هیمآ...♡
بهش بگید: این تویی که تعیین میکنی زمان بدوعه یا اروم اروم قدم بزنه و بگذره. تو، با بود و نبودت... :)
میگفت:
لحظه ی وصل به یک پلک زدن میگذرد
این فراق است که هر ثانیه اش یک سال است :')
حقیقتا از لحاظ روحی احتیاج دارم هیچ کاری نداشته باشم، یه گوشه بشینم و شیرقهوه بخورم، یه کتابچه غزل از فاضل نظری یا میلاد عرفان پور بگیرم دستم و آروم آروم مصرع به مصرعش رو با شیرقهوهام سر بکشم.
بعدش بلند شم موهامو شونه کنم، ببافم و یه گوشه بشینم مشغول خوندن و شنیدن ترکی بشم...
کلمه ها و آوا های قشنگشو مهمونِ قلبم کنم و ازشون لذت ببرم.
هیمآ...♡
حقیقتا از لحاظ روحی احتیاج دارم هیچ کاری نداشته باشم، یه گوشه بشینم و شیرقهوه بخورم، یه کتابچه غزل ا
البته تو همه این لحظه ها تو باشی.
که غزل هارو بخونم و با چشمام همه شونو تقدیمت کنم.
آهنگا و نوشته های ترکی رو برات معنی کنم و تو با ذوق و دقت تلاش کنی تلفظ شونو ادا کنی...
اما در نهایت دارم چیکار میکنم؟😃
بله درسته عکاسی!
چون تا آخر امشب باید هفت، هشت تا پروژه تحویل بدم😃😂
هیمآ...♡
اما در نهایت دارم چیکار میکنم؟😃 بله درسته عکاسی! چون تا آخر امشب باید هفت، هشت تا پروژه تحویل بدم😃😂
این داستان: زندگیِ واقعی، بدون وجود فانتزی های ذهنی😂🤝