میگوید که دست تنهاست و نمیتواند با بچهها خودش را به تجمعات برساند. به هیچ فعالیتی برای جنگ نمیرسد. شرمنده و ناراحت است و تنها کاری که از دستش برمیآید دعاست.
میگویم تو به اندازهی تعداد بچههایت تیر درون تفنگت داری که به دشمنی که رو به رویت ایستاده شلیک کنی. الان مثل سربازی سرصبر اسلحهات را تمیز کن. خشاب را جا بزن. تا به وقتش شلیک کنی توی قلبشان.
به نظرت این کار کمیست؟
کار بزرگ تا نتیجه بدهد صبر میخواهد و تلاش.
#مادریدرجنگ
#شلیککن
@hofreee
حُفره
میگوید که دست تنهاست و نمیتواند با بچهها خودش را به تجمعات برساند. به هیچ فعالیتی برای جنگ نمیرس
ولی مابقیمون انشاالله سهشنبه و چهارشنبه میریم که گارد جاویدان رو در تاریخ قشنگ جاوید نام کنیم😎🇮🇷 البته بهتره بگم عانیم نام کنیم :)
هرکی گرفت سه تا صلوات یادش نره.
#بیاییدکهمنتظریم
#گاردچاییدان
@hofreee
اول ابتدایی بودم. معلممان به هرکس که دیکتهاش را بیست میگرفت یک خطکش شکلدار میداد. از آنها که رویش دایره و لوزی و مربع دارد. در آن عالم بچگی، خطکش برایم شده بود مائده آسمانی انگار. رنگهای مختلفی داشت و شبیه آبنباتهای رنگی دلم را شیرین میکرد. من همیشه یک غلط را در دیکتهام داشتم. هر روز آن خطکش های رنگارنگ توی دست همکلاسیهایم دست به دست میشد و من حسرتزدهتر. یکبار به خودم گفتم باید هرطور شده بیست بگیری. زیاد تلاش کردم و نمیشد. اواخر سال تحصیلی بود. خطکش دیگر آرزویی بود که قدش بلندتر از من بود. اما ناغافل دیکتهام بیست شد. لحظهای که معلم نایلون دور خطکش را باز کرد و دستم داد را یادم نمیرود. چند دقیقه فقط زل دم بهش درون دستم. واقعا شده بود؟ دیگر من هم جزو گروه بیستیها بودم؟
حالا اسفند ۰۴ است و درون جنگیم. ماه رمضان به آخرش رسیده. سال دارد تمام میشود. وقت زیادی ندارم. خدایا دیکتهی پُر از غلطم این دفعه امیدی به بیست گرفتن دارد؟ به من هم از آن خطکشها میدهی؟ اگر ندهی دخترک ۷ ساله میرود حیاط پشتی مدرسه و خیلی گریه میکند. راستی چقدر این خطکشها توی دست بندههای شهیدت قشنگ است. چقدر حسرت به دل آدم میاندازد.
#رضابرضاک
@hofreee
امشب و فرداشب همان شبهای عاشوراییست که توی هیئت دعا میکردیم. که ای کاش همراه امام حسین(ع) میبودیم و کمکش میکردیم. حسین(ع) برای حق و زنده ماندن اسلام رفت. حالا هم پای همان حق وسط است. آن به سرکوبیدنهای شبهای عاشورایمان را به یاد بیاوریم و امشب و فردا خیابانها را رها نکنیم. امام حالا هم منتظر ماست....
@hofreee
میدانی زنهای ما چه زمانی چادر به گردن و کمر میبندند؟
وقتی خیلی کار داشته باشند. بخواهند بروند سر شالیزار برنج بکارند یا درو کنند.
وقتی بخواهند بروند توی باغ و میوهها را بچینند.
وقتی بچه را باید به کولشان ببندند تا کارها را سامان دهند.
وقتی مردهایشان نیاز به کمک دارند.
وقت کارهای جدی، طولانی و بلندمدت.
این نوع چادر بستن نشانهی یک رزم زنانه است.
یعنی ما با این سرزمین و این پرچم حالاحالاها کار داریم.
یعنی اجنبیها گورتان را گُم کنید که ما سفت و محکم ایستادهایم.
