این روزها حالم اینطور نیست که تشرم بزنی که " پاشو یه غلطی بکن" و بلند شوم. من خودم به عالم و آدم تشر میزدم. یک حال عجیبیست که کسالت، سستی و تنبلی نیست. بیشتر شبیه فرار از " خود" است. گم شدن در درون. نشناختن "من". نیاز به هویتیابی دارم. البته تمام مسئولیتهایی که به عهده دارم مثل یک ربات انجام میدهم. بگویند بنویس، مینویسم. تجمع برو، میروم. دعا بخوان، میخوانم. صدقه بده، میدهم. بچههایت را حالی کن که چه خبر است، چشم میکنم. از بمباران نترس، توکل کن، عزاداری نکن، زندگی کن، نفس بکش، شعار بده آنقدر که گلویت بسوزد و حنجرهات پاره شود. توی سرما. زیر باران. آنقدر که پوست پشت دستت ترک بردارد. مچ پاهایت گزگز کند. من همه و همه را هستم اما عادی نمیتوانم باشم. نه ناامیدم نه افسرده. من دنبال هویت جدید خودمم بعد از رفتن او. من دنبال خودمم و آن بخشی که اتصال داشت به او و کمم نبود. هنوز وقت نکردهام بفهمم عادی بودن بدون او چگونه است اصلا؟ ممکن است یا نه؟ فقط صبح تا شب میدوم مثل یک آدم آهنی که خسته شوم. آنقدر خسته که یادم برود او نیست بلکه چشمهایم گرم شود.
من تازه فهمیدهام که او چقدر درونم بزرگ بوده....
#روزدهمجنگ
@hofreee
https://eitaa.com/comments_app/app?startapp=496244.15871&btn=ارسال.نظر
سحرِ چند روز پیش فهمیدیم بدون شما چقدر بدبختیم. چقدر بیچارهایم و تنها. و بهای فهمیدنش چقدر سنگین بود. آنقدر سنگین که هنوز از زیر آوارش درنیامدهایم.
پدر ما...
مولای ما...
صاحب ما....
آقای ما.....
به داد شیعیانت برس...
ما حالا خیلی بیشتر چشم انتظارت هستیم.
#اللهمعجللولیکالفرج
@hofreee
خیلی دلم میخواست نامههایم را از ابتدای جنگ رمضان برایت بنویسم. اما آنقدر از خودم و احساساتم فرار میکردم که ممکن نبود. من از آن سحری که خبر شهادت او را دادند شدهام یک تکه سنگ مذاب. فقط منتظر لحظهای هستم که پیروز این جنگ شویم. بعد قدر روزها و روزها میخواهم سوگواری کنم. من هنوز اشکهایم را نریختهام آنقدر که پلک چشمانم زخم شود. هنوز چنان فریاد نکشیدهام که جدارهی گلویم خونی شود. من هنوز از او ننوشتهام و چقدر ناراحتم که تو و برادرهایت دوران این مرد عزیز را آنطور که باید درک نکردهاید. آقا برای شما شد شبیه امام برای ما دهه هفتادیها؟ دلم هم از گفتن این جمله میگیرد. نه! میدانم که تو تهش را درمیآوری. آقا را حتی بهتر از من میشناسی.
امروز توی آینه به خودم نگاه میکردم که گفتی: " مامان تو پیر شدی؟" صاف و محکم جواب دادم که نه جوانم هنوز. تو ولی داشتی با استدلال حرفت را پیش میبردی. چهرهام شده شبیه دوران مجردیام. ابروهای پت و پهن و کلفت. صورت رنگپریدهای که آب رفته. لبهایی که پوست پوست شده. این چهرهی پیرها نیست مادرجان. این چهرهی آدمهای عزادار است. نمیدانم در زندگیات چند بار قرار است که جلوی آینه بایستی و خودت را درحالی که داغی توی قلبت است، ببینی. نمیتوانم از خدا بخواهم به تو رنج ندهد. رنج برای انسان است اما تمام این روزها از او میخواهم هر چه که شد دستت از دستش بیرون نرود.
