بسمالله الرحمن الرحیم
#حضرت_علی_اصغر_ع_شهادت
#سیدپوریا_هاشمی
▶️
همه ی دشت جز سراب نبود
باوجود فرات آب نبود
به هوای حسین ساکت بود
خبری اصلا از رباب نبود
@hosenih
همه گفتند بچه خوابیده
تو نگو مرده بود! خواب نبود!
صورت کوچکش ورم کرده
کاش شب بود آفتاب نبود
حکم شد سوی لشگرش ببرند
حکم رب بود بی حساب نبود
همه باهم بلند خندیدند..
خواهش شاه بی جواب نبود
وسط خطبه تیرشان آمد
احتیاجی به این شتاب نبود
یک نفر هم نگفت بی انصاف
کشتن طفل که ثواب نبود
@hosenih
از چه پشت لبش چنین سرخ است؟
کودکی موقع خضاب نبود
کاش وقت غروب پشت حرم
نیزه دنبال آن جناب نبود
⏹
© اشعار آیینی حسینیه 👇👇👇
https://eitaa.com/joinchat/525729794C288420984e
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
🌹برای گلهای خونین افغانستان🌹
#محکومیت_حادثه_تروریستی
مانده چشمی که خیس و بارانی ست
خنده هایی که بر لب ما نیست
آه کابل! عزیز من کابل!
حالم از داغ تو پریشانی ست
من و تو با همیم خواهر جان
مرزها سد بین دلها نیست
جای گل روی کفش تو خون است
طرح شادی برای لیلا نیست
امنیت آرزوی زیبایی ست
حیف این آرزو مهیا نیست
خشم و بغضم به هم رسید، اینجا
جای خالی یک «سلیمانی» ست...
شاعر: #زهرا_آراسته_نیا
@hosenih
6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🌹برای گلهای خونین افغانستان🌹
#محکومیت_حادثه_تروریستی
روز رفت و روز رفت و روز رفت و شب رسید
بارِ دیگر، جانِ ما، از درد و غم، بر لب رسید
بارِ دیگر، رسمِ مردی، با قساوت ذبح شد
بارِ دیگر، هرچه محنت بود، بر زینب رسید
گوش کن! این آه، ویران میکند، تزویر را
از گلویِ سرخِ یاران، نالهی یارب رسید
سوخت عالَم، در غمِ گلبرگهای روزهدار
آتشی بر جانِ ما افتاد، فصلِ تب رسید
شاعر: #عادل_حسین_قربان
@hosenih
🌹برای گلهای خونین افغانستان🌹
#محکومیت_حادثه_تروریستی
پوشیدهاند رخت عزا دخترانتان
همسایه! غم دوباره شده میهمانتان؟
گنجشککان به مرگ پر و بال دادهاند
دردا که شعلهور شده باز آشیانتان
@hosenih
نامهربانی از همه عالم چشیدهاید
ای من فدای داغ دل مهربانتان
سر رفته است از لب دیوارتان غروب
در خون تپیده باز افق آسمانتان
کو فرصت درخشش ماه و ستارهها؟
کو چشمروشنی شب بامیانتان؟..
دستش به آبیاری گلها نمیرود
همدست خارهاست مگر باغبانتان؟
این بیبهار ماندن گلخانه تا کجا؟
تا کی ادامه داشته باشد خزانتان؟
عمری ببارد آه که طغیان کند مگر
یک روز رودخانه اشک روانتان
ما غمشریک حادثههایی پر از دریغ
ما در مرور ثانیهها همزبانتان
@hosenih
بعد از هزار و یک شب رنجی که بردهاید
آخر کجاست فصل خوش داستانتان؟
ای کاش سرنوشت کمی ساده میگرفت
تا سختتر از این نشود امتحانتان
شاعر: #فاطمه_عارف_نژاد
@hosenih
🌹برای گلهای خونین افغانستان🌹
#محکومیت_حادثه_تروریستی
جان پدر کجاستی؟
جان پدر، به لب رسید
در قلمت چه دیده بود؟
آنکه تو را به خون کشید
جان پدر کجاستی؟
چشمْ به در، نشستهام
زخمه به تار میزند،
زخمِ دل شکستهام
جان پدر کجاستی؟
منتظرم که در زنی
پیش پدر، در آینه
شانه به موی سر زنی
دشمن، اگر چه کینه جو
درد، اگر چه بیشمار
جان پدر! بلند شو
تا برویم، تا «مزار»
شاعر: #قاسم_صرافان
@hosenih
بسمالله الرحمن الرحیم
#مناجات_با_خدا در #ماه_مبارک_رمضان
#حضرت_زینب_س_شام
#محمدحسین_مهدی_پناه
▶️
گوشه چشمی کاش بر این دردها تسکین شود
هجرها را وصل کن تا تلخ ها شیرین شود
عَبدُکَ مُذنِب وَ اَیْنَ عَفوُکَ یا سَیِدی
وای اگر بار گناهم بیش از این سنگین شود
@hosenih
با همین الغوث گفتن دیده بارانی شد و
با همین العفو گفتن سینه عطر آگین شود
هرچه دل در سایه این ماه آرامش گرفت
هر چه دست از خرمن این ماه خوشه چین شود
اغنیا خاک رهش را سرمه ی دیده کنند
بر سر این سفره هرکس وعده ای مسکین شود
خیر دنیا،اجرِ عقبی هر دو با هم می رسد
این دعای من اگر مقرون به یک آمین شود...
