eitaa logo
🌷" ابراهیم هادی دیگر "🌷
209 دنبال‌کننده
4.5هزار عکس
705 ویدیو
24 فایل
🍃بسم رب شهدا والصدیقین🍃 +إمروز فضاے مجازے میواند ابزارے باشد براے زدݩ در دهان دشمن..[• إمام خامنهـ اے•]😊 ↶ فضیلٺ زندهـ نگهـ داشتن یاد و خاطرهـ ے شہدا ڪمتر از شهادٺ نیسٺ.+حضرٺ آقـا 🌹
مشاهده در ایتا
دانلود
🌷" ابراهیم هادی دیگر "🌷
🍃 دمی با آقا ابراهیم هادی 🍃 #ایام_انقلاب @hekayate_deldadegi
🌷ایام انقلاب 🌷راوی: امیر ربیعی "ابراهيم" ازدوران کودکي عشق و ارادت خاصي به "امام خميني(ره)" داشت. هر چه بزرگترميشــد اين علاقه نيز بيشتر ميشد. تا اينکه در سالهاي قبل ازانقلاب به اوج خود رسيد. در ســال 1356 بود.هنوز خبري از درگيريها ومسائل انقلاب نبود. صبح جمعه ازجلسهاي مذهبي درميدان ژاله(شهدا)به سمت خانه برميگشتيم. ازميدان دورنشــده بوديم که چند نفر ازدوستان به ما ملحق شدند. "ابراهيم" شروع کرد براي ما از"امام خميني (ره)"تعريف کردن.بعد هم باصداي بلندفريادزد: 'درود بر خميني"ما هم به دنبال "او" ادامه داديم. چندنفر ديگر نيز باماهمراهي کردند. تا نزديک چهارراه شمس شعار داديم وحركت كرديم.دقايقي بعد چندين ماشين پليس به سمت ما آمد. "ابراهيم" سريع بچه ها رامتفرق کرد.در کوچه ها پخش شديم. دوهفته گذشت.ازهمان جلسه صبح جمعه بيرون آمديم. "ابراهيم" درگوشه ميدان جلوي سينما ايستاد.بعد فرياد زد:" درود بر خميني(ره)" و ما ادامه داديم.جمعيت که از جلسه خارج ميشد همراه ما تکرار ميکرد.صحنه جالبي ايجاد شده بود. دقايقي بعد،قبل ازاينکه مأمورها برسند "ابراهيم" جمعيت را متفرق کرد. بعد با هم سوار تاکسي شديم و به سمت ميدان خراسان حرکت کرديم. دو تاچهار راه جلوتر يکدفعه متوجه شــدم جلوي ماشــينها را ميگيرند. مســافران راتک تک بررسي ميکنند.چندين ماشــين ساواک و حدود10 مأمور دراطراف خيابان ايســتاده بودند.چهره مأموري که داخل ماشينها را نگاه ميکردآشنا بود. "او" درميدان همراه مردم بود! به "ابراهيم" اشاره کردم.متوجه ماجرا شد.قبل ازاينکه به تاکسي ما برسند در را بازکردوسريع به سمت پياده رو دويد.مأمور وسط خيابان يكدفعه سرش را بالا گرفت. "ابراهيم" راديد و فرياد زد: "خودشه خودشه" ،بگيرش. مأمورهــا دنبال "ابراهيم" دويدنــد. "ابراهيم" رفت داخل کوچــه،آنها هم به دنبالش بودند.حواس مأمورها که حســابي پرت شدکرايه رادادم.از ماشين خارج شدم. به آن سوي خيابان رفتم و راهم روادامه دادم.ظهر بود که آمدم خانه.از "ابراهيم" خبري نداشتم.تاشب هم هيچ خبري از ابراهيم نبود.به چند نفراز رفقاهم زنگ زدم.آنها هم خبري نداشتند. خيلي نگران بودم.ســاعت حدود يازده شب بود.داخل حياط نشسته بودم. يکدفعه صدائي از توي کوچه شنيدم. دويــدم دم در، باتعجــب ديدم "ابراهيــم" با همان چهره ولبخند هميشــگي پشت در ايســتاده.من هم پريدم تو بغلش.خيلي خوشحال بودم.نميدانستم خوشحالي ام راچطور ابرازکنم. گفتم: داش ابرام چطوري؟ نفس عميقي کشيد و گفت: "خدا رو شکر"، ميبيني که سالم و سر حال در خدمتيم. گفتم: شام خوردي؟ گفت: نه، مهم نيست. ســريع رفتم توي خانه، سفره نان و مقداري از غذاي شام را برايش آوردم. رفتيم داخل ميدان غياثي(شهيد سعيدي)بعد از خوردن چند لقمه گفت: بدن قــوي همين جاهابه درد ميخوره. "خدا" كمك كــرد.با اينکه آنها چند نفر بودند اما ازدستشون فرارکردم. آن شب خيلي صحبت کرديم. از انقلاب، از امام و...بعد هم قرار گذاشتيم شبها با هم برويم مسجد لرزاده پاي صحبت حاج آقا چاووشي. شــب بود کــه با ابراهيم و ســه نفراز رفقا رفتيم مســجد لــرزاده. حاج آقا خيلي نترس بود. حرفهائــي روي منبر ميزد که خيلي ها جرأت چاووشــي گفتنش را نداشتند. حديث"امام موســي کاظم (ع)"که ميفرمايد:»مردي از قم مردم را به حق فرا ميخواند. گروهي استوار چون پارههاي آهن پيرامون اوجمع ميشوند خيلي براي مردم عجيب بود. صحبتهاي انقلابي ايشان همينطور ادامه داشت. ناگهان ازســمت درب مسجد سروصدايي شــنيدم. برگشتم عقب، ديدم نيروهاي ساواک باچوب وچماق ريختند جلوي درب مسجد و همه راميزنند. جمعيت براي خروج از مسجد هجوم آورد. مأمورها،هر کسي را که رد ميشد باضربات محکم باتوم ميزدند. آنها حتي به زن و بچه ها رحم نميکردند. ابراهيم خيلي عصباني شــده بود. دويد به ســمت در، با چند نفر از مأمورها درگير شد. نامردها چند نفري ابراهيم را ميزدند. توي اين فاصله راه باز شد. خيلي از زن و بچه ها از مسجد خارج شدند. ابراهيم با شجاعت با آنها درگير شده بود. يکدفعه چند نفراز مأمورها را زد و بعد هم فرار کرد. ما هم به دنبال او از مسجد دور شديم. بعدها فهميديم که درآن شب حاج آقا راگرفتند. چندين نفر هم شهيد و مجروح شدند. ضرباتي که آن شب به "کمر ابراهيم" خورده بود، کمردرد شديدي براي او ايجاد کرد که تا پايان عمر همراهش بود. حتي در کشتي گرفتن او تأثير بسياري داشت. با شروع حوادث سال 57 همه ذهن و فکر ابراهيم به مسئله انقلاب و "امام(ره)" معطوف بود.پخش نوارها،اعلامیه هاو... اوخيلي شــجاعانه کارخود را انجام ميداد. اواسط شهريور ماه بسياري از بچه ها راباخودش به تپه هاي قيطريه بردو در نمازعيدفطر شهيدمفتح شرکت کرد.بعد ازنماز اعلام شدکه راهپيمائي روز جمعه به سمت ميدان ژاله برگزار خواهدشد. @Ebrahimhadibot @hekayate_deldadegi
"ابراهیم" مدتی جزء محافظين "حضرت امام(ره)" بود. بعد هم به زندان قصر رفت و مدت کوتاهي از محافظين زندان بود. در اين مدت با بچه هاي کميته در مأموريت هايشان همکاري داشت، ولي رسمًا وارد کميته نشد. 🇮🇷 بازگشت "امام خمینی(ره)" به ایران و آغاز دهه فجر مبارک باد. 🇮🇷 @hekayate_deldadegi
🍃 دمی با آقا ابراهیم هادی 🍃 "ابراهيم" در يکي از مغازه هاي بازار مشــغول کار بود. يك روز "ابراهيم" را در وضعيتي ديدم که خيلي تعجب کردم! دو کارتن بزرگ اجناس روي دوشــش بود. جلوي يک مغازه، کارتن ها را روي زمين گذاشت. وقتي کار تحويل تمام شد، جلو رفتم و سلام کردم. بعد گفتم: "آقا ابرام" براي شما زشته، اين کار باربرهاست نه کار شما! نگاهي به من کرد و گفت: کار که عيب نيست، بيکاري عيبه، اين کاري هم که من انجام ميدم براي خودم خوبه، مطمئن ميشم که هيچي نيستم. جلوي غرورم رو ميگيره!   گفتم: اگه کســي شــما رو اينطور ببينه خوب نيســت، تو ورزشكاري و... خيليها ميشناسنت. "ابراهيــم" خنديد وگفت: اي بابا، هميشــه كاري كن كه اگه "خدا" تو رو ديد خوشش بياد، نه مردم.  🌸 @hekayate_deldadegi 🌸
