هیمآ...♡
به نام او. نامه دوم. پایین تخت نشسته ام و آلبوم نه چندان قدیمی مان را نگاه میکنم. با هر ورق که جلو م
به نام خدا.
نامه سوم.
گوشه و کنار صفحه های آلبوم قدیمی شدند و چین خورده اند از بس که این روزا ها ورقشان زدم...
ورق زدم و اشک ریختم...
ورق زدم و خندیدم...
ورق زدم و فکر کردم...
خلاصه، ورق زدم و زندگی کردم...!
میدانی، البومِ شیری رنگی که خریدی و خودت با همان دست های کشیده ات تمام عکس هایمان را داخلش گذاشتی، در نظر اول حجیم و قطور است...
گویی که در نگاه اول با خودت میگویی ساعت ها طول میکشد تا تمام عکس هایش را از نظر بگذرانی!
اما، اما از من بشنو که روزانه بار ها و بار ها ورقش میزنم...
از من بشنو، بشنو که میگویم عکس هایمان، تصویر هایمان و صفحات آلبوم مان اندک اند...
انقدر که من دیگر ترتیب عکس ها و داستان هایشان را از بَر شدم!
مثلا از داستان عکس صفحه ی اول، سمت راست خبر داری؟
یا میدانی سومین عکس صفحه ی بعد را کِی گرفتیم...؟
نمیدانم! اصلا شاید تو بیشتر از من معتاد این عکس ها و خاطرات مان باشی...
شاید تو بیشتر از من آن آلبوم زرشکی رنگَت را که جفت مال من است را ورق بزنی و هر روز، من را مرور کنی...
شاید تو هنوز هم فراموشم نکردی و من برایت همان *جانا* ی قبلی هستم...
راستی، یادت هست هربار که صدایت میکردم جوابم را با *جانا* گفتنت میدادی؟
همیشه میگفتی، تو جانای منی...
آدم که نباید اسم دیگه ای روی جانا ی خودش بذاره...
من اما همیشه، نمیدانم بر حسب حجب و حیای دخترانه ام بود یا هرچیزی... جرات نکردم جانا صدایت کنم...
و نمیدانم، نمیدانم که خودت فهمیدی توهم جانای من هستی یا نه...
نمیدانم میدانی که هربار صدایم میکردی اول در دل جانِ دلی میگفتم و بعد از آن، *بله* را روانه ی زبانم میکردم...
اما تو زرنگ از از این حرف ها بودی...
درست یادم هست یکبار که سخت مشغول نوشتن بودم، بی هوا صدایم کردی و من هم از همه جا بیخبر حرف دلم را بلند زدم...! آن چنان از ته دل جوابت را با *جانا* گفتنم دادم که خودم هم لحظه ای غرقِ خجالت و بهت شدم...
تو اما سکوت کردی! سرم پایین بود و در حیرت کلام از دست رفته ام بودم که دیدم صدایی جز صدای نفس هایت نمیآید...
سرم را بلند کردم همان دو ثانیه ی اتصال چشم هایمان کافی بود تا ستاره باران چشم هایت به نمایش در بیاید و لبخندی خجل گوشه ی لبم جا خوش کند...
انگار که حرفت را فراموش کرده باشی، همینطور در سکوت نگاهم کردی و من جوری که انگار چیزی نشده خودم را سرگرم کارم کردم...
قلبم اما در سکوت آنچنان به سینه میکوبید که هر آن امکان ایستادنش بود...
و تو، با آن حرف آخرت کبریتی به انبار باروتِ دلم زدی...!
آرام بلند شدی به سمت در قدم برداشتی، لحظه آخر، مکثی کردی و درست کنارم ایستادی، خم شدی و در نزدیکی گوشم به آرامی زمزمه کردی: جانِ جانای من، بی بلا...
و رفتی...
و ندیدی
و نشنیدی
صدای تپش های قلبی را که از آن پس نامنظم میکوبید...
اتمام کلماتم...
#اندکیقلم...✍🏻
3.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
این گروه شش نفره رفتن برای امتحان مجری گری رادیو تلویزیون. یک صوتی پخش میشه که باید تکرار کنن😄
🆔 @GizmizTel 💯
هدایت شده از 🇵🇸Season2
بیاین امشب یعنی تا هروقتی که کسی این پیامو میبینه وظیفه خودمون بدونیم یه جمله به بقیه انگیزه بدیم
به عنوان وظیفه
یعنی همه مون این کار رو بکنیم
هیمآ...♡
بیاین امشب یعنی تا هروقتی که کسی این پیامو میبینه وظیفه خودمون بدونیم یه جمله به بقیه انگیزه بدیم ب
هیچ کس شبیه تو نیست و این قدرت توعه!
1.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
از همینجا و با همین حال خوبِ اول صبی، صبح تون بخیر💛✨