تازه از نظر خودم از یک بُعد دیگری شبیه آدمهای مسنتر شدهام. اینکه جلد کتاب دعایم خراب شده و ورقههایش تا خورده. البته این غلط محض است که فقط وقتی پا به سن گذاشتهای باید مسجد بروی و دعا بخوانی. آدم در جوانی یک نهال نازک است که فقط دعا در برابر بادها در ریشه نگهش میدارد. ولی دروغ چرا من زمانی این فکر را میکردم. با خودم میگفتم الان وقت بیرون رفتن و کارهای میدانی است. دعا بماند وقتی پیرتر شدم. نمیدانستم هر دو را کنار هم باید داشته باشم. برای همین درجا میزدم. کارم جلو نمیرفت. مدام به جان خدا ناله میزدم که چرا؟ و نمیدانستم دلیلش درون خودم است.
وقتی شما آمدید و خانهنشین شدم تازه فهمیدم چه جهانی را از دست دادهام. آن لحظهها که تنها بودم و پناهی جز خدا نداشتم، معجزهی دعا را دیدم. پسرم. هروقت درمانده شدی سجادهات را پهن کن و دو رکعت نماز بخوان. با تمام وجودت. هر دعایی که به ذهنت میرسد زمزمه کن. بلند بلند. از تمسخر هیچکس نگران نباش. من زیر بمباران با آیهالکرسی و تکبیر آرام میشوم. دلم قرص میشود. وقتی به این فکر میکنم که خدای من از تمام موشکها و جنگندهها چقدر بزرگتر است، کیف میکنم.
خیلی حرف دارم که بزنم. تازه بعد از چند روز نشستهام پایش. اینها که میخوانی حاصل روزها زندگی کردن من است، میدانستی؟
#نامههاییبهپسرم
#هفت
@hofreee
https://eitaa.com/comments_app/app?startapp=497332.19258&btn=ارسال.نظر
راستش من این روزها بارها و بارها به پسرم توضیح دادهام که " چرا رهبرمان را به شهادت رساندند؟ ما چرا نتوانستیم کاری کنیم؟ دشمن چطور این همه وقیح شده؟ "
واقعا دوست ندارم که سالها بعد ( اگر زنده ماندیم) توضیح بدهم که " چرا انقلاب را همین که به نسل شما رسید نتوانستید حفظ کنید؟ چطور شد که ما آواره و بدبخت شدیم؟ چرا اینجا اینقدر ناامن و پُر از خون و سیاهیست؟ چطور دشمن همچنان قلدر و وقیح است؟ "
پس برای اینکه شرمندهی بچههایم و نسل بعد نمانم همچنان در خیابانها و تجمعات شرکت میکنم.
برای سربلندی و عزت فرزندان عزیز ایران...
برای پرپر نشدن و مورد تجاوز واقع نشدن دخترکان سرزمینم.....
برای نجات انسانهای بیگناه از مرگ....
برای کاسهلیس نبودن جنایتکارهایی مثل ترامپ....
برای آزادی....
برای استقلال و امنیت....
برای رهایی و پیشرفت....
برای وطن!
#خیابانهارارهانمیکنیم
#جمهوریاسلامیایران
@hofreee
نویسندهها خیلی بند خلق موقعیت هستند. یعنی در زمان و مکان درست، شخصیت را با اتفاق جانداری رو به رو کنند و از پس آن اتفاق تحولی چه برای شخصیت اصلی چه شخصیتهای فرعی رقم بزنند.
من فکر میکنم خدا هنرمندترین نویسندهی عالم است. ازقضا او هم دنبال خلق موقعیتهای درست است. اصلا ما از روی دست خودش یاد گرفتهایم.
