eitaa logo
❣کمال بندگی❣
1.6هزار دنبال‌کننده
15.2هزار عکس
7هزار ویدیو
39 فایل
اگــر یـکــ نــفـر را بـه او وصـل کــردی برای سپاهش تــــــو ســــــــردار یـــاری 💫یا صاحب الزمان💫 🌹کپی با ذکر صلوات آزاد است🌷🌼 @kamali220 🌹ارتباط با مدیر↖️↖️ ادمین تبادل↙️↙️ @Yare_mahdii313
مشاهده در ایتا
دانلود
من فكر مى كردم كه پيامبر به سرزمين فدك خواهند رفت تا غنائم آنجا را بين مسلمانان تقسيم كند; امّا خبر به من مى رسد كه پيامبر همراه با مسلمانان قصد دارند به سوى مدينه حركت كنند. مگر نيمى از نخلستان هاى آباد فدك براى مسلمانان نيست؟ چرا به آنجا نمى رود تا اين غنيمت را بين مسلمانان تقسيم كند؟ اين كار بايد توسط خود پيامبر انجام شود تا هيچ اختلافى پيش نيايد. لشكر اسلام قصد مدينه را دارد. چرا هيچ كس در مورد فدك حرفى نمى زند؟ گويا اصلاً قرار نيست سرزمين فدك تقسيم شود. خوب است از آن پيرمردى كه آنجا ايستاده است سؤال بكنم. نزد او مى روم، سلام كرده و مى گويم: ــ چرا پيامبر به فدك نمى رود تا آنجا را بين مسلمانان تقسيم كند؟ ــ چطور شده اين سؤال را مى كنى؟ نكند بوى پول به مشامت رسيده است و مى خواهى سهم بيشترى از غنيمت ها ببرى؟ ــ نه، من دارم كتابى مى نويسم. مى خواهم براى دوستانم بنويسم كه غنيمت فدك چه خواهد شد؟ ــ گفتى كه دارى كتاب مى نويسى! ببينم، تو چه جور نويسنده اى هستى كه قرآن نمى خوانى؟ ــ بابا! بگو نمى خواهم جواب تو را بدهم. چرا اين طورى حرف مى زنى! ــ پسر جان! چرا ناراحت مى شوى! منظور من اين است كه اگر قرآن بخوانى در آن جواب سؤال خودت را مى يابى. ــ يعنى قرآن سرنوشت سرزمين فدك را بيان كرده است. ــ آرى. ــ مى شود بگويى كدام سوره و كدام آيه؟ ــ پسر جان! كاش يك بار قرآن را مطالعه كرده بودى!! كاش يكبار به فهم قرآن توجّه مى كردى. آخر من از دست شما نويسندگان چه كنم؟ مسلمان هستيد و اين قدر بيگانه با قرآن شده ايد؟ قرآن مى خوانيد و آن را نمى فهميد! من سرم را پايين مى اندازم. راستش را بخواهيد از او خجالت مى كشم. كاش در كنار خواندن قرآن به فهم آن هم توجّه مى داشتم; مگر على (ع) نفرمود: "قرائت قرآن كه با تدبّر و تفكّر همراه نباشد هيچ خيرى در آن نيست". ولى مى گويند: "ماهى را هر وقت از آب بگيرى تازه است". بايد با خود عهد ببندم كه به فهم قرآن بيشتر توجّه كنم. در همين فكرها هستم كه صداى پيرمرد به گوشم مى رسد: ــ قرآن مى گويد: (وَ مَآ أَفَآءَ اللَّهُ عَلَى رَسُولِهِ مِنْهُمْ فَمَآ أَوْجَفْتُمْ عَلَيْهِ مِنْ خَيْل وَ لاَ رِكَاب )، "آن غنائمى كه در به دست آوردن آن لشكر كشى نكرده ايد از آنِ پيامبر است". ــ اين آيه در كدام سوره است؟ ــ سوره حشر، آيه ششم. ــ آيا مى شود قدرى برايم توضيح بدهيد؟ ــ سرزمين هايى كه به تصرف مسلمانان درمى آيد دو قسم هستند: قسم اوّل مانند سرزمين خيبر كه براى تصرف آن لشكر اسلام از مدينه به اينجا آمد و به جنگ با دشمنان پرداخت. اين سرزمين ها مالِ همه مسلمانان است و بايد بين آنها تقسيم شود; امّا قسم دوم مانند سرزمين فدك كه اصلاً لشكر اسلام به آنجا نرفته است و جنگى صورت نگرفته است. اين سرزمين ها از آنِ پيامبر است. اين حكمى است كه خدا در اين آيه بيان كرده است. ــ خيلى ممنون پدر جان! اكنون ديگر فهميده ام كه چرا هيچ كس در مورد تقسيم فدك حرفى نمى زند. همه مسلمانان از اين حكم خدا باخبر هستند و مى دانند كه خدا در مقابل سختى هاى زيادى كه پيامبر كشيده است، فدك را به او بخشيده است. 💖💖💖💖🌻💖💖💖💖 https://eitaa.com/joinchat/177012741Cffe22f43ef
هدایت شده از شهداءومهدویت
