آیه «وَالَّذينَ جاهَدوا فينا لَنَهدِيَنَّهُم سُبُلَنا ۚ وَإِنَّ اللَّهَ لَمَعَ المُحسِنينَ» به روایت تصویر :))
(و آنها که در راه ما (با خلوص نیّت) جهاد کنند، قطعاً به راههای خود، هدایتشان خواهیم کرد؛ و خداوند با نیکوکاران است.)
اگه تو شرایط تصویر بالا بودیم و میگفتن ما یه روز ماهواره میفرستیم فضا یا موشک نقطه زن میسازیم چه واکنشی داشتیم جز خنده و تمسخر؟
اما رسیدیم با مقاومت با ایستادگی، حالا داشتن ماهواره و موشک براموت عادی شده!
به نظرتون اگه تو این شرایط بگیم پنج سال، ده سال، پونزده سال دیگه مشکلات اقتصادی هم حل میشه باید بخندیم یا...؟
فقط کسی که جا نزنه و به تلاش ادامه بده شایسته موفقیته؛
حالا هی بگید رای ما فایده نداره و از زیر بار مسئولیت شونه خالی کنید...
الان وقت جا زدن نیست،
وقت ناامید شدن نیست،
وقت یه گوشه نشستن و نق زدن نیست...
وقت تواصی به حق و صبره...
🇮🇷 #انتخابات
✨بسم الله النور✨
🌱"مهر خوبان دل و دین از همه بیپروا برد"🌱
روایت اعتکاف ۱۴۰۲، قسمت اول
✍️فاطمه شکیبا
دوستی زنگ زد و درباره نامگذاری گروههای اعتکاف دختران حاج قاسم مشورت خواست؛ نام چهارده شهیدهی نوجوان را میخواست برای گروهها که نیمی از آنها شهدای حمله تروریستی کرمان باشند. بعد هم دعوتم کرد امسال در اعتکاف دختران حاج قاسم، از بانوان شهیده روایتگری کنم. مکان اعتکاف، جایی بود آن طرف شهر؛ جایی که من حتی اسمش را نشنیده بودم و نمیدانستم چنین جایی در اصفهان وجود دارد!
گفتم نمیتوانم بیایم؛ چون میخواهم معتکف بشوم و نمیخواهم جایی که انقدر نسبت به خانهمان دور است معتکف شوم. میدانستم خانواده هم موافق نیستند. اما آن دوست گفتند حالا باز هم فکر کنید و خبرش را بدهید.
دانشگاه بخاطر امتحانات اعتکاف نداشت و نود و پنج درصد اعتکافها هم دانشآموزی و نوجوانانه بود. بماند که چقدر سر این قضیه حرص خوردم و عصبانی بودم که فعالان فرهنگی کلا ما دانشجوها را رها کردهاند و چسبیدهاند به نوجوانان؛ آن هم درحالی که خیلیها تخصص کافی برای کار با نوجوان ندارند و اعتکاف دانشآموزیِ بدون برنامهریزی و تخصص، آسیبهایش چندین برابر فوایدش است. اصلا سر این قضیه چنان خونی به جگرم شد که...
بماند. قرار شد خودم را به خواهرِ کلاس هفتمیام آویزان کنم و بروم به یکی از اعتکافهای دانشآموزی نزدیک خانهمان. ثبتنام کردیم و کلی ذوق داشتم که برای اولین بار دارم خواهرم را با خودم میبرم؛ ولی مشکلی پیش آمد که خواهرم نتوانست بیاید و من دیدم نمیتوانم تنهایی بروم. آخرش قرار شد همان اعتکاف دختران حاج قاسم را بروم.
فکر میکردم قرار است فقط یک روایتگری داشته باشم و بقیهاش را به کار خودم برسم؛ ولی به مسجد که رسیدم، گفتند مربی هستی و کارت سرگروه را گذاشتند کف دستم. گروه نُه، شهیده زینب یعقوبی. با خودم گفتم: خب اشکال نداره، فقط میرم زیر تابلوی گروه نُه مستقر میشم. کسی که نمیاد درست زیر تابلوی گروهش بشینه!