شما حساب کنید مردی که به خاطر سنش پیرمرد خطاب میشود. در اوایل صبحی در ماه مبارک رمضان، در خانهاش نشسته. درحالی که قرآنی رو به رویش باز است و مشغول تلاوت است. یک دستش سالها پیش در مبارزه با دشمن مجروح شده. یک دست سالم دارد که سفت در هم گره کرده. من میگویم لبخندی هم به لب دارد و آرامشی هم در قلب. چند ثانیه بعد مکان موردنظر بمباران میشود. از پس این اتفاق، بزرگترین تحول زندگی یک فرد مسلمان برایش رخ میدهد: شهادت! حتی میلیونها نفر را با نحوهی شهادتش دچار تحول میکند و وادار به حرکت.
حالا یک مرد مبارز دیگری را هم اضافه کنیم. مردی که بعدها عکس یک دستش با انگشتری در انگشت بیرون آمد. یا مردی که با چفیهای صورتش را پوشانده بود و سمت دوربین دشمن چوبی پرتاب کرد. آن هم در لحظات پایانی زندگیاش. با چشمانی درخشان و جسور. یا مرد جوانی که با دستهای بسته سمت مقتل میبردند. با لبهای ترکخورده اما نگاهی مثل همهی آدمهای قبلی.
واقعا خدا نویسنده و موقعیتشناس خوبیست مگر نه؟
شب قدر است. شبی که روزی یک سال دیگرمان تعیین میشود. میخواهم بگویم خدای خوبم. خدای مهربانم. اول از همه ما را در موقعیت ظهور و مواجهه با امام زمانمان قرار بده. دوم اینکه کشورمان را در موقعیت شاهکاری بینداز. و آن ته ته. یکی از آن موقعیتهای خفنت را در رکاب اماممان قسمت ما هم بکن. به این شب عزیز....
#شبقدر
#التماسدعا
#اللهمعجللولیکالفرج
@hofreee
حُفره
یک روز دست گردن همدیگر میاندازیم و پیروزیمان را جشن میگیریم. تا آن روز پرچمتان را، غمتان را،
پارسال💔
کی فکرشو میکرد امسال خودمون مستقیم با این پلید تو جنگ باشیم؟
حالا میگم:
ما وارث آرزوهای شهدایمان هستیم.
تا ابد!
#روز_قدس
حُفره
به نظرم دشمن باید علاوه بر ساخت سلاحهای پیشرفته و جاسوسی، کمی شیعهشناسی هم یاد بگیرد. اگر هم یاد
تو جنگ قبلی نوشته بودم که بهتره دشمن چند واحد شیعهشناسی مخصوصا شیعهی ایرانیشناسی پاس کنه.
گوش نکرد که!
احمق بازم توی یکی از مهمترین مناسبتهامون شروع کرد😉
همین امروز رو شما نگاه کنید:
شب قبلش شب قدر بوده.
الان روز قدره.
روز قدسه.
این ملت سالها تو چنین روزی فریاد زدن مرگ بر اسرائیل... سالهاست که قدس رو آرزو کردن.... گفتن آمادهی جنگ با این لکهی ننگن...
ملت ما اهل نشانهها هستن.... اونم تو ماهی که اولین امامشون رو شهید کردن... الان رهبرشون رو ناجوانمردانه شهید کردن.
ایرانیها سالهاست منتظر چنین روزی بودن!
درنتیجه مردم همه پاک و پاینده آمادهی شهادتن.
مونده که ما رو بشناسید🇮🇷😁
خیلی مونده.
#مرگبراسرائیل
#مرگبرآمریکا
#روز_قدس
@hofreee
خواهر!