پ.ن: به آنچه که میلهی پرچم کرده دقت کنید😌🇮🇷
@hofreee
1.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
از اونا که باید دم دستمون باشه و زیاد نگاه کنیم....
@hofreee
میدانید این روزها ما شبیه چه هستیم؟
کولبران!
ما نزدیک قلهایم. طبیعیست که یک سری خسته شوند. یک سری سقوط کنند. یک عده را هم دیگر نداشته باشیم. به هر دلیلی. راه مشخص است. نگاه کنید. طلوع آفتاب را از پشت قله نمیبینید؟ دلتان نلرزد. به قول سید حسن، غمها، خونها و آرزوهامان را روی کولمان میگذاریم و بالاتر میرویم. هر چه که بشود. حتی اگر فقط یک نفر از ما بماند.
ما این روزها داریم توحید و یکتاپرستیمان را به رخ جهان میکشیم. کمکم آدمها عاشق خدایمان میشوند. هم او که این روزها ما را بس و کافیست.
و چیزی زیباتر از این وجود دارد؟
بعد شهادت هر عزیزی، شکر میکنیم و ادامه میدهیم.
#کفیبالله
#حسبیالله
@hofreee
هدایت شده از ریحانه
💌 #مینویسم_برای_پدر_شهیدم | زیر سایه رهبر شهید
🔰 تکنگاریهایی به قلم زنان ایرانی از روزهای پس از شهادت #آقاجان ما، شهید سیدعلی خامنهای و دفاع مقدس ملت ایران در برابر آمریکا و رژیم صهیونیستی؛ اسفند ۱۴۰۴
🔻 زینب مکینژاد مادر دانشآموز شهید مدرسهی میناب است. بارها خودم را جای او گذاشتهام. اینکه در چنین موقعیتی چه کلماتی بر زبانم جاری میشود؟ آدمها وقتی غمها روی دلشان آوار میشود، خود واقعیشان بیرون میزند. به این فکر میکنم در آن لحظات دهانم میچرخد که از آرمانهایی که با آن بزرگ شدم بگویم؟ مثل این مادر ذرهای صدایم خش نداشته باشد. قرص و محکم حرف بزنم. کمرم صاف باشد. میتوانم؟
🔻 آخر مادری مسئلهی پیچیدهایست. تو با احساسات ضد و نقیض فراوانی باید بجنگی. آنقدر هوشیار باید باشی که احساسات و هیجاناتت از آنچه به آنها باور داشتی جلو نزد. پسرهایم را میبینم و این فکرها توی سرم میچرخد. چطور میشود مانند این مادر بود؟ که داغت را احتمالا زیر چادرت پنهان کنی. مثل مادری که عکس پسران شهیدش را زیر چادرش پنهان کرد که امام خمینی(ره) را ناراحت نکند. حتی ذرهای دنبال چیستی و چرایی قضیه نباشی. تمام وجودت پُر باشد از حماسه و جنگ برای حق.
🔻 انگار مادر وهب باشی در روز عاشورا. دنبال هدیهای که دادهای نیستی، چه بسا خودت را هم قربانی خواهی کرد. انگار زینب کبری(س) باشی در مجلس یزید. مصیبت اندکی از شیوایی و رسایی کلامت را درگیر نکند. جز زیبایی ندیده باشی. جز حق و حقیقت نخواهی. زن برایم نشانهای از تمام مادرهای شهدا در طول تاریخ را دارد. و چنین زنی جز در جمهوری اسلامی ایران و زیر سایهی رهبر شهید به وجود میآمد؟
✍🏻 مبارکه اکبرنیا
🗓 شماره ٩٠
🇮🇷 مجموعهروایت «مینویسم برای پدر شهیدم» فراخوانی است از حضور در قلب خیابانهای ایران. متن یا فیلم خود از حضورتان در تجمعات این شبهای سوگ و حماسه را برای ما بفرستید به این شناسه: @reyhaneh_contact
رسانه «ریحانه» را دنبال کنید
📲 @khamenei_reyhaneh
توی حدیث کساء، خدا خطاب به پیامبر و اهل بیتش میگه:
به عزت و جلالم سوگند که من نیافریدم آسمان بنا شده و نه زمین گسترده و نه ماه تابان و نه خورشید درخشان و نه فلک چرخان و نه دریای روان و نه کشتی درجریان را مگر برای خاطر شما و محبت و دوستی شما...
