هدایت شده از مدرسه مهارت آموزی مبنا
قلمت را بردار،
اینجا انبار مهمّات جنگ نرم است! ✏️✊
به دلیل ضرورت نقشآفرینی در جنگ روایتها، ترم بهار نویسندگی خلاق رو همراه با تخفیف ویژه خدمتتون ارائه میدیم. اطلاعات بیشتر رو از پیوند زیر میتونید ببینید:
🔗 https://mabnaschool.ir/product/creative-writing-01-05/
🚨همه ما در این روزها مشکلاتی داریم که کم و بیش باهاش درگیریم،
اما توان ما حتما از این مشکلات بزرگتر و قطعا نقش آفرینی در جنگ روایتها از همه این مسائل جدی تره! ✅
🖋 به جنگ روایتها جز با قلم و روایت درست نمیتوان رفت!
اگر مشکلی برای پرداخت هزینه، کمبود زمان و مسائل دیگه دارین، با ما درمیون بگذارید.
ما همهجوره در کنار شما هستیم تا این مسیر برای شما هموارتر بشه...🙏
روایت این روزها وظیفه همه ماست.
نباید ازش غافل بشیم...🌿
#با_نویسندگی_مبارزه_کن
#جنگ_روایتها
| @mabnaschoole |
حُفره
قلمت را بردار، اینجا انبار مهمّات جنگ نرم است! ✏️✊ به دلیل ضرورت نقشآفرینی در جنگ روایتها، ترم ب
اگر میخواهید روایتهای این جنگ ناعادلانه باقی بماند.
اگر میخواهید شما هم قلم به دست بگیرید و سربازی کنید برای وطن....
بسمالله....
فکر میکنم که اگر برق، گاز و همه چیز قطع شود، چه کنیم؟
گاز پیکنیکی که داریم. دو دبه آب بزرگ و دو دبه آب شیردار هم. پاورها و چراغ قوه هم که فولشارژ است. شمع هم که هست. میماند یخچال و فریزر. میشود با یونولیت و یخ، یک یخچالفریزر دستی ساخت. دیگر چه؟ حمام. خب آب گرم میکنیم. تلویزیون؟ قدیم چه میکردند؟ اخبار را که از گوشی میگیریم. بچهها هم با بازی سرگرمترند. زندگی کُند پیش میرود. چون لباسشویی، ظرفشویی، سرخکن، اتو و .. هم نیست اما به نقطهی توقف که نمیرسد. تازه میشود قدر ثانیه به ثانیهی زندگی را دانست. ما را از چه میترسانند؟ ما همانیم که وقتی اردوی راهیان نورمان به هویزه میرسید، از ذوق پر میگرفتیم. مخصوصا اگر شبش در حسینیه همانجا میماندیم. التماس میکردیم که بمانیم. بعد کوله و لباسهایمان را زیر سر میگذاشتیم و ردیف به ردیف کنار هم میخوابیدیم. طوری که اگر به پهلو میچرخیدیم، میتوانستیم تمام چال و چولههای صورت نفر کناری را ببینیم. هزاران نفر خیاری خوابیده توی یک حسینیه. هر نفر باید یک گام بزرگ جا میگرفت. پاهایمان را درونمان جمع می کردیم و مثل جنینی میشدیم. تکان نمیخوردیم که آدمهای اطرافمان بیدار نشوند. اربعین را بگو. با یک دست لباس راه میافتادیم که هزاران کیلومتر پیادهروی کنیم. هرشب لباسمان را میشستیم و خیسخیس میپوشیدیم. گاهی اگر موکبها جا نداشت کف زمین کنار جدول میخوابیدیم. نه کیسه خواب داشتیم نه حتی یک پتوی نازک. آن سفری که برای اولینبار رفته بودم سامرا مثلا. چهار ساعت پیادهروی کردیم با یک بطری آب و دو سه تا بیسکوییت. خبری از موکبها نبود. همه مردم اطراف شهر با اخم نگاهمان میکردند. وقتی که رسیدیم حرم، گوشهای خوابم بُرد. نشسته. با پاهایی تاولزده و چادری پُر از گرد و غبار. شکمی گرسنه و لبهای خشکیده از تشنگی.
اردوی جهادی که میرفتیم، در بدترین شرایطی که میشد زندگی میکردیم. همین ما دهه هفتادیهای نازکنارنجی. با خودمان سنگ میبردیم درون سرویس بهداشتیها که اگر مار، مارمولک، موش یا هر چنبندهی دیگری آمد بزنیمش. چندین روز آن غذاهای بخور نمیر را تحمل میکردیم و آخ نمیگفتیم. بچهها میگفتند اصلا اینجا به خدا نزدیکتریم انگار. شبها خودمان را پتوپیچ میکردیم که آن حشرهای که نمیدانیم چه بود و نیشش خیلی درد داشت سراغمان نیایید. یا مارمولک توی لباسمان نرود. همان شبهایی که پتوی کسی کنار میرفت و با جیغش میفهمیدیم که زده و تا صبح جایش خیلی باد میکند. نمازهای جماعتمان اما تازه آنجا جان میگرفت. توی حیاط با آب یخ پا میکوبیدیم روی لباسهایمان و بعدش حسابی چنگشان میزدیم. آنقدر که پوست دستهامان ترک میخورد و خون میآمد.
