eitaa logo
[ هُرنو ]
1.2هزار دنبال‌کننده
1.1هزار عکس
65 ویدیو
123 فایل
📖خواندنی‌ها، شنیدنی‌ها، و خرده‌ریزهایم. مصطفا جواهری معلم و سردبیر مجلهٔ مدام @mim_javaheri
مشاهده در ایتا
دانلود
[ هُرنو ]
حافظ، قلم #شاه_جهان (نجف) مقسم رزق است از بهر معیشت مکن اندیشهٔ باطل... #رزق سیزدهم #ماه_سوم از چه
. خب به بهانهٔ گذشتن ۳ روز از تولد ۳۳سالگی حقیر، هدایای تولدتون رو به میزان همت عااااالی، روانهٔ شمارهٔ کارت موجود در پیامی که بهش ریپلای زدم بفرمایید که صد میلیون آخر از این خیر جمعی رو تکمیل کنیم. بسم الله.
در باب چیستی جستار.mp3
زمان: حجم: 4.1M
. بریده‌ای از کتاب تازه‌چاپ جستارهایی دربارهٔ خانه، نوستالژی، نوجوانی و نوشتن نوشتهٔ ترجمهٔ نشر گمان @hornou هُرنو | روزنِ نورگیرِ سقف
[ هُرنو ]
. کایروس کنار رودخانه در «برف‌های کلیمانجارو»ی همینگوی، هری وقتی دارد می‌میرد یاد چیزهایی می‌افتد که ننوشته. چیزهایی که دیده، جاهایی که بوده و داستان‌هایی که لابد فکر می‌کرده بعداً وقت هست بنویسدشان. هنوز هم یادش هست. حتی بعضی‌هایشان را توی ذهنش مرور می‌کند. فقط دیگر نمی‌تواند بنویسدشان. من هم یک عکس دارم که نگرفتم. در محلهٔمان رودخانه‌ای هست و روی رودخانه مجسمهٔ مردی بود که نشسته بود روی میلهٔ قوس‌داری و خیره به روبرو بود. خانهٔ قدیم مهام در سیدخندان بود. چند سال پیش به دلیلی که دقیق یادم نیست چه بود، به فکرم رسید با مهام و پدرش برویم آنجا و ازشان عکس بگیرم. دو لنز آنالوگ داشتم که هنوز هم دارم و دلم می‌خواست عکس را با همان بگیرم. به مهام گفتم و قرار شد یک روزی هماهنگ کنیم و برویم. الان که فکر می‌کنم اصلاً یادم نیست چرا این عکس برایم مهم بود. فقط یادم هست که مدت‌ها توی ذهنم بود: مهام، پدرش، مجسمه و رودخانه. نرفتیم... نمی‌دانم چرا. بعید می‌دانم اصلاً اتفاقی افتاده باشد که بشود تقصیر را انداخت گردنش. احتمالاً یک بار نشد، بعد ماند برای یک روز دیگر. پدر مهام فوت شد. مدتی گذشت تا دوباره یاد آن عکس افتادم. فکر کردم خب، حالا با خود مهام می‌رویم. شاید اصلاً عکس دیگری می‌شد. مهام را کنار همان مجسمه می‌نشاندم یا می‌ایستاد، یا اصلا سه‌تایی با مجسمه می‌گرفتیم. نمی‌دانم. فقط فکر کردم باید بالاخره برویم. باز نرفتیم. چند روز پیش دیدم مجسمه را دزدیده‌اند. یعنی نبود دیگر. انگار که از خانه‌ام دزدی شده. حالا چند وقتی است به مفهوم «بیات‌شدن» فکر می‌کنم. چیزی که بیات شده لزوماً از بین نرفته. هنوز هست، فقط دیگر آن چیزی نیست که بود. شاید بعضی حرف‌ها هم بیات شوند. بعضی دیدارها. بعضی تصمیم‌ها. حتی سراغ گرفتن از یک نفر. هنوز می‌شود انجامشان داد. همین قسمت ماجراست که برایم عجیب است. بعدتر به الههٔ «کایروس» برخوردم. یونانی‌ها از آن برای وقت مناسب یک کار استفاده می‌کردند؛ نه زمان به معنای ساعت و تقویم، بیشتر آن لحظه‌ای که باید کاری در آن اتفاق بیفتد. تصویری هم از کایروس ساخته بودند: جوانی که جلوی سرش مو دارد و پشت سرش طاس است. وقتی دارد می‌آید می‌توانی از موهایش بگیری، وقتی رد شد دیگر نمی‌شود. تصویر دقیقی است، ولی زندگی این لطف را در حق آدم نمی‌کند که فرصت‌ها را این‌طور قابل تشخیص بفرستد. آن روزی که می‌شد با مهام و پدرش برویم کنار رودخانه، هیچ چیز خاصی نداشت. هیچ دلیلی نبود فکر کنم این کار را باید همین حالا انجام بدهیم. اگر کسی می‌گفت هفتهٔ بعد هم می‌شود، احتمالاً حق با او بود. هفتهٔ بعد هم می‌شد. هفتهٔ بعدتر هم، احتمالاً. تا یک جایی که دیگر نشد. گمان می‌کنم خیلی از چیزهایی که بیات می‌شوند همین‌طورند. نه اینکه یک فرصت بزرگ جلوی آدم باز شود و آدم احمقانه از کنارش رد شود. بیشتر وقت‌ها اتفاق خاصی نمی‌افتد. به کسی زنگ نمی‌زنی. دیداری را می‌گذاری برای هفتهٔ بعد. حرفی را نمی‌زنی چون فکر می‌کنی دفعهٔ بعد وقت بهتری هست. یک عکس را نمی‌گیری... و احتمالاً بیشتر این عقب‌انداختن‌ها هم هیچ عاقبت خاصی ندارند. هفتهٔ بعد زنگ می‌زنیم. ماه بعد می‌رویم. حرف را بالاخره می‌زنیم دیگر. فقط از قبل معلوم نیست کدامشان از آن یکی‌هاست. لنزها را هنوز دارم. مهام هم هست. رودخانه هم هست. فقط نمی‌دانم حالا باید از چه چیزی عکس بگیرم... @hornou هُرنو | روزنِ نورگیرِ سقف