ولی دیدم قضیه جدی ست. باید همه اعضای گروه را جانمایی میکردم، یک طوری که با گروههای دیگر تداخل پیدا نکنند؛ قرار بود بچههای گروهم یک کتاب را بخوانند و با یکی از موضوعاتش روزنامه دیواری درست کنند و مسابقه بین روزنامه دیواریها بود و مدیریت خواب و افطار و سحرشان و بقیه امورشان با من بود؛ منی که نه ارتباطات اجتماعی خوبی دارم و نه تجربهای. البته قبلا تدریس کرده بودم؛ ولی فضای تدریس و کلاس با اعتکاف و سه روز تمام با هم بودن فرق دارد.
گروه من دوازده نفر بودند؛ یک اکیپ پنج نفرهی کلاس هفتمی که از یک مدرسه بودند، دوتا دخترخاله که یکیشان هفتمی و دیگری ششمی بود، یک اکیپ سه نفره کلاس هشتمی، یک کلاس دهمی و یک کلاس هفتمیِ تنها. چقدر جای خواهرم خالی بود و چقدر با دیدنشان دلم برای خواهرم تنگ میشد.
اولش سعی کردم ماسک اجتماعی بودن بزنم و با بچهها ارتباط بگیرم. دور هم حلقه زدیم و خودمان را معرفی کردیم. انگار بدشان نیامده بود(البته گروه هشتمیها دیرتر رسیدند و نشد همان اول ارتباط بگیریم). کمی از تجربیات اعتکافهای قبلیام گفتم و توصیههای لازم درباره خواب و تغذیه و عبادت و احکام اعتکاف.
ادامه دارد...
#اعتکاف #ماه_رجب
https://eitaa.com/istadegi
☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
✨بسم الله النور✨ 🌱"مهر خوبان دل و دین از همه بیپروا برد"🌱 روایت اعتکاف ۱۴۰۲، قسمت اول ✍️فاطمه شکی
✨بسم الله النور✨
🌱"رخ شطرنج نبرد آنچه رخ زیبا برد"🌱
روایت اعتکاف ۱۴۰۲، قسمت دوم
✍️فاطمه شکیبا
به دوستم که جزو کادر اعتکاف بود گفته بودم مدرک کمکهای اولیه دارم. یکباره شنیدم مجری پشت میکروفون گفت: سرگروه گروه نُه دکترمون هستن، اگه کمک نیاز داشتید بهشون بگید!
برق از کلهام پرید. نزدیک بود گریهام بگیرد. دوان دوان از روی وسایل مردم پریدم و خودم را رساندم به مجری که بگویم من دکتر نیستم و همان کمکهای اولیه را هم معلوم نیست درست یاد گرفته باشم و...، خلاصه دیدم فقط باید دعا کنم این سه روز حال کسی بد نشود. بعد هم رفتم یک دور دستورالعملهای مربوط به فوریتهای پزشکی را مرور کردم؛ مواردی مثل افزایش یا کاهش قند خون و فشار خون، غش کردن، مسمومیت و اتفاقاتی که در اعتکاف ممکن است پیش بیاید.
از صبح زود بیدار شده بودم، یک امتحان سخت را گذرانده بودم، بعدش هم جشن فارغالتحصیلی و آماده شدن برای اعتکاف... خلاصه حسابی خسته بودم و چشمهام از بیخوابی میسوخت. بچههای گروهم را که مستقر کردم، دراز کشیدم که بخوابم؛ ولی همه مثل من قصد خوابیدن نداشتند. هرچه مجری پشت میکروفون التماس میکرد که بخوابید، فایده نداشت. واقعا هم نباید انتظار داشته باشید که حدود صد و هفتادتا دختر نوجوان را یک جا جمع کنید و آنها هم خیلی آرام بگیرند بخوابند.