یا آنباری که هنوز ساکن تهران نبودم و ما را بردند بیت رهبری. فاطمیه بود و برای اینکه صفهای جلوتر باشیم و آقا را ببینیم، از نصف شب حرکت کردیم. اذان صبح جلوی بیت بودیم بدون حتی پول. چون همه چیزمان را توی ماشین گذاشته بودیم. چند تا کاغذ و مقوا پیدا کردیم و تا بعدازظهر کنار جدول نشستیم. زیر آفتاب. من داشتم از خستگی میمُردم. پس خجالت را کنار گذاشتم و سرم را به جدول تکیه دادم و خوابیدم. زمین خیلی سرد بود اما این خواب هم خیلی چسبید.
ما ایرانیها روی سنگ سرد و یخزده بیهیچچیزی زیاد خوابیدهایم. ما همیشه به خاک وطن خیلی چسبیدهایم. غبار آن روی لباسهایمان زیاد نشسته. حتی وطنهای معنویمان. هر شیعهی ایرانی میتواند دنیا دنیا خاطره تعریف کند. از سفرهای قم و جمکران در نیمهشعبان. سفر تهران برای رحلت امام. مشهد رفتن برای شهادت امام رضا(ع). آن اعتکافهای عجیب و غریب ماه رجب. ما پُر از خاطرات جمعی سختیم. همان کشور جهانسومی که مسخرهاش میکردید. در حال توسعه مانده به لطف تحریمهای دشمن و بعضا بیکفایتیهای مسئولین خودمان. دشمن با دستهای خودش کاری کرده که مقاوم بار بیاییم. این روزها از ما تعجب میکند؟ بله. ملتی که دو وعده در روز آن هم چهار ساعت بیبرقی را در روزهای گرم تابستان تاب میآورد عجیب و ترسناک است. ملت ایران ماییم. نه آن چاهزاده و سبکمغزانی که زیر پتو برایتان درخواست کمک میفرستادند. حالا هم دارند التماس میکنند که نزنی و مثل سگ ترسیدهاند.
دشمنِ ناعزیز.
هر غلطی میخواهی بکن. ما دنیا دنیا خاطرات سختی روی دوشهامان داریم که حالا بهشان بلند بلند میخندیم!
ما ایرانی هستیم و اینجا ایران است!
✍️ مبارکه اکبرنیا
#وطن
@hofreee
تو جنگ ۱۲ روزه و این جنگ هروقت نگاهمون رفت سمت شخصی و ازش خوشمون اومد یا دلمون قرص شد که هست، خدا ازمون گرفتش.
گرفت تا بفهمیم نگاه باید سمت کی باشه.
دل باید با کی قرص بشه.
حتی دو سه بار با صدای رعد و برقهاش بهمون نشون داده باید از کی بترسیم! که صدای آسمونش میتونه از هزار بمب و موشک و جنگنده مهیبتر باشه.
ای زندهترین زنده!
ای قدرتمندترین!
ما میخواهیم سمت تو باشیم.
و همه چیز از توست.
#دعاکنودلتقرصباشه
#آزمونالهی
#خدا
@hofreee
هدایت شده از ریحانه
💌 #مینویسم_برای_پدر_شهیدم | نه شرقی، نه غربی!
🔰 تکنگاریهایی به قلم زنان ایرانی از روزهای پس از شهادت #آقاجان ما، شهید سیدعلی خامنهای و دفاع مقدس ملت ایران در برابر آمریکا و رژیم صهیونیستی؛ اسفند ۱۴۰۴، فروردین ١۴٠۵
🔻 قبل از شهادت آقا، چند باری از این و آن شنیده بودم که کار زن درون خانه است. همیشه سرم را بالا میگرفتم و از الگوی سوم زن برایشان میگفتم. اینکه رهبری مادری، خانهداری، تحصیل و فعالیت در اجتماع را برای زن ایرانی شدنی میداند. مدام تشویقمان میکند. به ما دل و جرأت میدهد. تمام سعیام را میکردم که خودم را به چنین الگویی نزدیک کنم.
