هیمآ...♡
به نام خدا. نامه چهاردهم. چشم هایم که از زور بیخوابی خمار شدند را به اجبار باز نگه میدارم و تن خ
به نام خدا.
نامه پانزدهم.
قلبم بی مهابا به سینه میکوبد. پشت صندلی میز مینشینم و بیخیالِ اشک هایم که گویی برای باریدن باهم مسابقه گذاشتند، ارام میگیرم و خط به خط جمله هایت را به جان میخرم... نمیخواهم حتی کلمه ای را جا بیندازم... هرچه باشد، این اولین نامه تو در این مدت است...!
" به نام خدا، برای تو... برای ترنمِ من.
گلهمندی، میدانم! بی وفایی کردم و خبری از خودم ندادم، این را هم میدانم!
اما عذرِ تقصیر جانکَم... نمیشد، امانی نداشتم برای نوشتن برایت، از تو که پنهان نیست. وقتی نبود... اگر هم بود، جانی نبود...!
این روزها نمیفهمم روز کِی شب و، شب کِی روز میشود...
ترنمِ من! تو نیستی ولی گمان نکن یادت، فکرت، عطرت و لبخندت از خاطرم رفته! اینجا، هرگاه که کم میآورم، گوشه ای مینشینم و آلبوم مان را ورق میزنم.
ورق میزنم و عکس هایت را میبویم... بچه ها میگویند هپروتی میشوم! اما نمیدانی که که من واقعا بویت را از آن عکس ها حس میکنم.
همینطور حضورت را، و وجودت را...
شکوفهی لبخندم! میدانم تو هم دلت قرار ندارد و روز را به سختی شب میکنی. اما صبور باش. مثل همیشه قوی بمان. از ترنمِ من مراقبت کن. بگذار وقتی برمیگردم همان دختری را روبه رویم ببینم که وقت رفتن، با نگاه بغض آلود ولی لبِ خندان بدرقه ام میکرد...
ترنمَم! هربار که دلت گرفت، دلت را به صبر و وقار بانوی اینجا گره بزن. دلت را با نامَش آرام کن. ذکرش را بگو، زیاد! یا زینب از لبانت نیفتد...
وقتت را زیاد نمیگیرم و چشم های زیبایت را خسته تر نمیکنم. فقط بدان لحظه به لحظه در قلبم هستی و با یادت جان ميگيرم برای مبارزه و مقاومت بیشتر.
ممنونِ حوصلهات، و شرمندهی قلب صبورت هستم.
دوستت دارم.
سید سبحانِ تو"
نامه را روی میز میگذارم. با پشت دست اشک های
ریخته ام را کنار میزنم و نفسی تازه میکنم. گویی که
قلبم ارام تر شده... میدانی، خط به خط نامه با صدایَت در ذهنم تداعی میشد و انگار که کنارم بودی و برایم حرف میزدی!
دستم را روی قلبم میگذارم، این چند وقت خیلی بیقرارَت بود. اما حالا به لطف تو و یادآوری دلنشینَت، منظم تر میزند.
راستی! چرا خودم یادم رفته بود؟ چرا یادم نبود که تو را دست چه کسی سپردهام...؟ مگر جانت را به جان حسینَش قسم ندادم که سالم برَت گرداند؟ مگر نذرِ راهش نکردمات...؟
چه خوب راه حلی دادی دردانه ام... چه خوب ذکری را گفتی عزیزم...
دستم را ارام روی قلبم میزنم و زیر لب میگویم: یا زینب...
اتمام این جملات.
#اندکیقلم...✍🏻
میخوام یه حقیقت تلخو بهت یادآوری کنم.
شاید جفت مون به خودمون بیایم!
مهم نیست چندتا ادم تو زندگی مون داریم و چقدر دورمون شلوغه. ما همه مون اخرش تنهاییم، تنهای تنها.
و جز خدا و خانواده آسمونی مون کسی رو نداریم.
حالا دیگه واسه تنهاییت غصه نخور...
هیمآ...♡
میخوام یه حقیقت تلخو بهت یادآوری کنم. شاید جفت مون به خودمون بیایم! مهم نیست چندتا ادم تو زندگی مون
البته...
وایسا ببینم...!
این، تلخه...؟!
خب...
میخوام یکی از تصمیماتمو بهتون بگم...
دیگه بعد از این چند ماه شما حق اب و گل دارین تو دلم... :)
اهم
هیما تون یه کاری کرده...😬
که خب خیلی اول راهشه و ناشیه هنوز!
ولی خیلی امید داره به تهش :)
هیمآ...♡
دختراا... یکی از دوستا و اشناهام، که هنرمنده، یه پیج زده و میخواد شروع کنه به فعالیت و اینا... ازم خ
این پیجه رو یادتونه؟
من گرفتمش😬🙂😂
یعنی دیگه پیج دست منه... و قراره من توش فعالیت کنم... و اگر خدا بخواد کارای هنرمو بذارم...
اونجا قراره اروم اروم بیشتر دور هم باشیم باهم اشنا شیم...
نمیدونم چرا گفتم بهتون.
حقیقتا نمیدونم چرا؟ 😐🤦♀😂
ولی خب شاید بخواید یه جای دیگه هم هیما رو ببینید... :)
نمیدونم... اگر دوست داشتید اونجام کنارم باشید دخترا... :)♥️
چجوری قراره از یک مرداد مدرسه مون دوباره شروع شه؟
خدایا من هنوز تو هفته اول تعطیلی گیر کردمم