eitaa logo
❣کمال بندگی❣
1.6هزار دنبال‌کننده
15.2هزار عکس
7هزار ویدیو
39 فایل
اگــر یـکــ نــفـر را بـه او وصـل کــردی برای سپاهش تــــــو ســــــــردار یـــاری 💫یا صاحب الزمان💫 🌹کپی با ذکر صلوات آزاد است🌷🌼 @kamali220 🌹ارتباط با مدیر↖️↖️ ادمین تبادل↙️↙️ @Yare_mahdii313
مشاهده در ایتا
دانلود
💌 💗 🌼 برگشتم خونه ... اوایل تمام روز رو توی تخت می خوابیدم ... حس بیرون رفتن نداشتم ... همه نگرانم بودن ... با همه قطع ارتباط کردم ... حتی دلم نمی خواست مندلی رو ببینم ... . مهمانی ها و لباس های مارکدار به نظرم زشت شده بودن ... دلم برای امیرحسین تنگ شده بود ... یادگاری هاش رو بغل می کردم و گریه می کردم ... خودم رو لعنت می کردم که چرا اون روز باهاش نرفتم ... . چند ماه طول کشید ... کم کم آروم تر شدم ... به خودم می گفتم فراموش می کنی اما فایده ای نداشت ... مندلی به پدرم گفته بود که من ضربه روحی خوردم و اونم توی مهمانی ها، من رو به پسرهای مختلفی معرفی می کرد ... همه شون شبیه مدل ها، زشت بودن ... دلم برای امیرحسین گندم گون و لاغر خودم تنگ شده بود ... هر چند دیگه امیرحسین من نبود ... . بالاخره یک روز تصمیم رو گرفتم ... امیرحسین از اول هم مال من بود ... اگر بی خیال اونجا می موندم ممکن بود توی ایران با دختر دیگه ای ازدواج کنه ... . از سفارت ایران خواستم برام دنبال آدرس امیرحسین توی ایران بگرده ... خودم هم شروع به مطالعه درباره اسلام کردم ... امیرحسین من مسلمان بود و از من می خواست مسلمان بشم ... . 🎁 🎁🎁 🎁🎁🎁 eitaa.com/joinchat/177012741Cffe22f43ef
﷽ با تعجب پرسیدم یعنی شما این وقت شب میخوای بری پس کی استراحت می کنی؟ رو به من خندید و خیلی سرخوش جواب داد وقت برای استراحت زیاده شب از نیمه گذشته بود که حسین رفت با آنکه روز سخت و پر حاشیه ای را گذرانده بودیم اما خواب به چشمانم نمی آمد دوباره غرق در افکار خودم شدم چقدر اینجا همه چیزش شبیه ایران دوران دفاع مقدس است همان سال‌ها که سه فرزندم وهب، مهدی و زهرا کوچک بودند به همراه حسین از این شهر جنگی به آن یکی می رفتیم همان وقت ها یکی از مهمترین سوالاتی که در ذهنم بود وضعیت خواب و استراحت او بود خیلی برایم عجیب بود که غالباً شب‌ها برای شناسایی و جلسه و اینجور کارها بیدار بود کی می خوابید که صبح‌ها کاملا سرحال و بانشاط بود یادم می‌آید یک بار هم از او پرسیدم تو کی و کجا میخوابی؟ دست برقضا آنروز همین جوابی را داد که امشب داد خواب ها رو گذاشتم برای وقتش آنقدر خسته بودم که بعد از نماز صبح خوابیدم اما با صدای دعوای گربه ها بیدار شدم زهرا و سارا پتوها را از روی شان کنار زدند و به صدای گربه ها گوش تیز کردند خندیدند پلکشون گرم شد و دوباره خوابیدند تا صبحانه را حاضر کنم حسین رسید دخترها هم بیدار شدند بی هیچ صحبتی از سر و وضع ژولیده و درهم و غباری که روی صورتش نشسته بود فهمیدم از منطقه‌ای که درگیری بوده برگشته است وقتی دست به سر و صورتش نمی‌کشید و موهای جوگندمی‌اش در هم می شد آشفتگی قشنگی پیدا می‌کرد که به دلم می‌نشست شاید که این آشفتگی و این چهره به گذشته های تلخ و شیرین