به شدت خوابم میآمد، شام هم نخورده بودم(یعنی اصلا یادم رفته بود که فکری برای شام بکنم) و با این که خوابیده بودم و روسریام را دور سر و صورتم پیچیده بودم، خوابم نمیبرد. صدای بگو بخند دخترها که گروه گروه در مسجد نشسته بودند، میدوید میان خواب و بیداریام. تا میآمد خوابم کمی عمیق بشود، صدای قهقهه یا جیغی بالا میرفت و از خواب میپریدم. تا خود سحر، تا خود چهار صبح، بین عالم خواب و بیداری سرگردان بودم و استرس روزهای آینده و مسئولیتی که داشتم، باعث میشد وقتی خوابم میبرد هم خواب پریشان ببینم.
برای سحر زودتر از بقیه بیدار شدم، تجدید وضو کردم و آمدم که بقیه را صدا بزنم. بیدار کردن آدمی که خوابش سنگین است جزو زجرآورترین کارهای دنیا برای من است. معمولا وقتی که قرار است خواهرم را از خواب بیدار کنم عزا میگیرم. اولش با قربان صدقه و بوسه شروع میشود و بعد با سروصدا کردن بالای سرش و کشیدن پتو و ممکن است کار به ریختن آب روی سرش هم بکشد. حالا خواهرم که خواهرم است؛ بچههای مردم را باید چطوری بیدار میکردم؟
هنوز خوابم میآمد؛ انقدر که حتی نمیتوانستم دقیقا بفهمم از بلندگو چه صوتی پخش میشود. با این حال باز هم تصمیم گرفتم مهربان باشم و با نوازش و کمی تکان دادن بیدارشان کنم. وقتی مطمئن شدم همه بیدارند، نشستم که سحری خودم را بخورم؛ ساندویچ سرد مرغ که دم آمدن خریده بودم.
گاز اول را که زدم، جیغ مری و معدهام درآمد که: این چه کوفتی ست که این وقت شب داری میدهی به ما؟
ادامه دارد...
#اعتکاف #ماه_رجب
https://eitaa.com/istadegi
☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
🔰 بسم الله قاصم الجبارین 🔰 📚 داستان بلند #خورشید_نیمه_شب جلد دوم شهریور (درام، معمایی، تریلر) ✍️ب
🔰 بسم الله قاصم الجبارین 🔰
📚 داستان بلند #خورشید_نیمه_شب
جلد دوم شهریور
(درام، معمایی، تریلر)
✍️به قلم: فاطمه شکیبا
قسمت 102
شانه بالا انداخت و خندید؛ سرخوش و بیخیال. وقتی میخندید دندانهای سفیدش جلوه خاصی داشتند.
-بهت نمیاد بتونی... به هرحال به ریسکش میارزه.
نفس عمیقی کشیدم و پوسته کیک را در دستم مچاله کردم.
-خیلی خب، باشه. چی میخوای؟
-وضعیت هرئل چطوریه؟
میان موهایم چنگ انداختم و از تصور این شکست مفتضحانه در خودم جمع شدم. سربهزیر، مانند مجرمی که اعتراف میکند گفتم: سکته مغزی بود. الان توی کماست. اگه به هوش بیاد هم احتمالا آسیب دائمیش همراهش میمونه. بافت مغزش آسیب دیده.
تلما لبخند عمیقتری زد؛ سرشار از پیروزی، یک پیروزی بزرگ. پوسته کیک و جعبه خالی شیرکاکائویش را برداشت و دست چپش را به سمتم دراز کرد.
-تلما کوهن. ممنونم از همکاریت. آقای...
من همچنان مبهوت از این حمله سریع و ضربه کاری، سر جایم نشسته بودم. دستم را با تردید به سمتش دراز کردم و دست دادم.
-حسیدیم... ایلیا حسیدیم...
