چند وقت پیش بابام و دوستش و حسین(داداشم) توی یه مراسمی سعید حدادیان رو میبینن و پیش هم بودن. بعد دوست بابام به داداشم میگه: حسین جون عمو، میخوای با عمو سعید عکس بگیری؟
داداشم یه نگاه میکنه بعد برمیگرده جلوی همه میگه: نه این چاقه من باهاش عکس نمیگیرم :)))))))
هیمآ...♡
چند وقت پیش بابام و دوستش و حسین(داداشم) توی یه مراسمی سعید حدادیان رو میبینن و پیش هم بودن. بعد د
حسین جان کاش حداقل تو صورتش نمیگفتی داداش :))
هیمآ...♡
از اینجا و حال و هوای قشنگش، به یاد همممه تون🥲🧡
اونقدر دلم برای اینجا و اون روزهایی که هر هفته میرفتیم اینجا تنگ شده که میتونم بشینم زار بزنم براشون.
هیمآ...♡
جنگ بود جنگ شد، اسرائیل حمله کرده بود بچه های ارتش داشتن بچه هارو از خانواده هاشون جدا میکردن که جاش
وای یادتونه من یکسال پیش خواب دیده بودم جنگ شده؟
https://eitaa.com/hamiinjoori/6195
لطفا برای گرفتن وقتِ پیشگویی، کلمهی پیشگو رو کامنت کنید😔😂
هیمآ...♡
یکی از چیزهایی جالبی که در تماس اخیر با خاله زینب فهمیدم درمورد تسبیحات حضرت زهرا بود! داشتیم در مو
و اما جملهی طلایی صحبت های امروز مون:
هرکسی مدل قوی بودن خودش رو داره...!