eitaa logo
شعور .
69 دنبال‌کننده
174 عکس
13 ویدیو
2 فایل
؛ مجلس تمام گشت و به پایان رسید عمر ؛ ما همچنان در اول ِ وصف ِ تو مانده‌ایم .. . ‌. ‌
مشاهده در ایتا
دانلود
- مقصد آسمان است ، دل بکن !
در دایرهٔ قسمت ما نقطهٔ تسلیمیم لطف آن چه تو اندیشی حکم آن چه تو فرمایی
شعور .
در دایرهٔ قسمت ما نقطهٔ تسلیمیم لطف آن چه تو اندیشی حکم آن چه تو فرمایی
فکرِ خود و رایِ خود در عالم رندی نیست کُفر است در این مذهب خودبینی و خودرایی...
شعور .
فکرِ خود و رایِ خود در عالم رندی نیست کُفر است در این مذهب خودبینی و خودرایی...
زین دایره‌ی مینا؛ خونین جگرم مِی ده تا حل کنم این مشکل در ساغر مینایی...
شعور .
زین دایره‌ی مینا؛ خونین جگرم مِی ده تا حل کنم این مشکل در ساغر مینایی...
حافظ! شبِ هجران، شد، بوی خوشِ وصل آمد شادیت مبارک باد ای عاشقِ شیدایی...
این چه حرف است که در عالم بالاست بهشت؟ هر کجا وقت خوشی رو دهد آنجاست بهشت باده هر جا که بود چشمه کوثر نقدست هر کجا سرو قدی هست دو بالاست بهشت دل رم کرده ندارد گله از تنهایی که به وحشت زدگان دامن صحراست بهشت از درون سیه توست جهان چون دوزخ دل اگر تیره نباشد همه دنیاست بهشت دارد از خلد ترا بی بصریها محجوب ورنه در چشم و دل پاک مهیاست بهشت هست در پرده آتش رخ گلزار خلیل در دل سوختگان انجمن آراست بهشت عمر زاهد به سر آمد به تمنای بهشت نشد آگاه که در ترک تمناست بهشت صائب از روی بهشتی صفتان چشم مپوش که درین آینه بی پرده هویداست بهشت
منم آن غزل که حافظ بسرد وصف رخ یار و همان قطره باران که زنم ضربه به گلبان منم ان سرخی گل که بربد قلب و دل یار منم آن خاک بر رخ که بر آن سنگ بر راه منم آن خط و نوشته که برد نامه دلدار منم آن کاغذ و زنگار که برم بانگ نبردان منم آن شبنم بوته که خورد خاک بر آن برگ منم آنچه که نباید نیم آن چیز که باید
دنیا اگرچه کوچک و بی‌قدر و قیمت است کوته‌نظر مباش بزرگی به همت است
گفت ما اول فرشته بوده‌ایم راه طاعت را بجان پیموده‌ایم سالکان راه را محرم بدیم ساکنان عرش را همدم بدیم پیشهٔ اول کجا از دل رود مهر اول کی ز دل بیرون شود در سفر گر روم بینی یا ختن از دل تو کی رود حب الوطن ما هم از مستان این می بوده‌ایم عاشقان درگه وی بوده‌ایم ناف ما بر مهر او ببریده‌اند عشق او در جان ما کاریده‌اند روز نیکو دیده‌ایم از روزگار آب رحمت خورده‌ایم اندر بهار نی که ما را دست فضلش کاشتست از عدم ما را نه او بر داشتست ای بسا کز وی نوازش دیده‌ایم در گلستان رضا گردیده‌ایم بر سر ما دست رحمت می‌نهاد چشمه‌های لطف از ما می‌گشاد وقت طفلی‌ام که بودم شیرجو گاهوارم را کی جنبانید او از کی خوردم شیر غیر شیر او کی مرا پرورد جز تدبیر او خوی کان با شیر رفت اندر وجود کی توان آن را ز مردم واگشود گر عتابی کرد دریای کرم بسته کی گردند درهای کرم اصل نقدش داد و لطف و بخششست قهر بر وی چون غباری از غشست از برای لطف عالم را بساخت ذره‌ها را آفتاب او نواخت فرقت از قهرش اگر آبستنست بهر قدر وصل او دانستنست تا دهد جان را فراقش گوشمال جان بداند قدر ایام وصال گفت پیغامبر که حق فرموده است قصد من از خلق احسان بوده است آفریدم تا ز من سودی کنند تا ز شهدم دست‌آلودی کنند نه برای آنک تا سودی کنم وز برهنه من قبایی بر کنم چند روزی که ز پیشم رانده‌ست چشم من در روی خوبش مانده‌ست کز چنان رویی چنین قهر ای عجب هر کسی مشغول گشته در سبب من سبب را ننگرم کان حادثست زانک حادث حادثی را باعثست لطف سابق را نظاره می‌کنم هرچه آن حادث دو پاره می‌کنم ترک سجده از حسد گیرم که بود آن حسد از عشق خیزد نه از جحود هر حسد از دوستی خیزد یقین که شود با دوست غیری همنشین هست شرط دوستی غیرت‌پزی همچو شرط عطسه گفتن دیر زی چونک بر نطعش جز این بازی نبود گفت بازی کن چه دانم در فزود آن یکی بازی که بد من باختم خویشتن را در بلا انداختم در بلا هم می‌چشم لذات او مات اویم مات اویم مات او چون رهاند خویشتن را ای سره هیچ کس در شش جهت از ششدره جزو شش از کل شش چون وا رهد خاصه که بی چون مرورا کژ نهد هر که در شش او درون آتشست اوش برهاند که خلاق ششست خود اگر کفرست و گر ایمان او دست‌باف حضرتست و آن او