میبخشم و میگذرم.
توقف نمیکنم که جوابشو بدم، که حرص بخورم، که کینه به دلم بگیرم و...
اولا به خاطر اینکه نمیخوام سرعتِ رشدم رو برای همچین چیزهایی کند کنم.
دوما هم به خاطر اینکه من مجبور نیستم وایسم و خودمو به کسی ثابت کنم.
فقط یکی هست که من باید خودمو بهش ثابت کنم اونم خدا ست.
به جز اون من وظیفهی اثبات خودم رو به هیییچ آدمی ندارم.
هیچکس.
من توی مسیر بندگی و رشد هستم. ممکنه خطا هم داشته باشم. اما نباید جوابگوی خطا هام به دیگران باشم...
چرا! اگر اشتباه بکنم عذرخواهی میکنم که حقی به گردنم نباشه. اما اثبات؟ اصلا
فکرکردن به اینکه وای حالا در موردم چی فکر میکنه؟ اصلا...
امیدوارم خدا کمکم کنه توی این مسیر موفق باشم.
گفتنش راحته ولی عمل کردنش سخته. خیلی هم سخته.
ولی من میخوام از این به بعد فقط واسه خودش باشم. واسه خودِ خودش.
واسه اون رشد کنم
واسه خوشحالیِ اون ذوق کنم.
از ناراحت شدن اون غصه بخورم...
مطمئنم که رهام نمیکنه و دستم رو میگیره :)
چند وقت پیش بابام و دوستش و حسین(داداشم) توی یه مراسمی سعید حدادیان رو میبینن و پیش هم بودن. بعد دوست بابام به داداشم میگه: حسین جون عمو، میخوای با عمو سعید عکس بگیری؟
داداشم یه نگاه میکنه بعد برمیگرده جلوی همه میگه: نه این چاقه من باهاش عکس نمیگیرم :)))))))
هیمآ...♡
چند وقت پیش بابام و دوستش و حسین(داداشم) توی یه مراسمی سعید حدادیان رو میبینن و پیش هم بودن. بعد د
حسین جان کاش حداقل تو صورتش نمیگفتی داداش :))
هیمآ...♡
از اینجا و حال و هوای قشنگش، به یاد همممه تون🥲🧡
اونقدر دلم برای اینجا و اون روزهایی که هر هفته میرفتیم اینجا تنگ شده که میتونم بشینم زار بزنم براشون.
هیمآ...♡
جنگ بود جنگ شد، اسرائیل حمله کرده بود بچه های ارتش داشتن بچه هارو از خانواده هاشون جدا میکردن که جاش
وای یادتونه من یکسال پیش خواب دیده بودم جنگ شده؟