eitaa logo
☫مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
1.6هزار دنبال‌کننده
7.8هزار عکس
768 ویدیو
87 فایل
✨﷽✨ ✍️مکانی برای روایت، داستان، تبیین، گفت‌وگو، و اندیشه🌱 اطلاعات بیشتر: https://eitaa.com/istadegi/17323 نوشته‌هایمان‌تقدیم‌به‌ اباعبدالله‌الحسین(ع)‌وشهیدان‌راهش..‌. ⛔️کپی مطالب اختصاصی کانال مورد رضایت نیست.
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
سلام چقدر خوشحالم که این اثر رو داشته... امیدوارم شاخه زیتون توی ویراست جدیدش قوی‌تر ظاهر بشه.
☫مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
🔰 بسم الله قاصم الجبارین 🔰 📚 داستان بلند #خورشید_نیمه_شب جلد دوم شهریور (درام، معمایی، تریلر) ✍️ب
🔰 بسم الله قاصم الجبارین 🔰 📚 داستان بلند جلد دوم شهریور (درام، معمایی، تریلر) ✍️به قلم: فاطمه شکیبا قسمت 101 توی دلم جواب دختر را دادم. -می‌فهمن منم و برام شر درست می‌شه. در سکوت، با گردنی که به عقب خم شده بود و درد داشت، به آسمان خیره شدم. دختر گفت: اگه درست توضیح بدی، یه طوری می‌نویسم که کسی بهت شک نکنه. چطوره؟ خیره به آسمان، با صدایی که کاملا شبیه صدای بازنده‌ها بود گفتم: چرا باید با یه ناشناس مصاحبه کنم؟ صدای خش‌خش شنیدم و چند لحظه بعد، کارت خبرنگاری‌اش را مقابل چشمانم گرفت؛ جایی وسط آسمان و ستاره‌هایش. اسمش تلما کوهن بود. خبرنگار معاریو. کارت را از دستش قاپیدم و گردنم را بالا کشیدم تا صاف سر جایم بنشینم. همان‌طور که کارت را نگاه می‌کردم گفتم: تازه‌کاری، نه؟ بدون این که خجالت بکشد، سینه‌اش را جلو داد و گفت: آره! -یه خبرنگار تازه‌کارِ کله‌داغ که دنبال یه خبر تپل می‌گرده... -و الانم پیداش کردم. سرم را بالا آوردم و به چشمان مصمم و پر از اعتماد به نفسش خیره شدم. گفت: تو هم یه کارمند معمولی و تازه‌کاری که الان امنیت شغلیت توی دستای منه! باز هم رودست خوردم؛ ولی خودم را نباختم. -از کجا می‌دونی تازه‌کارم؟ -سنت کمه. توی دفتر پیش مئیر بودی پس به احتمال خیلی زیاد کارت دفتریه. پوستت هم خیلی آفتاب‌سوخته نیست و به این قیافه لاغرمردنیت نمی‌خوره آدم عملیات باشی. خیلی راحت هم رودست خوردی. -ولی هرچی باشم کارمند موسادم، نمی‌ترسی سرت رو زیر آب کنم؟ قسمت اول رمان: https://eitaa.com/istadegi/9527 ⛔️کپی بدون هماهنگی و ذکر منبع، مورد رضایت نویسنده نمی‌باشد⛔️ ✨ 🌐https://eitaa.com/istadegi
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
☫مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
سلام من اسمش رو می‌ذارم قوی بودن؛ نه بی‌احساس بودن. اتفاقا احساس دارند، ولی میدونن چطور و کجا باید ا
به‌نظر من قدرت یه مرد به بروز احساساتشه، مردی که به احساساتش بها نده، سرکوب‌شون کنه، لطیف نباشه و احساس نداشته باشه یه مرد ضعیفه... مدیریت احساسات یعنی بروز به موقع و پنهان کردن به موقع، یعنی این که بدونی کجا باید بر اساس احساسات عمل کنی و کجا نه؛ این یه قدرته، مهارتیه که چه برای زن و چه برای مرد لازمه.
یعنی ازش خسته شدید😕
سلام ان‌شاءالله از خورشید نیمه‌شب و چندتا کار ویرایش دیگه فارغ بشم، پیرنگ جدید رو باید کلید بزنم... خوشحالم که چنین اثری داشته🌱
سلام دوست دارم چیزی که ازم به جا می‌مونه یه کار اصولی و خوب باشه؛ نسخه‌های اولیه شاید دلنشین باشند و این نظر لطف شماست، ولی به اندازه کافی اصولی نیستند.
آیه «وَالَّذينَ جاهَدوا فينا لَنَهدِيَنَّهُم سُبُلَنا ۚ وَإِنَّ اللَّهَ لَمَعَ المُحسِنينَ» به روایت تصویر :)) (و آنها که در راه ما (با خلوص نیّت) جهاد کنند، قطعاً به راه‌های خود، هدایتشان خواهیم کرد؛ و خداوند با نیکوکاران است.) اگه تو شرایط تصویر بالا بودیم و می‌گفتن ما یه روز ماهواره می‌فرستیم فضا یا موشک نقطه زن می‌سازیم چه واکنشی داشتیم جز خنده و تمسخر؟ اما رسیدیم با مقاومت با ایستادگی، حالا داشتن ماهواره و موشک براموت عادی شده! به نظرتون اگه تو این شرایط بگیم پنج سال، ده سال، پونزده سال دیگه مشکلات اقتصادی هم حل میشه باید بخندیم یا...؟ فقط کسی که جا نزنه و به تلاش ادامه بده شایسته موفقیته؛ حالا هی بگید رای ما فایده نداره و از زیر بار مسئولیت شونه خالی کنید... الان وقت جا زدن نیست، وقت ناامید شدن نیست، وقت یه گوشه نشستن و نق زدن نیست... وقت تواصی به حق و صبره... 🇮🇷
بالاخره نوشتن روایت اعتکاف رو تموم کردم. حدود سه هزار و پونصد کلمه!
