بر چهرهی زندگانیِ من
که بر آن هر شیار
از اندوهی جانکاه حکایتی میکند
آیدا لبخندِ آمرزشی ست.
نخست
دیرزمانی در او نگریستم
چندان که چون نظر از وی بازگرفتم
در پیرامونِ من
همه چیزی به هیأتِ او درآمده بود.
آنگاه دانستم که مرا دیگر
از او گریز نیست.
#شاملو
شاملو بخوانید و برای انسجام ناپایدار ِ عشق بگریید.
برای آیدایی که شعر شد اما سوز خیانت او را سوزاند..
• مَـهـٰانخانوم
نیاز دارم کتاب غزلیات سعدی هدیه بگیرم .
کتاب چشمهایش از بزرگعلوی رو هدیه میخوام.
[که صفحهی اولش هم ی شعر برایمن نوشته شده باشه.]
دلم طاقت نمیآورد بیقرار بودم مدت های زیادی نمیگذشت
که از حرم دورماندهام. اما دلتنگ و پریشان تر شدهام و هرچه توان داشتهام بر دو زانو گذاشته و قدمی برای سفری دوباره برداشتهام اما تمام راه ها بیراهه و دیوارها بنبست راهم شد.
اشک از گونههایم میچکید مصداق بارزِ این گشتهام که؛
همه برات کربلایشان را از مشهد میگیرند ؛
اما منماندهام برات مشهدم را از کجا بگیرم؟
درهمین حال مکدر شده و از همه وامانده و درمانده زبانم میچرخید یا اختالرضا، السلامعلیکیاسیدهمعصومه؛
مرا به آغوش بگیر که تمام در ها بسته و دستانِ اندوه مرا آغوشگرفتهاند.دیری نگذشت که مجال دیدار با ایشان را
پس از دو سال یافتم.