eitaa logo
❣کمال بندگی❣
1.6هزار دنبال‌کننده
15.2هزار عکس
7هزار ویدیو
39 فایل
اگــر یـکــ نــفـر را بـه او وصـل کــردی برای سپاهش تــــــو ســــــــردار یـــاری 💫یا صاحب الزمان💫 🌹کپی با ذکر صلوات آزاد است🌷🌼 @kamali220 🌹ارتباط با مدیر↖️↖️ ادمین تبادل↙️↙️ @Yare_mahdii313
مشاهده در ایتا
دانلود
برای صدهزارمین بار ساعتم را نگاه می کنم. از دفعه ی قبل تنها سی ثانیه گذشته! طول و عرض سالن زیر پاهایمان کوتاه میشود. من از چپ به راست میروم و نیکی از راست به چپ. مانی کلافه نگاهمان میکند:سرگیجه گرفتم دو دقیقه یه جا بشینین دیگه.. هر دو دستم را داخل جیبهایم میگذارم و به نیکی نگاه می کنم. با اضطراب میگوید:دیر کردن..خیلی دیر کردن. مانی بلند میشود و کنارمان میایستد:بابا الان میان،غصه ی چی رو میخوری!نترس پروازای اونور با هواپیماهای درست و حسابی عه.. نیکی اخم ریزی میکند و زیرلب میگوید:هواپیماهای خودمون هم خیلی خوبن،چرا یه کم حس وطن پرستانه ندارین؟؟ مانی لبخند میزند:باشه خانم وطن پرست.. هواپیماهای ما اصلا دچار نقص فنی نمیشه! به در خروجی نگاهی می کنم. چهره ای آشنا،بسیار آشنا دفترچه خاطرات ذهنم را روشن میکند. چشم هایم را ریز میکنم و به آن نقطه خیره میشوم. نه!انگار اشتباه نکرده ام. :_بچه ها...بچه ها...اون عمووحید نیست؟؟ مانی و نیکی همزمان به طرفم برمیگردند و رد انگشت اشاره ام را می گیرند. نیکی زیرلب میگوید:خودشه... مانی آهسته تر از او میگوید:ولی چطور ممکنه؟ آب دهانم را قورت میدهم. من این مرد را،به خاطر مردانگی هایش با تمام وجود دوست دارم. عمووحید به چند قدمیمان میرسد. با همان لبخند همیشگی،با همان وقار و متانت مردانه،با همان عظمتی که شایسته ی مردبزرگی چون اوست. به چندقدمیمان میرسد اما هیچکداممان از جا تکان نمیخوریم. انگار باور نکرده ایم. عمو دستش را بالا میآورد:سلام بچه ها زودتر از همه،مانی به خودش میآید. میدود و مثل پسربچه ای که پدرش را بعد از مدتها دیده در آغوش عمووحید فرود میآید. عمو با مهربانی چند ضربه از کمر مانی میزند و شانه هایش را می بوسد. مانی که کنار میکشد،نوبت نیکی است. گوشه ی چشم هایش چروک میشود و لبخندبزرگش با اشکهای غلطانش،صحنه ای دوستداشتنی خلق میکند. عمو را محکم بغل میکند و عمو با مهربانی پیشانی اش را میبوسد. به خودم میآیم. نوبت من است. نمیدانم چرا کمی میترسم. ناچار جلو میروم و عمو را بغل میکنم. عمو محکم شانه هایم را میگیرد و با خنده و کمی اخم،شوخی و جدی میگوید:باید حسابی باهم حرف بزنیم آقامسیح! رنگ از روی قلبم میپرد.اصلا فکر اینجا را نکرده بودم. فکر عمووحیدی که باهوش است و حساس..فکر نفوذی که عمووحید در تصمیمات نیکی دارد. فکر حرفهایی که باید به او بزنم. نیکی با خنده میگوید:چی شد اومدین؟؟؟ عمو با خنده دست دور گردنش می اندازد و نیکی برای حفظ حجابش،جلوی روسری اش را محکم می گیرد:دلم واسه هر سه تاتون تنگ شده بود.مامان و باباهاتون تصمیم گرفتن چند روز دیگه بمونن. منم دیدم شما نیومدین،خودم اومدم پیشتون مانی،کوله ی عمووحید را میگیرد:خیلی کار خوبی کردین عمو...واقعا خوشحال شدیم. عمو لبخند میزند و به ته ریشهای مانی اشاره میکند:مرد شدی بچه! مانی می خندد و دستش را روی زبرهای مشکی اش می کشد:بهم میاد،نه؟ عمو شانه بالا میاندازد:اگه به عموت رفته باشی آره! راه میافتند،سه نفری! شانه به شانه. عمووحید نگین انگشتر و نیکی و مانی دو طرف رکابش. و من،تنها چند قدم عقب تر از آنها قدم برمیدارم. عمو سربه سر مانی میگذارد:بیمعرفت حالا ویزا و بلیت میگیری و لحظه ی آخر پروازو میپیچونی؟! داشتیم آقمانی؟! مانی میخندد و دستی به موهایش میکشد:ببخشید،یه کاری بود باید میموندم. نیکی برمیگردد و با چشم دنبال چیز ی میکند. نگاهش که به من میافتد،نفس راحتی میکشد و لبخند میزند:کجایی پس مسیح؟ عمو میایستد،نگاهش را بین من و نیکی میگرداند و با لحن معناداری میگوید:مسیح!بیا جلو توام پیش ما.....سعی میکنم اوضاع را عادی جلوه بدهم. جلو میروم و کنار مانی میایستم. کاش عمو چند روز دیرتر میآمد. کاش.. 🔷🔷🔷🔷🔷🔷 🌸به نیت فرج امام زمانمون اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم🌸 ☘ 💖☘ 💖💖☘ 💖💖💖☘ 💖💖💖💖☘ ↷↷↷             @hedye110 🔸🔶🔹🏴🖤🏴🔹🔶🔸