🔻 روزی که آقا شهید شدند، غم امانم را بُریده بود. به این فکر میکردم مردی که مثل کوه پشت زن ایرانی بود، دیگر نیست؟ چند روز که گذشت با خودم گفتم یعنی چه که نیست؟ معلوم است که پُررنگتر و پرقدرتتر هست. مگر اندیشهها و تعالیم چنین مردی تمام شدنیست؟ مگر افکار و تاملات را میشود پاک کرد؟ پس شروع به کنکاش اطرافم کردم.
🔻 توی این روزها زنانی را دیدم که در جمهوری اسلامی و زیر سایهی رهبر شهید پرورش پیدا کرده بودند. نمونهی بارز همان الگوی زن مسلمان ایرانی مدنظر آقا. زنی که هم به خانه و خانواده میرسید، هم تحصیلات و حضور فعالانه در جامعه داشت. نمیگفت خب جنگ است و منِ زن که کارهای نیستم. از هر توانایی و پتانسیلی که داشت استفاده میکرد. خانمهایی را دیدم که باند روی ماشینشان میگذاشتند و با زنهای دیگر تجمع ماشینی راه میانداختند. بعضی وقتها بیاحترامی میدیدند اما ادامه میدادند. ظهر که میشد وسط میدان انقلاب با همان زنها نماز جماعت میخواندند. خانه و زندگیشان را تقدیم انقلاب کرده بودند تا غذا برسانند دست بچههای بسیجی و امنیتی. میرفتند غسالخانه و در شستشوی شهدا کمک میکردند. در مساجد و پایگاهها،به زنان دیگر امدادگری یاد میدادند. تازه در کنار همهی اینها حرفهی اصلیاشان مثل طبابت و... را هم دنبال میکردند.
🔻 واقعا در کشور و با تعالیم رهبر دیگری چنین زنی میتوانست ساخته شود؟ این مرد بزرگ به ما زنها جرأت طوفان داد. زن ایرانی دیگر آن زن صرفاً مطبخنشین نیست. زن ایرانیایست که جنگ را قدرتمندانه پیش میبرد.
🔻 حالا روزهاست که صدای رسا و پُرصلابت رهبر شهید توی گوشم میپیچد که میگفت: «زن مسلمان ایرانی تاریخ جدیدی را پیش چشم زنان جهان گشود و ثابت کرد که میتوان زن بود، عفیف بود، محجبه و شریف بود و درعین حال، در متن و مرکز بود. میتوان سنگر خانواده را پاکیزه نگاهداشت و در عرصهی سیاسی و اجتماعی نیز سنگرسازیهای جدید کرد و فتوحات بزرگ به ارمغان آورد. زنانی که اوج احساس و لطف و رحمت زنانه را با روح جهاد و شهادت و مقاومت درآمیختند و مردانهترین میدانها را با شجاعت و اخلاص و فداکاری خود فتح کردند.» حالا این شما و این زنهای تاریخسازِ مکتبِ رهبر شهیدمان.
✍🏻 مبارکه اکبرنیا
🗓 شماره ١۵٣
🇮🇷 مجموعهروایت «مینویسم برای پدر شهیدم» فراخوانی است از حضور در قلب خیابانهای ایران. متن یا فیلم خود از حضورتان در تجمعات این شبهای سوگ و حماسه را برای ما بفرستید به این شناسه: @reyhaneh_contact
رسانه «ریحانه» را دنبال کنید
📲 @khamenei_reyhaneh
آدم سوگوار اینطوری است که مدام حساب و کتاب میکند. دیروز این موقع زنده بود. دو روز پیش... سه روز پیش... هفته که برسد حس میکند ساختمان دلش بمب خورده... پشت هم از خودش میپرسد واقعا یک هفته شد؟ یعنی تک تک روزهای هفتهی گذشته کنارم نبود؟ به ماه که میرسد بمب میترکد و آوار میریزد روی دلش... واقعا تمام روزهای ماه گذشته عزیزم نبود؟ اینکه دست میاندازد درون روزهای نزدیک و خاطره بیرون میکشد دلش را خوش میکند. وای از آن لحظهای که روزها دور و دورتر میشوند و هر چه میگردد برای نزدیک چیزی پیدا نمیکند. فقط دلتنگی شبیه یک گودال بزرگ برایش دهان باز میکند.
بله یک ماه شده که او نیست. ما هنوز وسط جنگیم و آواری که روی دلمان سنگینی میکند بماند برای بعد....
