر عاشقی # ساعت ٠٠ : ٠٠
بسم الله الرحمن الرحیم.
❃✿❃✿❃✿❃✿❃❃✿❃✿❃✿❃✿ شروع هر روز با قرآن☑️ باهم تا ختم قرآن صفحه ٤٢٥ هر روز حداقل یک صفحه قرآن بخوانیم. ☀️ ❁♡❁♡❁♡❁♡❁♡   @hayateghalam ❁♡❁♡❁♡❁♡❁♡
🍀🍀🍀🍀🍀🍀 🍀🍀🍀🍀🍀 🍀🍀🍀🍀 🍀🍀🍀 🍀🍀 مقداد حرفش را قطع کرد:« خب!» لنا نفس عمیقی کشید. سخت بود صحبت کردن:« می‌تونید بچه‌ها رو بیارید اینجا. من پرستاری خواندم. می‌خوام مراقبشون باشم.» چند لحظه همه ساکت بودند. صدیقه آرام گفت:« خیلی خوبه. منم کمک می‌کنم.» مقداد دندان‌ها را روی هم فشار داد:« من به صهیونیستا اعتماد ندارم.» عبدالله دست گذاشت روی شانه‌ی او:« برادر! بذار رو این قضیه فکر کنیم.» وقتی حرف می‌زد دل لنا زیر و رو می‌شد. مقداد اشاره کرد به در:« بفرمایید. خبرشو بهتون می‌دند.» همراه صدیقه راه افتاد. لحظه آخر برگشت و به عبدالله نگاه کرد. دیدن صورت خسته‌اش جان لنا را خراشید. تا صبح لنا از این دنده به آن دنده شد. مدام صوت عبدالله را می‌شنید:« برادر بذار رو این قضیه فکر کنیم.» خوب می‌دانست که نباید فانتزی‌های صورتی ببافد. عبدالله مرد جنگ بود. به همه‌چیز از این دریچه نگاه می‌کرد. نزدیک سحر چشم‌هایش روی هم رفت. صدیقه صبحانه را آورد. لنا آرام پرسید:« چه خبر؟» صدیقه سینی را به دستش داد:« قبول کردند.» لنا از خوشحالی جیغ کشید. از ترس نگران شدن هم‌اتاقی‌ها، دست گذاشت روی دهان. سینی به یک‌ور کج شد و نان‌ و بسته‌ی پنیر افتاد روی زمین. سریع سینی را مهار کرد. هانا از خواب بلند شد. پشت چشمانش پف کرده بود:« قراره آزاد بشیم؟» صدیقه سری به تاسف تکان داد. لنا سینی را گذاشت روی زمین. نان‌ها را گذاشت تویش. ظرف پنیر ترک برداشته بود و رنگ موکت کرم زیرش، به قهوه‌ای می‌زد. لنا پنیر را برداشت. هنوز آب ازش چکه می‌کرد. زمزمه کرد:« کی بچه‌ها رو میارین؟» صدیقه به همان آرامی جواب داد:« امروز مرخص می‌شن. بعد میارمشون اینجا.» چشم‌های لنا خندید:« عالیه.» صدیقه آرام ادامه داد:« فهرست چیزایی که نیاز داری بگو. فقط در نظر داشته باش که اون بالا جنگه.» رفت بیرون:« بهتره هم اتاقی‌هاتو توجیه کنی.» لنا در جعبه پلاستیکی پنیر را باز کرد. چپه کرد تو بشقاب. بوی پنیر تازه پیچید تو هوا. 🖋د.خاتمی « نارون» منتظر نظرات شما هستم. @Akhatami 🍀🍀 🍀🍀🍀 🍀🍀🍀🍀 🍀🍀🍀🍀🍀 🍀🍀🍀🍀🍀🍀
🔰روز پنجشنبه روز متعلق به امام حسن عسکری (ع) با سلام و تحیت بر آن حضرت 🍃🌹🍃 🔸السَّلامُ عَلَيْكَ يَا وَلِىَّ اللّٰهِ، السَّلامُ عَلَيْكَ يَا حُجَّةَ اللّٰهِ وَخَالِصَتَهُ، السَّلامُ عَلَيْكَ يَا مَوْلاىَ يَا أَبا مُحَمَّدٍ الْحَسَنَ بْنَ عَلِيٍّ
Mohsen Farahmand Azad, Sayed Mustafa Al Musawi, Ali Fani63f0c9c1bb3ce6d2f07ffb09_-7085336328756683485.mp3
زمان: حجم: 28.6M
📝دعای کمیل 🎤علی_فانی 📌هر شب جمعه دعای کمیل به نیت فرج آقا امام_زمان عجل الله اللهم_عجل_لولیڪ_الفرج بیاد شهدامون.
حاج اقا رحیم ارباب : آسيد جمال نامه‌اي براي من نوشته اند و در آن نامه سفارش كرده اند که: در طول هفته هر عمل مستحبي را يادت رفت،اين را يادت نرود كه عصر جمعه صد مرتبه سوره قدر را بخوانی @tareagheerfan
4_5785009438028989691.m4a
زمان: حجم: 3.4M
سيدابن طاووس مي فرمايد اگراز هرعملي در غافل شدي از :صلوات غافل نشو چراكه دراين دعا سري است كه خدا مارا برآن آگاه كرده است