آرزو دارم بمیرم از غم عشق حسین
لحظه ی جان دادن اسم او به من تلقین شود
@hosenih
**
کاروان در پشت دروازه معطّل مانده بود
تا که خوبِ خوب شهر شامیان آذین شود
آنقَدَر با چوب زد روی لب آقای ما
تا لب سالار زینب پرپر و خونین شود
⏹
© اشعار آیینی حسینیه 👇👇👇
https://eitaa.com/joinchat/525729794C288420984e
بسمالله الرحمن الرحیم
#وداع_با_ماه_مبارک_رمضان
#موسی_علیمرادی
▶️
پاک در بندگی ام قافیه را باخته ام
فرصتی را که به من داد خدا، باخته ام
یک طرف دست تهی ازطرفی فرصت رفت
بازهم عمردوسر باخته را باخته ام
@hosenih
من که از دوست به غیر از خودِ او خواسته ام
متن دل را به همین حاشیه ها باخته ام
مست از میکده ها سهم خودش را برده
من ولی حال دعا را به ریا باخته ام
نفس هر طور که میخواست مرابازی داد
سرو پا را به همین بی سروپا باخته ام
در پس پرده حنایم چقدر بی رنگ است
آبرویی که تو دادی همه جا ، باخته ام
باختن در همه اوقات ولیکن بد نیست
من دلم را به غم کرببلا باخته ام
@hosenih
باختم دل به حسین و به حقیقت بردم
سجده شکر کنم بس که به جا باخته ام
از همان بار که چشمم به ضریحش افتاد
دل جدا باخته و عقل جدا باخته ام
⏹
© اشعار آیینی حسینیه 👇👇👇
https://eitaa.com/joinchat/525729794C288420984e
بسم الله الرحمن الرحیم
#وداع_با_ماه_مبارک_رمضان
#سیدپوریا_هاشمی
▶️
این روا نیست که حال همه پرغم باشد
فرصت با تو نشستن چقدر کم باشد!
چقدر زود گذشت و چقدر خوب گذشت
دوسه شب مانده که این بزم فراهم باشد
@hosenih
حیف شد با تو نشد خوب رفاقت بکنم
به دلم آتش دوری ست ،چه مرهم باشد؟!
تو اگر فکر منی خوب و بدم را بردار
چون همه سود فروشنده به درهم باشد
به عبادات من ای کاش خودت رحم کنی
ورنه هر سجده ی من سجده بلعم باشد
کاش میشد همه سال همین ماه شود
رشته الفت ما محکم محکم باشد
همه بندگیم از نفس زهرا بود
برکت چادر او بر سر عالم باشد
دوست دارم که شبی محو علی باشم و بس
به سرم سایه ی ایوان طلا هم باشد
چون گریز عطش ما به لب ارباب است
رمضان در دل عشاق،محرم باشد
@hosenih
بین هر مستحب و بین همه واجب ما
روضه اش بر همه اعمال مقدم باشد
**
ته گودال چه ها بر سر شه آمده است
که قد و قامت زینب ز غمش خم باشد
⏹
© اشعار آیینی حسینیه 👇👇👇
https://eitaa.com/joinchat/525729794C288420984e
برگرفته از #دعای_روز_بیست_و_هفتم #ماه_مبارک_رمضان
سروقت کویر ، ابر بارانی رفت
با قلب شکسته ، چشم طوفانی رفت
هر وقت توکل به تو کردم دیدم
سختی زمانه رو به آسانی رفت
شاعر: #اسماعیل_شبرنگ
@hosenih
🌹برای گلهای خونین افغانستان🌹
#محکومیت_حادثه_تروریستی
زنگ اول کلاس جغرافی
صحبت از لاله های صحرا شد
زهره با خانمِ معلم گفت:
خاک با خون لاله زیبا شد
زنگ دوم معلم تاریخ
صحبت از صبر و استقامت داشت
فاطمه گفت مدتی پدرش
در دفاع از حریم شرکت داشت
زنگ سوم کلاس دینی بود
بحث ایمان و قلب های سلیم
با معلم، رقیه گفت ای کاش
در مسیر علی شهید شویم
زنگ آخر کلاس غربت بود
دختران، بی پناه کشته شدند
روی تخته سیاه بنویسید:
به کدامین گناه کشته شدند؟
شاعر: حجت الاسلام #سیدروح_الله_موید
@hosenih
🌹برای گلهای خونین افغانستان🌹
#محکومیت_حادثه_تروریستی
گر مثل کویری؛ آسمان را دریاب
در فصل بهاران تو خزان را دریاب
ما که دلمان از این مصیبت خون شد...
یارب دل "صاحب الزمان" را دریاب
شاعر: #سیدمجتبی_شجاع
@hosenih
🌹برای گلهای خونین افغانستان🌹
#محکومیت_حادثه_تروریستی
زنگ اول نوشت بابا آب، زنگ دوم نوشت بابا نان
زیر لب گفت: دوستت دارم، با تمام وجود؛ باباجان
روزگارش شبیه تخته سیاه، سرنوشتش رُمان غمگینی ست
سینه اش کوهی از صبوری بود، مثل آتشفشانِ بی فوران
غصه هایش یکی دوتا که نبود، گریه میکرد و باز با این حال
طرح لبخندهای زیبایش طعنه میزد به پسته ی خندان
دختری از قبیله ی خورشید، زخمیِ روزهای طوفانی
واژه ی سبز دفتر تاریخ، آیه ی سرخ سوره ی انسان
زنگ آخر رسید و پاره شده، نخ تسبیح آرزوهایش
دانه دانه به خاک و خون افتاد، شاه مقصود فاخر افغان
شاعر: #احمد_ایرانی_نسب
@hosenih