🍃 دمی با آقا ابراهیم هادی 🍃 "یدالله" به همراه چند نفر از دوستان نشسته بوديم و در مورد "ابراهيم" صحبت ميكرديم. يكي از دوســتان كه ابراهيم را نميشــناخت تصويرش را از من گرفت و نگاه كرد. بعد با تعجب گفت: شما مطمئن هستيد اسم ايشون "ابراهيمه" !؟ با تعجب گفتم: خب بله، چطور مگه؟! گفت: من قبلا تو بازار سلطاني مغازه داشتم. اين آقا ابراهيم دو روز در هفته سر بازار مي ايستاد. يه كوله باربري هم ميانداخت روي دوشش و بار ميبرد. يه روز بهش گفتم: اسم شما چيه؟ گفت: من رو "يدالله" صدا كنيد!گذشت تا چند وقت بعد يكي از دوستانم آمده بود بازار، تا ايشون رو ديد با تعجب گفت: اين "آقا" رو ميشناسي!؟ گفتم: نه، چطور مگه! گفت: ايشــون قهرمان واليبال و كشــتيه، آدم خيلي باتقوائيه، براي شكستن نفسش اين كارها رو ميكنه. اين رو هم برات بگم كه "آدم خيلي بزرگيه" ! بعد از آن ماجرا ديگه ايشون رو نديدم!صحبت هاي آن آقا خيلي من رو به فكر فرو برد. اين ماجرا خيلي براي من عجيب بود. اينطور مبارزه كردن با نفس اصلا با عقل جور در نمي آمد. 🌸 @hekayate_deldadegi 🌸
"ابراهیم" مدتی جزء محافظين "حضرت امام(ره)" بود. بعد هم به زندان قصر رفت و مدت کوتاهي از محافظين زندان بود. در اين مدت با بچه هاي کميته در مأموريت هايشان همکاري داشت، ولي رسمًا وارد کميته نشد. 🏴رحلت بنیان گذار انقلاب اسلامی "امام خمینی(ره)" رو تسلیت عرض میکنم.🏴 @hekayate_deldadegi
🦋 هر زمان که تهران بوديم برنامه شب هاي جمعه زيارت "حضرت عبدالعظيم(علیه السّلام)" بود. ميگفت: شب جمعه شب "رحمت خداست" . شب زيارتي "آقا اباعبدالله(علیه السّلام)" است. همه "اولياء و ملائك" ميروند كربلا، ما هم جايي ميرويم كه " اهل بيت(علیهم السّلام)" گفته‌اند: ثواب زيارت كربلا را دارد.بعد هم دعاي كميــل را در آنجا ميخواند. ســاعت يك نيمه شــب هم برميگشت. زماني هم كه برنامه بسيج راه‌اندازي شده بود از زيارت، مستقيمًا مي‌آمد مســجد پيش بچه هاي بسيج. يك شــب با هم از حرم بيرون آمديم. من چون عجله داشــتم با موتور يكي از بچه ها آمدم مسجد. اما دو سه ساعت بعد رسيد. پرسيدم: ابرام جون دير كردي!؟گفت: از حرم پياده راه افتادم تا در بين راه "شــيخ صدوق(ره) را هم زيارت كنم. چون قديمي‌هاي تهران ميگويند "امام زمان(عج)" شــبهاي جمعه به زيارت "مزار شيخ صدوق(ره)" مي‌آيند. @hekayate_deldadegi
🌷" ابراهیم هادی دیگر "🌷
🏴 دمی با " آقا ابراهیم هادی " #برای_دوست_شهیدم 🕯 @hekayate_deldadegi
