ای کاش بچه ها نمیمردند.
ای کاش آن ها برای مدت کوتاهی به آسمان میرفتند.
و زمانیکه جنگ تمام شد
صحیح و سالم به خانههاشان برمیگشتند.
و هنگامیکه پدر و مادرشان میپرسیدند:
کجا رفته بودید؟
میگفتند: رفته بودیم با ابرها بازی کنیم
غسان کنفانی
📝| @hayati_text
کلمهگراف|مهدیهحیاتی👩🏻💻✍🏻
ای کاش بچه ها نمیمردند. ای کاش آن ها برای مدت کوتاهی به آسمان میرفتند. و زمانیکه جنگ تمام شد صحیح
آخر شب است و یکدفعه یادم میآید که امروز ننوشتم. این که خودم را ملزم کنم در انجام یک عادت استمرار داشته باشم، چیز خوبی است.
استوری یکی از اساتید دانشگاهم را نگاه میکنم، کلمات سادهی عربی کنار هم قرار گرفتند، پس عبور نمیکنم و کلمه به کلمه ترجمه میکنم.
اما ای کاش ترجمه بلد نبودم؛ بعد از خواندن جملات، به بغضی که از اعماق وجودم پدید میآید، دچار میشوم.
چند ثانیه سکوت و مکث؛ به چشم هایم اجازهی باریدن میدهم. باران امروز، در دو چشم من است.
« یا لَیتَ الأطفال لا یموتون
یا لَیتَهُم یَذهبونَ اِلَی السّما لِمُدَة قَصیرة
و حینَ تَنتَهي الحربُ
یَعودونَ إلی بیوتهم سالِمین
وَ عِندَما یَسألهم وَالداهُم:
أینَ کُنتُم؟
یَقولون: کُنّا نَلعَبُ مَعَ الغُیوم.»
«ای کاش بچه ها نمیمردند.
ای کاش آن ها برای مدت کوتاهی به آسمان میرفتند.
و هنگامیکه جنگ تمام شد
صحیح و سالم به خانههاشان برمیگشتند.
و وقتیکه پدر و مادرشان میپرسیدند:
کجا رفته بودید؟
میگفتند: رفته بودیم با ابرها بازی کنیم»
«غسان کنفانی»
✍🏻مهدیه حیاتی
🗓 جمعه ۷ فروردین ۱۴۰۵
🖇 #روز_نوشت/ روز بیست و هشتم جنگ
📝| @hayati_text
شنبه ، نزدیک ظهر صداهایی از آسمان میشنوم. نمیدانم صدای انفجار است یا رعد و برق! یک فکر به هزاران فکر دیگرم اضافه میشود. هم نگرانم هم نیستم!
آنان که بی محابا برای سرزمینم موشک میاندازند، افکار شومی دارند که امیدوارم محقق نشود.
در مدرسه و دانشگاه، در رسانه و جمع ها، خیلی از جنگ هشت سالهی دفاع مقدس شنیدم، راستش پیش خودم میگفتم خدا را شکر که هیچ جنگی به چشم ندیدم. اما خرداد سال گذشته، جنگ ۱۲ روزه و اسفندماه جنگ رمضان را دیدم. چند سال آینده برای بچه هایم از حال و هوای این روزها خواهم گفت؛ نگرانی ها را میگویم و زیبایی ها را؛ ترس ها و امید ها را؛ قدرت ایران و خصم بیگانه را و انشاءالله پیروزی نور بر تاریکی را.
نیمه شب (یکشنبه) است که مینویسم؛ دیگر حساب روز و شب را ندارم. مشغول کارهای رسانه ای و جهاد این روزهایم میشوم. نماز صبح میخوانم و برای ایرانم دعا میکنم.
✍🏻مهدیه حیاتی
🗓 شنبه و یکشنبه/ ۸ و ۹ فروردین
🖇 #روز_نوشت/ روز بیست و نهم و سیام جنگ
📝| @hayati_text
یک ماه شده که آهنگ گوش ندادم؛ پسزمینه ذهنم دائما صوت های حماسی در حال پخش شدن هستند.
« تو رستم تهمتنی، بزن که خوب میزنی.... ابالفضل علمدار، خامنه ای نگهدار و...»
وقتی که به تاثیر موسیقی ها فکر میکنم میبینم آنها با هدف ساخته شدند؛ یا مرا تشویق به کار نیکو میکنند یا احساس خاصی در من بهوجود میآورند و یا ذهنم را درگیر میکنند.
نواهای این چند وقت به من حس داده؛ وطندوستی، غرور و پیروی از ولایت.
من این احساسات را دوست دارم، عمیقاً.
✍🏻مهدیه حیاتی
🗓 یکشنبه ۹ فروردین ۱۴۰۵
🖇 #روز_نوشت/ روز سیام جنگ
📝| @hayati_text
✍🏻 برای ثبت حال و هوای این روزهایمان تصمیم گرفتیم بنویسیم؛ روایت کنیم و بر قلم فرمان دهیم آنچه باید را.
◀️ «خانم همدانی طحان» هدایتگر کارگاه است. نباید سخنانش را از دست دهیم.
📌برای شرکت در کارگاه روایت نویسی به این آیدی پیام دهید
✅ @hayati_r
روزها را میشمرم. شده سی و یک روز. سی و یک روزی که جزو عجیبترین، پرخاطرهترین و خاص ترین روزهای جوانیم است.
اکنون از احساساتی مینویسم که گفتنی نیستند و تا لمسشان نکنی، متوجهشان نمیشوی.
باید در کاروان خودرویی شرکت کرده باشی، پرچمت را از پنجره بیرون آورده باشی و با ماشین های دیگر رأس ساعت خاصی هماهنگ شوی تا درک کنی چقدر کیف میدهد.
با کودکان درمورد عشق به وطن صحبت کنی و آنان بیشتر از تو ذوق کشور داشته باشند تا بدانی هنوز هم ایران خواهان دارد.
با دوستانت جلسهی تبیین و تحلیل بگذاری، دور هم بنشینید و آگاه شوید تا بفهمی اطرافت چه میگذرد.
معلوم نیست آخر جنگ چه میشود؛ اما میدانم حماسه های مردم کشورم تا همیشه در تاریخ میماند
قلمت بشکند تاریخ اگر ننویسی تک به تک آنان را
✍🏻مهدیه حیاتی
🗓 دوشنبه ۱۰ فروردین ۱۴۰۵
🖇 #روز_نوشت/ روز سی و یکم جنگ
📝| @hayati_text