پرچم ایران روی دوشت بود که رفتی؟
دیشب موقع قرآن به سر یا دعای جوشن یا وسط روضه، دقیقا چه از خدا خواستی؟ به من بگو چطور خواستی که اینطور غرق به خون لای پرچم عزیزمان رفتی؟ فرمولش چیست خواهر؟ میان آن همه آدم وسط راهپیمایی چرا تو؟
لابد روزه هم بودی. مرگ با گرسنگی و تشنگی سند ما شیعیان است. مرگ مظلومانه افتخار ماست.
خواهرم.
همین دیشب به جان خدا غر میزدم که چرا راه برای ما زنها مثل مردها باز نیست؟ زدی توی دهانم نه؟ نوش جانم.
راستی لحظهی آخر داشتی کدام شعار را میدادی؟ قربان خون سُرخت بروم. دعایمان کن. از خدا بخواه برای ما هم چیزی جز این نخواهد. اینکه کف وطن لای پرچم سه رنگ غرق به خون برویم.
به خدا اگر اینطور نشود دق میکنیم.
عکس: شهیدهی امروز راهپیمایی روز قدس در تهران.
#وطن
@hofreee
عزیزکم.
میدانی من زمان جنگ ۸ ساله نبودم. هر چه میدانستم مربوط به فیلمها و کتابها بود. خیال میکردم در آن ۸ سال همهی آدمها یا در جبهه بودند یا درگیر آن. یک روز از مادرم همین سوال را پرسیدم. اینکه واقعا همه رفته بودند به جبهه؟ آخر اطرافم پُر از اسم و عکس شهدا بود. مادرم گفت: " معلومه که نه! خیلیهام زندگی عادیشونو داشتن...." راستش از آنجا چیزی درونم شکست. از خودم میپرسیدم مگر میشود؟ یک عده در جبهه جان دهند. یک عده بیپدر، بیپسر و بیبرادر شوند. دوری از عزیزشان را تاب بیاورند. اسیر و مجروح شوند. بعد یکسری هم انگار نه انگار؟ باورش برایم سخت بود. حتی وقتی بعضی فیلمهای مضحک روی پردهی سینما رفت که ابعاد جدیدی از دهه شصت ایران را نشان میداد و به تمسخر میگرفت.
تا اینکه هم در جنگ ۱۲ روزه هم این جنگ دارم با چشمهای خودم واقعیتها را میبینم. تهران و بعضی شهرها زیر بمب و موشک است. ترس در برادر ۲۰ ماههات چنان ریشه دوانده که با هر صدایی مردمک چشمهایش روی یک نقطه ثابت میماند. انگار توی بهتی میرود. ( که البته فدای سرمان. در برابر آدمهایی که شهید میشوند یا مجروح یا خانههاشان خراب اینها که چیزی نیست.) بعد میشنوم که آدمها دنبال این هستند که لباس عیدشان را چگونه سِت کنند. کلی هموطن از دست دادهایم. باز هم عدهای یتیم و بیفرزند شدهاند. با هر کیش و آئینی. یا لوازم آرایشی جدیدی برای نوروز امتحان کنند. سفره هفتسین را چطور بچینند خوب است؟ زندگی عادی و آرام نوشجانشان. نمیگویم زندگی نکنند اما بد نیست کمی هم سرشان را از زیر برف دربیاورند. حالا اگر یکذره با اتفاقات کشور درگیری داشته باشند چیز بدی نمیشود. حتما باید بمب و موشک به شهرشان بخورد که بفهمند توی جنگیم؟ این همه بیتفاوتی برای خودشان خوب نیست. این همه بیوطن بودن. بیوطن یعنی کسی که وطن ندارد و دلش برای جایی نمیتپد. لااقل از کنار دستههای عزاداری شبانه کاش به راحتی رد نشوند. صدای گرفتهی مادران و پدران داغدار به گوششان میرسد اصلا؟ میدانند اگر پای آمریکا به این مملکت برسد چه بلایی سرشان میآید؟ به خدا که آرزوی پارتنر خوب و رل زدن و دیت را باید به گور ببرند. از افغانستان و لبنان و سوریه خبر دارند که چه شده؟ از تجاوزهای گروهی به زنان و دختران میدانند؟ توی دی ماه ندیدند که چه شد؟ چه راحت سر بریدند و تکه تکه کردند؟ فکر میکنند چنین وحوشی اگر دستشان به مملکت ما برسد زندگی برایشان میگذراند؟ به خدا که رنگ آزادی و امنیت را هم نمیبینند. میدانند ایرانی که برود زیر دست اجنبی چه خواهد شد؟ آنقدر گرسنگی بهشان میدهد که یادشان میرود عید نوروزی در تقویم وجود دارد. اینکه هر لحظه که از خانه بیرون میروند معلوم نباشد صحیح و سالم برمیگردند یا جنازهشان با یک گلوله در مغزشان. این ماییم که داریم برای آزادی میجنگیم. این همه جدایی از وطن را نمیفهمم. وقتی جنازهی جوانانمان را سوخته و جزغاله از پای لانچر بیرون میکشند.