باز هم لبخند زد و پز دندانهایش را داد.
-چه اسم عجیبی!
دستش را عقب کشید و گفت: شاید بعداً بازم همکاری کردیم.
چشمک زد و روی پاشنهاش چرخید که برود. زیر لب زمزمه کردم: امیدوارم دیگه گذرمون به همدیگه نیفته...!
ولی ته دلم، بدم نمیآمد که چنین اتفاقی بیفتد.
قسمت اول رمان:
https://eitaa.com/istadegi/9527
⛔️کپی بدون هماهنگی و ذکر منبع، مورد رضایت نویسنده نمیباشد⛔️
#مه_شکن ✨
🌐https://eitaa.com/istadegi
سلام.
ممنونم که ما رو دنبال میکنید✨
هنوز چیزی از رمانها به چاپ نرسیده؛
شش، هفتتایی میشه... شایدم بیشتر! توی پیام سنجاق شده فهرست رمانها هست.
فایل پیدیاف رمانها در کانال قرار گرفته، از طریق پیام سنجاقشده میتونید پیداشون کنید.
پیام سنجاق شده:
https://eitaa.com/istadegi/715
بیشتر ژانر جنایی، تریلر، جاسوسی.
اینطور که تستها میگن intj هستم.
☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
🔰 بسم الله قاصم الجبارین 🔰 📚 داستان بلند #خورشید_نیمه_شب جلد دوم شهریور (درام، معمایی، تریلر) ✍️ب
سلام
ایلیا یک اسم کاملا عبری و نام یکی از پیامبران بنیاسرائیله. در عبری ایلیا یعنی «خدا با من است»، بعضی معتقدند این اسم اصلی حضرت خضر علیهالسلام هست.
البته در زبان سریانی(و نه عبری) این اسم معادل اسم حضرت علی علیهالسلام هست(یعنی سریانی شدهی علی) ولی در عبری به این معنا نیست.
☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
✨بسم الله النور✨ 🌱"رخ شطرنج نبرد آنچه رخ زیبا برد"🌱 روایت اعتکاف ۱۴۰۲، قسمت دوم ✍️فاطمه شکیبا به
✨بسم الله النور✨
🌱"تو مپندار که مجنون سرخود مجنون شد"🌱
روایت اعتکاف ۱۴۰۲، قسمت سوم
✍️فاطمه شکیبا
دهانم داشت میسوخت؛ به طور غیرطبیعیای تند بود. بستهبندیاش را نگاه کردم و دیدم با خط قرمز کلمه «تند» را زیر عنوان اصلی نوشته. وقتی داشتم میخریدمش، فقط حواسم بود که مرغ باشد چون گوشت و کالباس نمیخواستم؛ ولی اصلا نگاه نکردم که ببینم تند است یا نه.
معدهی به شدت خالیام به تلاطم افتاده بود و با این که گرسنه بودم، اصلا میل به غذا نداشتم. حس میکردم یک گاز دیگر به ساندویچ مساوی با مرگ است. از این که نمیتوانستم خلوت داشته باشم و مسئولیت روی دوشم بود هم عصبانی بودم. دلم اعتکاف دانشجوییِ پارسال و آرامشش را میخواست. انقدر عصبانی و نگران بودم که به دلم افتاد بروم به مسئولان اعتکاف بگویم حالم بد است و باید بروم خانه. از خیر اعتکاف بگذرم و کنج اتاقم معتکف بشوم؛ شاید اینطوری بهتر به عبادت و خلوت برسم.
تصمیمم برای عقبنشینی قبل از شروع نبرد، تقریبا جدی بود. استخاره کردم و بد آمد. دوست داشتم گریه کنم. یعنی چی که بد است؟ خدایا حال من را نمیبینی؟ من تا صبح هم اینجا دوام نمیآورم...