ببینید چه قشنگ قربون صدقه ۵ بندهی عزیزترینش میره.
حالا شما به نحوهی زندگی و شهادتشون فکر کنید. به رنجهایی که کشیدن.
دیدی؟ اگه به شهید نشدن و سختی نکشیدن بود که این پنج عزیز اولویت بیشتری داشتن. خدا میگه کل دنیا رو واسه خاطر اونا آفریده! ولی میبینی که چقدر از همهی آدمایی که رفتن سختتر رفتن.
محاسبات خدا با ما و چشمهای دنیاییمون فرق داره. واسه همین میگه که انسان رو در رنج آفریدم. یه حکایتی توی این "رنج" هست.
اونا که عزیزکردهی خدا بودن چنین سختی کشیدن.
حالا هی نگو چرا مدام از ما شهید میکنن؟ چرا اونا نمیمیرن؟ چرا فقط ما رنج میکشیم؟ چرا ما فقط داغ میبینیم؟
هرچند که اونام کم درد نمیکشن اما قصه اینه!
خدا سرنوشت بهترین بندههاشو به ما نشون داده. راه رو نشون داده. گفته که در چه حالی دوست داره ما رو ببینه....
غرق به خون برای خودش.
در رنج برای خودش.
اربا اربا برای خودش.
آخه چرا؟
نمیدونم. احتمالا وقتی به اون نقطهی طلایی برسی بفهمی. تو اون نقطه یه اتفاقایی میافته که برای خودش میشی...
#رنج
@hofreee
هدایت شده از [ هُرنو ]
✌️ دعوت رسمی برای تولید یک اثر مکتوب دربارهٔ جنگ
سلام.
انشاءالله قصد دارم پس از پایان جنگ، تولید یک اثر مکتوب مستقل دربارهٔ #جنگ_رمضان را آغاز کنم. محتوای اصلی که متن کتاب روی اسکلت آن سوار خواهد شد، روزنگارهای جنگ است. اما برای تولید این کتاب، به همراهی تعداد زیادی از شما عزیزان احتیاج دارم. تعداد خیلی زیاد. و فاز اول تولید کتاب از همین روزهایی که داخلش هستیم شروع شده است.
به لطف خدا خروجی این حرکت جمعی، کتابی با فرم و محتوایی کمنظیر خواهد شد؛ انشاءالله.
درصورتیکه علاقمند به همراهی هستید، بررسی بفرمایید که آیا شرایط زیر شامل حالتان میشود یا نه؟
🔰 شرایط مورد نیاز جهت همراهی:
۱. محدودیت سنی: از ۷ سال تا هرچند سال. صرفا توانایی نوشتن مهم است.
۲. اصلا نیاز نیست شما نویسنده باشید یا قلم خاصی داشته باشید.
۳. حوصله و صبوری و استمرار. معلوم نیست جنگ چند روز طول خواهد کشید. یک هفته یا یک ماه یا بیشتر؟ فقط مهم این است که #هر_روز بنویسید.
۴. از هر گوشهٔ ایران که باشید میتوانید در این پروژه شرکت کنید. فاصلهٔ فیزیکی شما با جنگ ذرهای اهمیت ندارد.
✅ اگر شرایط بالا شامل حالتان میشود، از طریق پیوند زیر جهت ورود به گروه هماهنگی، قدم روی چشمان من بگذارید:
https://survey.porsline.ir/s/CDqwPuAG
کیفیت نهایی این کتاب، در گروِ حضور افراد متنوع (از حیث سن، اقلیم زندگی، عقیده و...) و متعدد است. اگر کسی را میشناسید که میتواند به ما کمک کند، این پیام را برایش بفرستید. حتی کودکان و نوجوانان.
ارادتمند
مصطفا جواهری
سردبیر مجلهٔ مدام
@hornou هُرنو | روزنِ نورگیرِ سقف