🍃🌸🍃 دمی با " آقا ابراهیم هادی " "هر كس براي مصائب ما گريه كند و  ديگران را بگرياند هر چند يك نفر باشد اجر او با "خدا" خواهد بود و هر كه در مصيبت‌ ما چشمانش اشك‌آلود شود و بگريد "خداوند" او را با ما محشور خواهد كرد". مستدرك‌الوسائل ج1 ص386 "ابراهیم" در دوران دبيرستان به همراه دوستانش هيئت جوانان وحدت اسلامي رو راه‌اندازي کرد و منشاء خير، براي بسياري از دوستان شد. بارها نيز به دوستانش توصيه مي‌كرد كه براي حفظ روحيه ديني و مذهبي از تشكيل هيئت در محله‌ها غافل نشويد آن هم هيئتي كه سخنراني محور اصلي آن باشد. يكي از دوستانش نقل مي‌كرد كه:" سالها پس از شهادت ابراهيم در يكي از مساجد مشغول فعاليت فرهنگي بودم. روزي در اين فكر بودم كه با چه وسيله‌اي ارتباط بچه‌ها را با مسجد و فعاليت‌هاي فرهنگی حفظ كنيم كه همان شب، ابراهيم را در خواب ديدم.  تمامي بچه‌هاي مسجد را جمع كرده بود و مي‌گفت: "از طريق تشكيل هيئت بچه‌ها را حفظ كنين" و بعد در مورد نحوه كار توضيح مي‌داد. ما هم اين كار را انجام داديم. ابتدا فكر نمي‌كرديم كه بتوانيم موفق شويم. ولي باگذشت سالها هنوز ازطريق هيئت هفتگي با بچه‌ها ارتباط داريم. مرام و شيوه "ابراهيم" در برخورد با بچه‌هاي محل نيز به اين صورت بود كه، پس از جذب به ورزش، آنها را به سوي هيئت  و مسجد سوق مي‌داد و مي‌گفت:"وقتي دست بچه‌ها رو تو دست "امام حسين (علیه السّلام)" قرار بگيره مشكل حل مي‌شه و خود آقا نظر لطفش رو به اونها خواهد داشت".   "ابراهيم" از همان دوران دبيرستان شروع به مداحي كرد، بدون هيچ تكلفي مي‌خواند، و بقيه را هم به خواندن و مداحي كردن ترغيب مي‌كرد. هر هفته در هيئت جوانان وحدت اسلامي به همراه "عبدالله مسگر" حضور داشت و مداحي مي‌كرد. اين مجموعه چيزي فراتر از يك هيئت بود و در رشد مسائل اعتقادي و حتي سياسي بچه‌ها بسيار تأثيرگذار بود. دعوت از علمائی نظير "علامه محمدتقي جعفر(ره)" و "حاج آقا نجفي" و دعوت از شخصيت‌هاي سياسي، مذهبي جهت صحبت  از فعاليت‌هاي اين هيئت بود. لذا مأموران ساواك روي اين هيئت دقت نظر خاصي داشتند و چند بار جلوي تشكيل جلسات آن را گرفتند. "ابراهيم" ، مداحي را از همين هيئت و همچنين هنگامي كه ورزش باستاني انجام مي‌داد آغاز كرد. در دوران انقلاب و بعد از آن هم به اوج خود رسيد. اما نكته مهمي كه رعايت مي‌كرد اين بود كه مي‌گفت:  "براي دل خودم مي‌خونم و سعي مي‌كنم بيشتر خودم استفاده كنم و نيت غيرخدايي رو در مداحي وارد نكنم".  يكبار روي موتور به زيبايي شروع به خواندن اشعاري براي "حضرت زهرا (سلام الله علیها)" نمود كه خيلي جالب و سوزناك بود. از ابراهيم خواستم كه شب توي هيئت همون اشعار رو به همان سبك بخونه ولي زير بار نرفت و گفت: "اينجا مداح دارن. منم كه اصلاً صداي خوبي ندارم، بي‌خيال شو..."  اما مي‌دونستم هر وقت چيزي بوي غير"خدا" بده، يا باعث مطرح شدنش بشه ترك مي‌كند. در مداحي‌ عادات جالبي داشت. به بلندگو، اكو و ... مقيد نبود. بارها مي‌شد كه بدون بلندگو مي‌خواند. در عروسي‌ها و در عزاها هر جا مي‌ديد وظيفه‌اش خواندن است مي‌خواند. اما اگر مي‌فهميد به غير از او مداح ديگري هست نمي‌خواند و بيشتر به دنبال استفاده بود. توي سينه‌زني هم خيلي محكم سينه مي‌زد و مي‌گفت: "اهل بيت همه وجودشان را براي اسلام دادن، ما همين سينه‌زني را كه مي‌تونيم انجام بدیم ، بايد خوب باشه. "  در عزاداري‌ها حال خوشي داشت. خيلي‌ها با وجود "ابراهيم" و عزاداري و گريه‌های او شور و حال خاصي پيدا مي‌كردن. "ابراهيم" هر جايي که بود اونجا رو كربلا مي‌كرد، گريه‌ها و ناله‌هاي "ابراهيم" شور عجيبي ايجاد مي‌كرد كه نمونه آن در اربعين سال 1361 در هيئت "عاشقان حسين(علیه السّلام)" بود. بچه‌هاي هيئتي هرگز اون روز رو فراموش نمي‌كنن.  