از آنطرف میبینی چه شیربچههای باغیرتی داریم. دهه هشتادی و حتی نودیها! لباس بسیجی پوشیدهاند و توی ایست بازرسیها مشغولند. پسرم ببین چقدر شجاع و جسورند که با وجود اینکه دشمن مستقیم ایستها را میزند، آنجا هستند. با زبان روزه و غذایی ناچیز. همان بچههایی که مثل تو در ناز و نعمت بزرگ شده بودند و گوشی و پلیاستیشن همه چیزشان بود. ببین به وقتش چه جنمی از خودشان نشان دادند. دیروز یکیشان را دیدم. به نظرم ۱۱، ۱۲ ساله. لباس رزمش به تنش زار میزد. داشت میدوید و پوتین درون پایش لف لف صدا میداد. برایش بزرگ بود. نمیدانی چقدر غبطه خوردم به حال خودش و خانوادهاش. بعد با خودم فکر کردم اگر بزرگ بشوید و بخواهید بروید چه باید بکنم؟ سریع خودم را نهیب زدم که احمق اگر پسرهایت روزی بخواهند برای وطنشان قدمی بردارند باید کلاهت را بندازی بالا.
مبادا جلوشان را بگیری. فقط اینکه من، مادرتان، باید تک و تنها با همهی احساسات زنانه و مادرانهام مبارزه کنم. خدا خلقم کرده برای همین مگر نه؟
مادرت
۲۳ اسفند ۰۴
روز پانزدهم جنگ رمضان
#نامههاییبهپسرم
#هشت
@hofreee
https://eitaa.com/comments_app/app?startapp=497929.50459&btn=ارسال.نظر
میگوید که دست تنهاست و نمیتواند با بچهها خودش را به تجمعات برساند. به هیچ فعالیتی برای جنگ نمیرسد. شرمنده و ناراحت است و تنها کاری که از دستش برمیآید دعاست.
میگویم تو به اندازهی تعداد بچههایت تیر درون تفنگت داری که به دشمنی که رو به رویت ایستاده شلیک کنی. الان مثل سربازی سرصبر اسلحهات را تمیز کن. خشاب را جا بزن. تا به وقتش شلیک کنی توی قلبشان.
به نظرت این کار کمیست؟
کار بزرگ تا نتیجه بدهد صبر میخواهد و تلاش.
#مادریدرجنگ
#شلیککن
@hofreee
حُفره
میگوید که دست تنهاست و نمیتواند با بچهها خودش را به تجمعات برساند. به هیچ فعالیتی برای جنگ نمیرس
ولی مابقیمون انشاالله سهشنبه و چهارشنبه میریم که گارد جاویدان رو در تاریخ قشنگ جاوید نام کنیم😎🇮🇷 البته بهتره بگم عانیم نام کنیم :)
هرکی گرفت سه تا صلوات یادش نره.
#بیاییدکهمنتظریم
#گاردچاییدان
@hofreee