به هرحال نخواستم پشت به استخاره کنم. چارهای نبود. از معدهام خواهش کردم که تحمل کند. به قول بابا، غذا در دهانم فحش میداد(!). البته این دوطرفه بود، یعنی هر قسمتش که گاز میزدم در دهانم فحش میداد و مری و معدهام هم در جواب فحشش میدادند! به هر ضرب و زوری بود خوردمش و با آب و عرق نعنا، سوزش دهانم را آرام کردم.
قرار بود نماز را پشت سر آقای نیلیپور بخوانیم و بعدش هم سخنرانی کنند. دیر رسیدند و من داشتم رسماً تمام میشدم. تا حاج آقا برسد، به شهید زینب یعقوبی و شهید مکرمه حسینی التماس کردم کمکم کنند. به زور خودم را در طول نماز و سخنرانی بیدار نگه داشتم و بعد، بیهوش شدم، تا نُه صبح که بیدارباش بود. سرحالتر شده بودم و به اندازه شب قبل هم بیاعصاب نبودم. به این نتیجه رسیدم که امسال خدا یک برنامه جدید برایم تدارک دیده است؛ یک مسئولیت جدید، یک نبرد سخت میان من و خودم؛ یک میدان پر از چالشهای پیشبینی نشده و تازه. باید دخترِ جنگجوی درونم را بیدار میکردم.
صبح، مولودی بود و بعد قرنطینه کتاب. باید با بچهها کتاب «چهارده قانون زندگی» را میخواندیم. ضربه اول نبرد: من میخواستم کتاب کهکشان نیستی را بخوانم؛ نه این کتاب را. تازه چندتا کتاب دیگر هم برای خواندن آورده بودم. راستش اصلا از آن کتاب خوشم نمیآمد؛ ولی خب وظیفهام بود. تازه فهمیدم چقدر سر و کله زدن با نوجوانهای پرانرژی سخت است؛ مخصوصا کنترل شیطنتهایشان.
قرنطینه کتاب که تمام شد و نماز ظهر و عصر را خواندیم، ذوق کردم که در زمان استراحت بتوانم کمی برای خودم کتاب بخوانم؛ و انقدر خسته بودم که بعد از کمی خواندن، خوابم برد. یک چرت کوتاه که سرحالم کرد و بعد، نشستیم با بچههای گروه ده درباره شهیدشان صحبت کردیم؛ درباره بانوان شهید(قرار بود جداگانه برای هر گروهی که خواست، درباره شهیدشان روایتگری کنم).
تا افطار، کمی با بچههای خودم صحبت کردیم و کمی کتاب خواندم و کمی خواباندمشان. بچهها «آجی» صدایم میکردند و از این لفظ خوشم میآمد. جالبتر آن که یکی از بچهها «اونّی» صدایم میکرد؛ که در زبان کرهای یعنی خواهر بزرگتر(به زبان کرهای علاقهمند بود، به سایر کالاهای فرهنگی کره جنوبی هم). بچههای دوستداشتنیای بودند، حتی شیطنتهاشان بیشتر خندهدار بود تا آزاردهنده.
ادامه دارد...
#اعتکاف #ماه_رجب
https://eitaa.com/istadegi
☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
✨بسم الله النور✨ 🌱"تو مپندار که مجنون سرخود مجنون شد"🌱 روایت اعتکاف ۱۴۰۲، قسمت سوم ✍️فاطمه شکیبا
✨بسم الله النور✨
🌱"ز سمک تا به سُهایش کشش لیلا برد"🌱
روایت اعتکاف ۱۴۰۲، قسمت چهارم
✍️فاطمه شکیبا
روز دوم اما، تازه سختیِ اصلی کار شروع شد: ساختن روزنامه دیواری.
برای انتخاب یک فصل از چهارده فصل، رای گرفتیم و فصل سیزده رای آورد: تلاش برای بهترین بودن.
اول به هریکی یک کاغذ کوچک دادیم که ایدهشان برای روزنامه دیواری را روی آن پیاده کنند و بعد با کنار هم گذاشتن ایدهها، یک طرح نهایی درآوردیم.
