eitaa logo
❣کمال بندگی❣
1.6هزار دنبال‌کننده
15.2هزار عکس
7هزار ویدیو
39 فایل
اگــر یـکــ نــفـر را بـه او وصـل کــردی برای سپاهش تــــــو ســــــــردار یـــاری 💫یا صاحب الزمان💫 🌹کپی با ذکر صلوات آزاد است🌷🌼 @kamali220 🌹ارتباط با مدیر↖️↖️ ادمین تبادل↙️↙️ @Yare_mahdii313
مشاهده در ایتا
دانلود
شب فرا مى رسد، همه در خيمه هاى خود هستند، عدّه اى نگهبانى مى دهند. امشب همه جا سخن از فرداست. همه مى دانند فردا روز بزرگى است. روزى فراموش نشدنى! به راستى پيامبر پرچم را به دست چه كسى خواهد داد؟ همه آرزو دارند اين افتخار نصيب آنها گردد. سخن پيامبر همه را شيفته مقام محبّت كرده است. اصلاً فرماندهى فردا، مسأله اى فرعى شده است. مهمّ اين است كه هر كس فردا پرچم به دست او باشد به اوجِ قلّه محبّت الهى رسيده است! همه آرزو دارند كه به اين افتخار برسند و نامشان در تاريخ ثبت شود. اين نكته اى است كه همه را بيقرار كرده است! من كنار خيمه اى ايستاده ام. اينجا چند نفر دارند خيلى با شور و هيجان حرف مى زنند. خوب است بروم ببينم چه خبر شده است. با صداى بلند سلام مى كنم و اجازه مى خواهم تا وارد خيمه بشوم. آنها مرا به داخل خيمه دعوت مى كنند. من در گوشه اى مى نشينم. بحث خيلى داغ است: ــ من فكر مى كنم فردا پيامبر پرچم را به دست من بدهد، زيرا من در شمشير زدن مهارت زيادى دارم. ــ نه، فردا پرچم به دست من خواهد بود، زيرا من هم خوب شمشير مى زنم و هم تير انداز خوبى هستم. ــ فردا مى بينيد كه من سوار بر اسب سفيد خود شده ام و قلعه خيبر را فتح كرده ام. من به سخنان اين جمع گوش مى دهم و خيلى تعجّب مى كنم. آنها همين طور صحبت مى كنند و من هيچ نمى گويم. در اين ميان يكى از آنها رو به من مى كند و مى گويد: ــ به نظر تو پيامبر پرچم را به كدام يك از ما مى دهد؟ ــ هيچ كس از شما لياقت آن مقام را ندارد. ــ چرا؟ ــ مگر شما سخن پيامبر را نشنيديد؟ پيامبر گفت: "پرچم را به كسى مى دهم كه تا به حال از ميدان جنگ فرار نكرده باشد". من امروز شما را ديدم كه زودتر از همه فرار كرديد!! آنها با شنيدن اين سخنِ من به فكر فرو مى روند. سخن حق، تلخ است. بعد، يكى از آنها رو به من مى كند و مى گويد: ــ فقط ما كه فرار نكرديم، همه كسانى كه در لشكر اسلام بودند فرار كردند. ــ من معتقد هستم كه هيچ كس لياقت علمدارى فردا را ندارد. ــ پس پيامبر پرچم را به چه كسى خواهد داد؟ ــ اتفاقاً من هم به دنبال جواب اين سؤال هستم. سكوت بر فضاى خيمه سايه مى افكند، همه به فكر فرو مى روند. به راستى چه كسى است كه هرگز از ميدان جنگ فرار نمى كند؟ ناگهان يكى سكوت را مى شكند و مى گويد: ــ فهميدم! فهميدم! فقط على است كه هرگز از ميدان جنگ فرار نمى كند. ــ راست مى گويد. على تاكنون پشت به دشمن نكرده است. ــ نكند فردا پيامبر پرچم را به دست او بدهد! آخر چگونه ممكن است كسى كه سن و سالش از ما خيلى كمتر است، فرمانده ما بشود؟ ــ نگران نباش! مگر خبر ندارى كه على چند روزى است كه بيمار شده و در خيمه اش، بسترى است. ــ بيمارى اش چيست؟ ــ چشم او به شدّت درد گرفته و سردرد عجيبى هم دارد. ــ خدا را شكر، خيالم راحت شد! خدا كند او فردا هم بيمار باشد! ــ خاطرت جمع باشد. او در هواى زمستانىِ اينجا، سرما خورده و چشمانش درد مى كند. او نمى تواند هيچ كجا را ببيند. ــ به خاطر اين خبر خوبى كه به من دادى يك مژدگانى بزرگ به تو خواهم داد. ــ على بايد يك هفته، استراحت كند تا خوب شود. 💖💖💖💖🌻💖💖💖💖 https://eitaa.com/joinchat/177012741Cffe22f43ef
