eitaa logo
هیمآ...♡
136 دنبال‌کننده
6.3هزار عکس
1.2هزار ویدیو
20 فایل
شاید نویسنده... باید به خودمون برگردیم، اون منتظرمونه! و بیا بیدار شیم، تا بیشتر از این، غرقِ خواب نشدیم...! اینجا خود واقعی‌ت باش، اون قشنگتره :) (پیام سنجاق شده رو بخونید لطفا) https://abzarek.ir/service-p/msg/4297348 حرف؟
مشاهده در ایتا
دانلود
1.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
بهش یاد داده برای اینکه به حرفش گوش بده، باید آروم حرف بزنه🥲🤌 الان حقش نیست همگی باهم قورتش بدیم؟🥲😂
هدایت شده از •°|روایتگر فروغ|°•
اولین باری که دیدمش مهر یا آبان ۱۴۰۰ بود، اون موقع حسن پیش دبستانی بود و بعد از یک سال و خورده‌ای خونه نشینی باید می‌رفت مدرسه؛ تو کلاس نمی‌موند و گریه میکرد و بهونه‌ی خونه و می‌گرفت، با مشاور که صحبت کردیم قرار شد ما هر روز باهاش بریم مدرسه و دم در کلاسش بشینیم. کلاس حسن طبقه‌ی پایین بود و سالن پایین هم فرش داشت. یه مدت مامان باهاش رفت ولی چون کارای خونه می‌موند بعد یه مدت من رفتم. زنگ هایی که حسن سر کلاس بود من پشت در یا سر کلاس بودم یا نقاشی می‌کشیدم بعضی وقتا هم کتاب میخوندم، بعضی وقتا هم با اجازه‌ی معلم شون میرفتم سر کلاس و با بچه ها بازی میکردم. زنگ های تفریح بچه های پیش دبستانی با دبستانی ها فرق داشت وقتی زنگ اول میخورد و دبستانی ها می‌آمدندن وسایلم و جمع میکردم و تو سالن با بعضی هاشون می‌نشستیم حرف میزدیم، اولین باری که با عصا دیدمش تعجب کردم یه پسره کلاس پنجم یا ششمی که سرشم تاس بود وقتی شروع به حرف زدن کرد فهمیدم چه پسر با ادب و شوخیه اسمش امیر حسین بود بعداً فهمیدم سرطان داره! همیشه برام قابل احترام بود که با وجود اون حال و سختی که موقع راه رفتن میکشید هر روز میومد مدرسه و بچه‌ی زرنگی هم بود، اکثرا دیگه زنگ های تفریح منتظر امیر حسین و دوستاش میموندم، یکی‌شون استاد انجام روبیک بود امسال که دیدمش فهمیدم انواع حل روبیک هارو بلده از استوانه‌ای و مثلثی تا سایز های مختلف مکعبی... کجا بودم؟ امیر حسین! آخرین باری که دیدمش محرم امسال بود از مشهد برگشته بودن، مامانش خیلی خوشحال بود و تو هیئت همه بهش تبریک میگفتن وقتی شنیدم شفا پیدا کرده خیلی خوشحال شدم و بهش تبریک گفتم و گفت بالاخره میتونم موهام و بلند کنم و خندید:) تولد امام حسین سوم شعبان: مامانش دوباره اومده بود هیئت اما این بار دیگه خوشحال نبود از همه میخواست برای بچه‌اش دعا کنند می‌گفت بیست روزه تو آی‌سی‌یو ولی آروم بود، آرامشش برام عجیب بود. شب بعدش بود؟ ولادت حضرت عباس دیگه با میکروفون برای سلامتی امیرحسین دعا نکردن و گفتن برای شادی روحش فاتحه بفرستید. زندگی برام استپ شد. کسی که دیشب برای سلامتیش دعا کرده بودیم امشب دیگه بین مون نبود. بعد خاکسپاریش که رفتیم منزل شون همه چیز یه جوری بود. هنوزم مادرش آروم بود، مامان میگفت مامانش خیلی کمتر از خاله هاش و مادربزرگش بی‌تابی میکرد. من فکر کردم این آرامش فقط از دل‌کندن میاد، فراموش شدن نه! دل‌کندن، دل بریدن... مامان میگه دل‌بریده که بعد بیست روز، روز ولادت بردنش. و من به حضور آدم ها فکر میکنم، به یه دقیقه بودن و یه دقیقه نبودنشون. برای شادی روح همه‌ی امرات صلواتی بفرمایید... پ.ن۱: مدرسه‌ی داداشام تو کرونا هم باز بود.
https://www.instagram.com/reel/C3fzdf3u0g7/?igsh=MXBzbHNxaDhha21tNA== اینو برید ببینید🥲 یه پشت صحنه از هنرتا ست. قابلیت اینو دارم شونصد و شصت و هفت میلیون بار نگاش کنم و خسته نشممم
هدایت شده از - دلدادھ مٺحول -
بی‌کلام. Intrestellar_HansZimmer.mp3
زمان: حجم: 3.8M
همیشه پشت نُت‌های موسیقی، داستانی نهفته شده... ؛ وقتی کریستوفر نولان از هانس زیمر خواست برای فیلم interstellar موسیقی بسازه، موضوع اصلی فیلم رو توضیح نداد، بلکه تنها یك نامه تایپ شده فرستاد که پدری طی یک مأموریتی دخترش رو ترک می‌کنه‌. این نامه فقط دوتا دیالوگ داشت : - برمی‌گردم. + کِی؟ و به زیمر یه روز فرصت داد تا این موسیقی رو بسازه. زیمر همون شب یک قطعه چهار دقیقه‌ای نوشت که یك کد مورس در اون قرار گرفته... و ترجمه‌‌یِ اون کد میشه : stay ( بمان ). و حالا این قطعه جزو شاهکارهای دنیایِ موسیقی شده...
هیمآ...♡
همیشه پشت نُت‌های موسیقی، داستانی نهفته شده... ؛ وقتی کریستوفر نولان از هانس زیمر خواست برای فیلم i
اگه ندیدینش، با کله این فیلمو ببینید... البته که مغزتون قراره منفجر بشه سرش ولی خیلی میارزه
بله برون مون نه والا استرس نداشتم بیشتر خجالت می‌کشیدم😂 روز نامزدی هم کلااااا هیییییچ استرسی نداشتم، تا لحظه ای که چادر انداختم رو سرم و وقت محرمیت شد :/ ینی اون چند دیقه زیر چادر تا خطبه رو بخونن و بله بگم و محرم بشیم داشتم سکته میکردم🤣 که خب بعدش دیگه تا یه نیم ساعت هم همچنان استرس و هیجان بود ولی دیگه بعدش اوکی شد😁😂
هیمآ...♡
چالش نوشتن 30 روز روز اول: شخصیت خود را توصیف کنید روز دوم: چیزهایی که شما را خوشحال می کند. روز
۵. مامان نویسنده و پژوهشگرِ... بابا کارمندِ. مامان قوی و محکم و موفقِ، سعی میکنه منم همینجوری بار بیاره بابا مهربونه، صبوره و همیشه هوامو داره، گاهی با همدیگه مامانو می‌پیچونیم و میریم بیرون عشق و حال‌. همین، مامان بابای ساده و در عین حال خاص :)
گاهی وقتا یه بی‌شعور به تمام معنام. مثل امشب
هم اکنون دختری ام که داره آخرین لباساشم از خونه باباش جمع میکنه که ببره خونه خودش :)🥲
بابام: ینی چی داری همه شونو جمع میکنی؟ بذار یه سری شون بمونن، نبر همه رو...🥲