#چطورزندهماندهایمخداداند
@hofreee
جسارتش را مرد به من داد. سه شب پیش بود که موقع برگشت از تجمع دیدمش. رفته بود روی جدول وسط خیابان. لاغر و قد بلند بود. سبیل کوچک و تنکی پشت لبش داشت. صورتش صاف و بیمو بود. میخورد پنجاه سال را داشته باشد. پرچم ایران خیلی بزرگی را میگرداند. در دل شب و تنهایی. یکجور خاصی این کار را میکرد. آنقدر که مجبورم کرد کالسکه را نگهدارم و نگاهش کنم. دلم میخواست ساعتها نگاهش کنم. آن بازوها و دستهای لاغر را که پرچم به آن عظمت را تکان میدهند. کل بدنش همراه پرچم میرفت و میآمد. انگار مثل ماهیگیرها حین شکار میرقصید. به چهرهاش میخورد از آن آدمهای منزوی و گوشهگیر باشد. شاید برای همین اینجا بودن را به تجمع در میدان ترجیح داده بود. هیچکس را نگاه نمیکرد. سرش فقط بالا را نگاه میکرد. به حالش غبطه خوردم. رقصی چنین میانه میدان را آرزو کردم. خدا هم جورش کرد. فردایش از دستفروشی پرچم بزرگ خریدم. پیدا نمیشد. هرچه بود از این پرچمهای کوچک بود. من آن بزرگترهاش را میخواستم. چک و چانه زدم که آن میلهی بزرگ پشت سرش را هم بفروشد. فروخت!
رفتم وسط جمعیت. اولش روی دوشم گذاشتمش. خجالت میکشیدم. یکذره که شد بالای سرم گرفتم. یخم که آب شد کمی تکانش دادم. اما این آن چیزی نبود که میخواستم. دستهایم درد نگرفته بودند. مراسم تمام شد و برگشتم خانه.
امشب با هانی رفتم. مرد همانجا بود. عضلههایم جان گرفت. کمی اطرافم را نگاه کردم که آشنایی نباشد. میله را بالا بردم و چرخاندم. نه. نشده بود. بند کیفم را ضربدری روی چادرم بستم. انگشتانم را روی میله قفل کردم. محکم. پرچم را گرداندم. انگار که با آن یکی شوم. به چپ و راست میچرخیدم. نگاهم به بالا بود. رقص قشنگ الله را که دیدم بغضم گرفت. هانی هم پرچم کوچکش را میچرخاند. گرم شده بودم. دیگر آدمها برایم مهم نبودند. فقط رقص درست پرچم را نگاه میکردم. توی راه برگشت هم در خیابان خالی پرچم میچرخاندیم. آنقدر که دستها و دوشهامان درد بگیرد. ما مجنونهای وطن. ما دیوانهها.
#رقصیچنینمیانهیمیدانمآرزوست
@hofreee
ما بعد از ده اسفند سال ۰۴ فهمیدهایم که گاهی قلب میتواند بیرون از سینه بتپد. مثلا روی آن عکسهایی که در دستها بالا میرود. روی "الله" بزرگی که وسط پرچم سه رنگ است. توی تابوتهایی که بوی گلاب میدهد. در خانههایی که بمب و موشک خط انداختهاند رویشان. در مدرسههایی که دیگر دانشآموزی ندارند.
ما این روزها قلبمان مثل آب رودی پخش میشود در هزاران جای دیگر جز قفسه سینهمان.
@hofreee
جمهوری اسلامی عزیزم.
میدانی شبیه چه بودی؟
شبیه یک سایبانِ نامرئی بالای سرمان. دی ماه که یک ضربه محکم خورد به این سایبان هنوز نفهمیدم که هستی. حتی توی جنگ ۱۲ روزه. از ۱۰ اسفند اما یکهو چشمانم باز شد. سرم را بالا گرفتم و تازه متوجه بودنت شدم. وقتی که از نبودِ رهبرم ضجه میزدم و همزمان زیربمباران، بچههایم را سفت بغل کرده بودم. تو سالها نگذاشتی حتی یک خط به جان و مال و زندگیمان بیفتد. تو ضربهگیر ما شده بودی.
و نمیفهمیدیم.
حالا فهمیدم که بودی و هیچسالی به اندازهی امسال عاشقت نبودم. پرچمت را سفت نچرخانده و بلند پایندهباد برایت نخواندم. هیچ روزی به اندازهی امروز غربتت مرا به گریه نینداخت و پیروزیهایت شادم نکرد. هیچ زمانی مثل حالا لعنت نکردم دشمنانت را آنقدر که صدایم بگیرد.
حالا که چکمههای دشمن را زیر گلویم حس کردم فهمیدم تمام آمال و آرزوهایم زیر سایهی تو شدنیست. تو نباشی، من هم نیستم چون قبل از تو از روی جنازهام رد شدهاند.
جمهوری اسلامی عزیزم.
دوستت دارم. به اندازهی تمام بمبها و موشکها که خوردهای. به اندازهی تمام خونها که دادهای. به اندازهی عظمت و قدرتت. به اندازهی تمام ۴۷ سالی که مراقبمان بودی.
و به اندازهی سایه محکم و بلندت....
روزت مبارک🇮🇷
✍️مبارکه اکبرنیا
#روزجمهوریاسلامیایران
@hofreee