ابراهيم ذكر "حضرت زينب (سلام الله علیها)" رو مي‌گفت و شور و حال عجيبي به مجلس داده بود. بعد هم از حال رفت و غش كرد. آن روز حالتي در بچه‌ها پيدا شدكه ديگر نديديم و مطمئن هستيم به خاطر سوز دروني و نَفَس گرم "ابراهيم"، مجلس اينگونه متحول شده بود.   در مورد مداحي هم حرفاي جالبي مي‌زد، مي‌گفت:" مداح بايد آبروي اهل بيت رو توي خوندنش حفظ كنه و هر حرفي نزنه، اگه هم توي مجلسي شرايط مهيا نبود نبايد روضه بخونه"  هيچوقت خودش رو مداح حساب نمي‌كرد ولي هر جا كه مي‌خواند شور و حال واقعي رو ايجاد مي‌كرد.  "ذكر شهدا" رو هم هيچ ‌وقت فراموش نمي‌كرد چند بيت شعر آماده كرده بود كه "اسم شهدا" علي‌الخصوص "اصغر وصالي و علي قرباني" رو مي‌آورد و در بيشتر مجالس مي‌خواند. 📚منبع:نرم افزار برای دوست شهیدم @hekayate_deldadegi
🦋 هر زمان که تهران بوديم برنامه شب هاي جمعه زيارت "حضرت عبدالعظيم(علیه السّلام)" بود. ميگفت: شب جمعه شب "رحمت خداست" . شب زيارتي "آقا اباعبدالله(علیه السّلام)" است. همه "اولياء و ملائك" ميروند كربلا، ما هم جايي ميرويم كه " اهل بيت(علیهم السّلام)" گفته‌اند: ثواب زيارت كربلا را دارد.بعد هم دعاي كميــل را در آنجا ميخواند. ســاعت يك نيمه شــب هم برميگشت. زماني هم كه برنامه بسيج راه‌اندازي شده بود از زيارت، مستقيمًا مي‌آمد مســجد پيش بچه هاي بسيج. يك شــب با هم از حرم بيرون آمديم. من چون عجله داشــتم با موتور يكي از بچه ها آمدم مسجد. اما دو سه ساعت بعد رسيد. پرسيدم: ابرام جون دير كردي!؟گفت: از حرم پياده راه افتادم تا در بين راه "شــيخ صدوق(ره) را هم زيارت كنم. چون قديمي‌هاي تهران ميگويند "امام زمان(عج)" شــبهاي جمعه به زيارت "مزار شيخ صدوق(ره)" مي‌آيند. @hekayate_deldadegi
🦋 هر زمان که تهران بوديم برنامه شب هاي جمعه زيارت "حضرت عبدالعظيم(علیه السّلام)" بود. ميگفت: شب جمعه شب "رحمت خداست" . شب زيارتي "آقا اباعبدالله(علیه السّلام)" است. همه "اولياء و ملائك" ميروند كربلا، ما هم جايي ميرويم كه " اهل بيت(علیهم السّلام)" گفته‌اند: ثواب زيارت كربلا را دارد.بعد هم دعاي كميــل را در آنجا ميخواند. ســاعت يك نيمه شــب هم برميگشت. زماني هم كه برنامه بسيج راه‌اندازي شده بود از زيارت، مستقيمًا مي‌آمد مســجد پيش بچه هاي بسيج. يك شــب با هم از حرم بيرون آمديم. من چون عجله داشــتم با موتور يكي از بچه ها آمدم مسجد. اما دو سه ساعت بعد رسيد. پرسيدم: ابرام جون دير كردي!؟گفت: از حرم پياده راه افتادم تا در بين راه "شــيخ صدوق(ره) را هم زيارت كنم. چون قديمي‌هاي تهران ميگويند "امام زمان(عج)" شــبهاي جمعه به زيارت "مزار شيخ صدوق(ره)" مي‌آيند. @hekayate_deldadegi