ــ مى خواستم مطلبى را به تو بگويم. ــ من آماده شنيدن آن هستم. ــ خواهر! چگونه من حرفم را بزنم؟ ــ من خواهر تو هستم، راحت باش، حرفت را بزن. ــ من به يك نفر علاقه پيدا كرده ام. ــ مبارك است! پس سرانجام تصميم گرفتى ازدواج كنى. خديجه لبخندى مى زند. هاله خيلى خوشحال مى شود و مى پرسد: ــ خوب بگو بدانم كدام مرد توانست دل تو را بربايد؟ تو به كدام خواستگارانت علاقه پيدا كرده اى؟ نكند شاه يمن را انتخاب كردى؟ ــ نه، من به كسى علاقه پيدا كرده ام كه تا به حال به خواستگارى من نيامده است! ــ مى دانى كه ما خانواده نجيبى هستيم و هرگز اين رسم ها را نداشتيم! خديجه سرش را پايين مى اندازد و سكوت مى كند. او نمى داند به خواهر چه جوابى بدهد. چاره اى نيست بايد واقعيّت را بگويد پس چنين مى گويد: ــ خواهرم! آن روز عيد را به خاطر دارى كه مسافرى از شام به شهر ما آمده بود. ــ همان مسافر كه براى ديدن زادگاه آخرين پيامبر به مكّه آمده بود؟ ــ آرى. ــ هرگز يادم نمى رود كه او چقدر مشتاق ديدن آخرين پيامبر بود. ــ خواهر! من فهميده ام كه آن پيامبر موعود كيست؟ ــ راست مى گويى! پس چرا به من خبر ندادى؟ پيامبر موعود كيست؟ ــ محمّد. ــ تو از كجا اين را فهميدى؟ ــ اين مطلب را مَيسِره به من گفت. وقتى آنها به شام رفتند، يكى از علماى يهود، محمّد را مى بيند و به مَيسِره مى گويد او همان پيامبر موعود است. هر دو خواهر سكوت مى كنند و ديگر حرفى نمى زنند. آنها فقط به هم نگاه مى كنند. هاله نمى داند چه بگويد. راستش را بخواهى او به خواهر خود غبطه مى خورد. او باور نمى كند كه خديجه اين قدر آسمانى فكر كند. اگر اين ازدواج صورت بگيرد نام و ياد خديجه، جاودانه خواهد شد. خديجه مى خواهد همسر پيامبر خدا بشود. هاله راز گريه هاى شبانه خديجه را مى فهمد. آرى، چهره رنگ پريده خديجه نشانه عشق او به محمّد(ص) است. لحظاتى مى گذرد، اكنون هاله رو به خديجه مى كند و مى گويد: خواهر! محمّد جوان بسيار خوبى است; امّا آيا مى دانى كه دستش از مال دنيا خالى است؟ خديجه چگونه جواب خواهر را بدهد؟ 🔻🔻🔻🔻🦋🔻🔻🔻🔻 @shohada_vamahdawiat @hedye110
🌴 🌴 🌴 بعد از ساعتى، ابن زياد يقين پيدا مى كند كه همه، مسلم را تنها گذاشته اند. اكنون موقع آن است كه دستور جديد ابن زياد را بشنوى: اى مردم كوفه! همه بايد براى خواندن نماز به مسجد كوفه بياييد. هر كس به مسجد نيايد خونش ريخته خواهد شد. مأموران با مشعل هاى زيادى مسجد را مانند روز، روشن مى كنند و مردم گروه گروه به مسجد مى آيند. عجيب است! امروز صبح همين مردم، براى يارى مسلم، اين مسجد را پر نمودند و امشب براى يارى ابن زياد! ابن زياد در حالى كه مأموران زيادى از او محافظت مى كنند، از قصر خارج مى شود و به سوى مسجد مى آيد. نماز خفتن (نماز عشا) به امامت ابن زياد، در حالى كه مأموران زيادى پشت سر او قرار گرفته اند، بر پا مى شود. نماز تمام مى شود و ابن زياد به منبر مى رود: اى مردم! ديديد كه مسلم چه آشوبى در شهر شما به پا نمود و چگونه گروهى از مردم نادان را گرد خود جمع كرد! خدا را شكر كه همه آنان متفرّق شدند. اكنون بدانيد هر كس كه مسلم در خانه او پيدا شود مرگ در انتظار او خواهد بود. هر كس مرا از مكانى كه مسلم در آنجاست با خبر كند، من جايزه ويژه اى به او خواهم داد. و بعد از منبر پايين مى آيد و به قصر مى رود. مردم هم به خانه هاى خود باز مى گردند. وقتى ابن زياد به قصر مى رسد به فرمانده نيروهاى خود مى گويد: "اگر امشب مسلم را پيدا نكنى مادرت را به عزايت مى نشانم، واى به حالت اگر مسلم از اين شهر فرار كند!". نيروهاى ابن زياد در هر كوى و برزن در جستجوى مسلم هستند. آيا آنها مسلم را خواهند يافت؟ ــ ما به هر كس كه از مسلم خبرى بياورد جايزه بزرگى مى دهيم. مردم! بشتابيد! جايزه، جايزه! به راستى مسلم كجاست؟ <=====●●●●●=====> eitaa.com/joinchat/177012741Cffe22f43ef <=====●●●●●=====>