دوران جنگ خودمان بر می‌گشت و مرا به یاد آن روزها که از جبهه می‌آمد می‌انداخت و می‌دیدم که آن روزها با همه سختی هایش گذشت پس حالا هم هر چقدر سخت باشد مثل آن روزها می‌گذرد تا بچه ها بیایند و سفره صبحانه پهن شود حسین دوش گرفت و لباس نو پوشید سر سفره که نشست انگار نه انگار که این همان مردی است که چند لحظه پیش از صحنه نبرد بازگشته بود شیک و مرتب با رویی گشاده کنارمون نشست صبحانه را که خوردیم به شوق زیارت حضرت زینب ساکهایمان را تند و سریع بردیم دم در خانه توی کوچه دوتا ماشین ایستاده بودند یکی همان ماشین دیروزی بود و دیگری یک تویوتای به نظرم مدل بالا که پشتش دوشکا بسته بودند و دو نفر که شلوار معمولی و پیراهن نظامی به تن کرده بودند و علیرغم کلاه لبه داری که روی سر گذاشته بودند صورت آفتاب سوخته ای داشتند خیلی جدی و با حالت کاملاً آماده نظامی کنار آن دوشکا ایستاده بودند و حواسشان به طور محسوسی به اطراف بود حسین آمد و پشت فرمان نشست ابوحاتم هم اسلحه به دست در کنارش من و سارا و زهرا هم رفتیم و روی صندلی های عقب ماشین نشستیم هم ماشین ما و هم آن تویوتا هر دو روشن بودند و بلافاصله پس از سوار شدن ما با شتاب راه افتادند خیابان ها در عین اینکه نیمه ویران بودند اما کاملاً خلوت و آرام به نظر می‌آمدند هیچ اثری از جنگ و درگیری به جز خرابی‌ها وجود نداشت و همین تعجب سارا را برمی‌انگیخت که چرا در این اوضاع آرام پدرش آنقدر با شتاب می راند کیلومتر ماشین که روی ۱۸۰ رسید با دست عقربه را نشانم داد من و زهرا هم خیلی تعجب کرده بودیم چرا که نوع رانندگی حسین و حالت ابوحاتم که اسلحه را مسلح کرده بود و به چپ و راست جاده نگاه می کرد هیچ همخوانی با شرایط آرام و خلوت محیط نداشت سارا دستش را توی دست من حلقه کرده بود متعجب بود آهسته و در گوشی بهم گفت مامان کیلومتر را ببین باز به حکم وظیفه مادری با آنکه خودم هم پر از تعجب و پرسش بودم طوری که شاید آرام تر شود گفتم چیزی نگو حسین توی آینه ما را دید و نمیدونم با غریزه پدرانه اش یا با تیزبینی و فراست همیشگی اش حال ما را به خوبی فهمید و بدون اینکه پایش را حتی ذره ای از روی پدال گاز شل کند گفت اینجا خیلی ناامنه فکر کنم حرفش ادامه داشت اما صدای شلیک چند گلوله لحظه‌ای ما را کاملا مشغول اطراف و البته او را متمرکز رانندگیش کرد لحظه‌ای بعد خطاب به ما اما انگار که با خودش حرف بزند شاد و سرحال گفت اینم شاهد خدا همزمان با بیان این کلمات در حالی که هیچ اثری از ترس و اضطراب در چهره اش ظاهر نبود با چند حرکت سریع ماشین را از شعاع دید تک تیر اندازهایی که معلوم بود توی یکی از آپارتمان های اطراف خیابان کمین کرده بودند دور کرد و آرام آرام گاز ماشین را کم کرد از توی آینه نگاهی به ما انداخت و در حالی که به سمت چپمان اشاره می کرد گفت ساختمان‌های این سمت دست مسلحینه و تک تیراندازاشون توی این ساختمونا مستقرن 🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷 🌸به نیت فرج امام زمانمون اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم🌸 ☘ 💖☘ 💖💖☘ 💖💖💖☘ 💖💖💖💖☘ ↷↷↷             @hedye110 🔸🔶🔹🔷🌹🔷🔹🔶🔸