✨بسم الله النور✨ 🌱"مهر خوبان دل و دین از همه بی‌پروا برد"🌱 روایت اعتکاف ۱۴۰۲، قسمت اول ✍️فاطمه شکیبا دوستی زنگ زد و درباره نام‌گذاری گروه‌های اعتکاف دختران حاج قاسم مشورت خواست؛ نام چهارده شهیده‌ی نوجوان را می‌خواست برای گروه‌ها که نیمی از آن‌ها شهدای حمله تروریستی کرمان باشند. بعد هم دعوتم کرد امسال در اعتکاف دختران حاج قاسم، از بانوان شهیده روایتگری کنم. مکان اعتکاف، جایی بود آن طرف شهر؛ جایی که من حتی اسمش را نشنیده بودم و نمی‌دانستم چنین جایی در اصفهان وجود دارد! گفتم نمی‌توانم بیایم؛ چون می‌خواهم معتکف بشوم و نمی‌خواهم جایی که انقدر نسبت به خانه‌‌مان دور است معتکف شوم. می‌دانستم خانواده هم موافق نیستند. اما آن دوست گفتند حالا باز هم فکر کنید و خبرش را بدهید. دانشگاه بخاطر امتحانات اعتکاف نداشت و نود و پنج درصد اعتکاف‌ها هم دانش‌آموزی و نوجوانانه بود. بماند که چقدر سر این قضیه حرص خوردم و عصبانی بودم که فعالان فرهنگی کلا ما دانشجوها را رها کرده‌اند و چسبیده‌اند به نوجوانان؛ آن هم درحالی که خیلی‌ها تخصص کافی برای کار با نوجوان ندارند و اعتکاف دانش‌آموزیِ بدون برنامه‌ریزی و تخصص، آسیب‌هایش چندین برابر فوایدش است. اصلا سر این قضیه چنان خونی به جگرم شد که... بماند. قرار شد خودم را به خواهرِ کلاس هفتمی‌ام آویزان کنم و بروم به یکی از اعتکاف‌های دانش‌آموزی نزدیک خانه‌مان. ثبت‌نام کردیم و کلی ذوق داشتم که برای اولین بار دارم خواهرم را با خودم می‌برم؛ ولی مشکلی پیش آمد که خواهرم نتوانست بیاید و من دیدم نمی‌توانم تنهایی بروم. آخرش قرار شد همان اعتکاف دختران حاج قاسم را بروم. فکر می‌کردم قرار است فقط یک روایتگری داشته باشم و بقیه‌اش را به کار خودم برسم؛ ولی به مسجد که رسیدم، گفتند مربی هستی و کارت سرگروه را گذاشتند کف دستم. گروه نُه، شهیده زینب یعقوبی. با خودم گفتم: خب اشکال نداره، فقط میرم زیر تابلوی گروه نُه مستقر می‌شم. کسی که نمیاد درست زیر تابلوی گروهش بشینه! ولی دیدم قضیه جدی ست. باید همه اعضای گروه را جانمایی می‌کردم، یک طوری که با گروه‌های دیگر تداخل پیدا نکنند؛ قرار بود بچه‌های گروهم یک کتاب را بخوانند و با یکی از موضوعاتش روزنامه دیواری درست کنند و مسابقه بین روزنامه دیواری‌ها بود و مدیریت خواب و افطار و سحرشان و بقیه امورشان با من بود؛ منی که نه ارتباطات اجتماعی خوبی دارم و نه تجربه‌ای. البته قبلا تدریس کرده بودم؛ ولی فضای تدریس و کلاس با اعتکاف و سه روز تمام با هم بودن فرق دارد. گروه من دوازده نفر بودند؛ یک اکیپ پنج نفره‌ی کلاس هفتمی که از یک مدرسه بودند، دوتا دخترخاله که یکیشان هفتمی و دیگری ششمی بود، یک اکیپ سه نفره کلاس هشتمی، یک کلاس دهمی و یک کلاس هفتمیِ تنها. چقدر جای خواهرم خالی بود و چقدر با دیدنشان دلم برای خواهرم تنگ می‌شد. اولش سعی کردم ماسک اجتماعی بودن بزنم و با بچه‌ها ارتباط بگیرم. دور هم حلقه زدیم و خودمان را معرفی کردیم. انگار بدشان نیامده بود(البته گروه هشتمی‌ها دیرتر رسیدند و نشد همان اول ارتباط بگیریم). کمی از تجربیات اعتکاف‌های قبلی‌ام گفتم و توصیه‌های لازم درباره خواب و تغذیه و عبادت و احکام اعتکاف. ادامه دارد... https://eitaa.com/istadegi