اى خديجه! براى چه شيفته محمّد(ص) شدى؟ تو كه مى دانى او فقير است، پس چرا او را انتخاب كردى؟ فهميدم. در نگاه تو، دنيا هيچ ارزشى ندارد، هر چه پايان پذير باشد دل تو را نمى ربايد! تو به دنبال صداقت و انسانيّت هستى. تو مى خواهى با مردى ازدواج كنى كه از دنيا آزاد است. تو خوب مى دانى، ثروتمند واقعى كسى است كه دنيا براى او ارزشى نداشته باشد. تو نمى خواهى كه ديگر در فكر دنيا و آب و خاك باشى. تو فهميده اى كه ارزش عمر تو از همه اين ها بالاتر است. تو مى خواهى عمر خود را صرف چيزى كنى كه بى نهايت است! تو خوب مى دانى مردى كه به دنيا دل نبندد، خيلى قيمت دارد. ارزش او از همه دنيا بالاتر است! تو شيفته كسى شده اى كه شيفته دنيا نيست. صبح روز بعد فرا مى رسد و محمّد(ص) به سوى خانه خديجه مى رود. او مى خواهد با خديجه سخن بگويد. محمّد(ص) مى خواهد همه ماجرا را از زبان خود خديجه بشنود. مردم وقتى مى بينند او به خانه خديجه مى رود خيال مى كنند او مى خواهد مزد خود را از خديجه بگيرد. مَيسِره به خديجه خبر مى دهد كه محمّد(ص) آمده است. او وارد اتاق خديجه مى شود. خديجه پشت پرده نشسته است. محمّد(ص) سلام مى كند و جواب سلام مى شنود... ــ آمدى، چقدر منتظرت بودم! دلم گواهى مى داد كه مى آيى. ببين گفته ام خانه را برايت آب و جارو كرده اند. ــ پيامى براى من فرستاده بودى، گفتم بيايم از زبان خودت بشنوم، ماجرا چيست؟ ــ پسر عمو! من شيفته خوبى هاى تو شده ام. تو پسر عموى من هستى و هم بهترين مرد اين روزگار! ــ آيا مى دانى زندگى با من سختى هاى زيادى دارد؟ زندگى من يك سفر پر از بلاست. من به زودى راهى را آغاز خواهم كرد كه دشمنى همه مردم را در پى خواهد داشت. ــ من همه اين سختى ها را به جان خريدارم! من مى خواهم تو را يارى كنم. ــ با حرف مردم چه خواهى كرد؟ ــ من از حرف آنها هيچ باكى ندارم. ــ آنها به تو خواهند گفت: چرا با كسى كه روزى كارگر تو بود ازدواج كردى؟ ــ به آنها مى گويم: من با آقا و مولاى خود ازدواج كرده ام. ــ اگر همسر من بشوى همه دوستان خود را از دست مى دهى. ــ من آماده ام تا همه هستى خود را به پاى تو بريزم! ــ باشد، من به زودى به خواستگارى تو خواهم آمد. ــ پسر عمو! منتظرت مى مانم. محمّد(ص) از خانه خديجه بيرون مى آيد. او خيلى خوشحال است كه خدا دعايش را مستجاب كرده است. او اكنون مى خواهد اين ماجرا را به عمويش ابوطالب بگويد. درست است كه آمنه، مادر او سال ها پيش از دنيا رفته است; امّا صَفيّه كه هست. صَفيّه، عمّه مهربان اوست. نگاه كن! محمّد(ص) به سوى خانه صَفيّه مى رود. او مى خواهد با عمّه اش سخن بگويد. عمّه با روى باز از او استقبال مى كند: ــ خيلى خوش آمدى! ــ عمّه جان! من مى خواستم مطلبى را به شما بگويم. ــ بفرما! ــ من همسر آينده خود را انتخاب كرده ام. ــ مبارك است! بگو بدانم چه كسى دل تو را ربوده است تا همين امشب به خواستگارى او برويم. ــ خديجه. ــ قربانت بشوم. نمى خواهم دل تو را بشكنم; امّا فكر نمى كنم خديجه همسر تو بشود. او همسر شاه يمن نشد. كاش يك نفر ديگرى را انتخاب مى كردى! ــ من فقط با خديجه ازدواج مى كنم. شما برو از طرف من با او سخن بگو، شايد قبول كند. ــ باشد، همين الان به خانه او مى روم. 🌻🌻🌻🌻🌹🌻🌻🌻🌻 @shohada_vamahdawiat @hedye110
آيا به خاطر دارى من و تو كجا ايستاده ايم؟ مردم اين روزگار، دختران خود را زنده به گور مى كنند و اين كار را غيرت و مردانگى مى دانند!99 هر روز دختران زيادى طعمه جهالت مردان عرب مى شوند و هيچ كس به صداى ناله آنها رحم نمى كند. اين مردم، دختران خود را مايه ننگ خود مى دانند و با زنده به گور كردن آنها احساس غرور مى كنند. حالا ببين كه پيامبر فاطمه اش را چگونه مى بوسد و مى بويد. او مى گويد: هر وقت مشتاق بهشت مى شوم، تو را مى بوسم!. ايّام حج فرا مى رسد و مردمِ زيادى از گوشه و كنار به مكّه مى آيند. حج، سنّتى است كه از زمان ابراهيم(ع) تا امروز باقى مانده است. سال هاست كه اين عبادت آسمانى تحريف شده است; ولى پيامبر مى كوشد تا از اين فرصت استفاده كند و براى مردم قرآن بخواند و آنها را به سوى خداى يكتا دعوت كند. رهبران مكّه وقتى مى بينند كه روز به روز بر تعداد مسلمانان افزوده مى شود، تصميم مى گيرند تا مانع رشد اسلام بشوند. مشكل اساسى آنها اين است كه ابوطالب از پيامبر حمايت مى كند. اگر مى شد كارى كرد كه او دست از اين حمايت بردارد مقابله با پيامبر كار بسيار آسانى بود. اكنون رهبران مكّه دور هم جمع مى شوند و تصميم مى گيرند با هم به ديدار ابوطالب بروند. 🌻🌻🌻🌻🌷🌻🌻🌻🌻 @shohada_vamahdawiat @hedye110