قرار بود مربیها صرفا نقش تسهیلگر را بازی کنند و ایدهپردازی و اجرا کاملا کار خود بچهها باشد. راستش اگر به من میگفتند خودت ایده بده و روزنامهدیواری درست کن، برایم خیلی راحتتر از تسهیلگری بود؛ کما این که در دوران مدرسه هم هیچوقت بلد نبودم گروهم را مدیریت کنم و آخرش تمام بار کار گروهی بر دوش خودم میافتاد. حالا فکر کن کسی مثل من، باید دوازده نفر را در تمام مراحل هدایت میکرد، طوری که به کسی بر نخورد همه ایدهها را میشنید و به همه فرصت برابر برای اجرا میداد. آن هم در گروهی که سلیقهها متفاوت بود؛ بعضی از بچهها فعالتر و بعضی ساکتتر بودند، بعضی کمالگرا بودند و بعضی بیخیالتر... و خب اعتراف میکنم چندین بار نزدیک بود کار به دعوا بکشد...
پدرم از این که من چنین کلمهای را به کار ببرم خوششان نمیآید، ولی واقعا چیزی جز این اصطلاح برای ادا شدن حق مطلب پیدا نمیکنم: دهانم سرویس شد تا این روزنامه دیواری درست شود و تحویلش بدهیم به مسئولان مربوطه! هنوز از جمع کردن ریخت و پاشهای روزنامه دیواری فارغ نشده بودیم که زمان روایتگریام رسید؛ روایتگری درباره بانوان شهید.
شب شهادت حضرت زینب بود؛ روسری سیاه پوشیدم و رفتم پشت میکروفون.
آنجا بود که حقیقتا دلم برای تمام سخنرانهایی که این چند روز برایمان حرف زده بودند سوخت. در اعتکافهای قبلی، چون مسجد قسمت برادران هم داشت، سخنران همیشه قسمت برادران بود و بخش خواهران را نمیدید؛ ما هم با سخنران مثل رادیو برخورد میکردیم. یعنی اینطور نبود که مثل کلاس درس، صاف بنشینیم و به او گوش بدهیم و او هم چنین انتظاری نداشت. این اعتکاف اما، فقط دخترانه بود و سخنران لاجرم باید میآمد قسمت خواهران(بعد از این که گلوی ما پاره میشد و همه حجاب میکردند). با چه صحنهای مواجه میشد؟
قیافههای روزهدار بیحال، دوستانی که دور هم نشستهاند، میگویند و میخندند و بازی میکنند، کسانی که پتو را میتوار روی خودشان کشیده و خوابیدهاند... و عدهای که گوش میکنند؛ یا حداقل نگاهشان به توست و میتوانی امیدوار باشی که گوش کنند. تازه غیر از تصویر، صوت هم هست... این که صدای زمزمههای زنبوروار کسانی که نمیخواهند گوش کنند، صدای قهقههشان و صدای بلند صحبت کردنشان، دائم میان تمرکزت میدود و رشته کلامت را پاره میکند. واقعا دلم برای سخنرانها سوخت؛ برای خودم!
شاید هم این مشکل من است که با صدای پچپچ جمع، تمرکزم بهم میریزد و سخنرانهای حرفهای اینطور نیستند. به هرحال، گاهی در دلم به بانوان شهید میگویم آدم قحط بود که من را برای روایتگریتان انتخاب کردید؟ نمیشد این بار را روی دوش یک آدم حرفهایتر و سروزباندارتر بگذارید؟ یکی که وقتی از شما حرف میزند، کمتر تپق بزند، کمتر جملات بیسروته بگوید و کمتر با پچپچ جمعیت تمرکز را از دست بدهد، یا اصلا بلد باشد انقدر خوب حرف بزند که جمعیت را ساکت کند؟
ادامه دارد...
#اعتکاف #ماه_رجب
https://eitaa.com/istadegi