☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
✨بسم الله النور✨ 🌱"ز سمک تا به سُهایش کشش لیلا برد"🌱 روایت اعتکاف ۱۴۰۲، قسمت چهارم ✍️فاطمه شکیبا
✨بسم الله النور✨
🌱"من به سرچشمه خورشید نه خود بردم راه"🌱
روایت اعتکاف ۱۴۰۲، قسمت پنجم
✍️فاطمه شکیبا
روایتگری را با پیام آقا شروع کردم. با این سوال که: فکر میکنید آقا چه کسانی را معماران ایران جدید میدانند؟
واکنش جمعیت عالی بود. یک عده که کلا پی صحبت و حال و بازی خودشان بودند. یک عدهای که نگاهم میکردند هم همچنان نگاهم کردند. بعد که چندبار سوال را پرسیدم و صلوات از جمع گرفتم بلکه ساکت شوند، یکی دونفر جوابهای دست و پا شکستهای دادند و یک نفر جواب درست داد.
درباره ویژگی کلی بانوان شهید صحبت کردم؛ چیزهایی که در پیام آقا به آن اشاره شده بود. تماشاچی نبودن، قدم در عرصه عمل نهادن، حضور اجتماعی عفیفانه، توجه به ساحت فردی و خانوادگی و اجتماعی، الگوی زن نه شرقی و نه غربی... برای هر مورد هم مثالی زدم و امیدوارم جملاتِ بهم بافتهام برای آنها که گوش شنوا داشتند، کارساز بوده باشد. ولی واقعا دم بچههای گروهم گرم که مرام گذاشتند و برای روایتگری من، آمدند صف اول نشستند و سراپا گوش شدند، حتی حواسشان بود بقیه را هم ساکت کنند.
صبح همان روز، در سخنرانیِ پیش از ظهر بحث پهلوی شده بود و تطهیر پهلوی. یک نفر از بچهها گفت: همه ایرادهایی که برای پهلوی برشمردهاید درست؛ ولی اگر پهلوی نبود، الان ما زنها هنوز کنج پستو بودیم، آزادی و حق رای نداشتیم...
دلم میخواست فرصت بیشتری داشتم و گوش شنوای بیشتری؛ تا در روایتگری شب بگویم که ما کنج پستو نماندنمان را مدیون امام خمینی هستیم نه پهلوی. حق رای دوران پهلوی به چه درد جامعهای میخورد که نیمی از آنان بیسوادند(یعنی حتی نمیتوانند اسمشان را بنویسند) و نیمی از این بیسوادان(حدود هشت میلیون نفر) زنان هستند؟ پهلوی زن را از کنج خانه آورده بود بیرون که به کجا برسد جز کالاوارگی و آوارگی در محلهی شهرنو؟ امام خمینی بود که به زنان ایرانی نهیب زد تا فکری به حال بیسوادی و خانهنشینی و انفعالشان بکنند. امام خمینی بود که نهضتش را مرهون زنان میدانست. اندیشه امام خمینی بود که زنانی در قامت خانم دباغ پرورش داد و هنوز هم این اندیشه امام خمینی ست که زنان را به میدانهای گوناگون راه میدهد تا رشد کنند.
روز سوم، پیش از ظهر یک دستِ کمی ضرب دیده را با روسری بستم و به صاحبش اطمینان دادم که آسیب جدی ندیده است؛ چون نه کبود شده و نه ورم کرده. همان موقع، خانم فقیهایمانی، از دانشآموزان سابق و دیرینهی دبیرستان امین، آمدند برای سخنرانی و مشتاقانه از ایشان درباره شهید بتول عسگری پرسیدم؛ معلم آن مدرسه. میگفتند خانم عسگری درس زیست میداد و همیشه درسش همراه با یاد عظمت خدا بود؛ با یاد خالقِ جهانی که دربارهاش میآموختند. خانم عسگری بود که برای بچهها مقنعههای بلند میدوخت تا موقع فرار از دست ماموران پهلوی، حجابشان نرود و خانم عسگری بود که مراقبت میکرد کسی از بچهها قاطی جریانهای کمونیستی و مارکسیستی نشود و به دام منافقین نیفتد.
ادامه دارد...
#اعتکاف #ماه_رجب
https://eitaa.com/istadegi
☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
✨بسم الله النور✨ 🌱"من به سرچشمه خورشید نه خود بردم راه"🌱 روایت اعتکاف ۱۴۰۲، قسمت پنجم ✍️فاطمه شکیب
✨بسم الله النور✨
🌱"ذرهای بودم و مهر تو مرا بالا برد"🌱
روایت اعتکاف ۱۴۰۲، قسمت ششم
✍️فاطمه شکیبا
بعد از نماز و قبل از شروع امداوود، مجری یک برگه داد دستم که از رویش برای بچهها بخوانم. یک متن کوتاه از استاد صفایی حائری بود که شهید فائزه رحیمی پشت قاب عکس رهبری نوشته بودش. قرار بود چند کلمه درباره فائزه رحیمی حرف بزنم و از همان لحظه که فهمیدم باید این کار را بکنم، گلویم راهبندانِ بغض شد. دربرابر فائزه بینهایت احساس کوچکی میکنم؛ چون سنم از او بیشتر است و تقوایم کمتر. پشت میکروفون رفتم و به عکس آرمان علیوردی اشاره کردم. گفتم وقتی آرمان شهید شد، راه شهادت را برای دهه هشتادیها باز کرد و شهدای دهه هشتادی حادثه کرمان، ثابت کردند دختران دهه هشتادی هم قرار نیست از قافله شهادت عقب بمانند. ثابت کردند دهه هشتادیها هم انقدر بزرگ شدهاند، انقدر آدم شدهاند که بتوانند شهید شوند. ثابت کردند برای شهید شدن، فقط شهید بودن کافی ست و اگر شهید باشی، خدا یک راهی برای شهید شدن پیش پایت میگذارد. میان همین حرفها بود که راهبندان گلویم پشت میکروفون باز شد...
میانه اعمال امداوود بودیم که گفتند حال یک نفر بد است. البته اولین مورد نبود. با توجه به این که بیشتر معتکفان کم سن و سال بودند، روز سوم دیگر داشت شارژشان تمام میشد و ضعف و کمخوابی و بهم ریختن برنامه خواب، چند نفر را بیمار کرده بود؛ یکی دو نفر را فرستادیم خانه و یا قرار شد روزهشان را بخورند. این نفر آخری اما، حالش متفاوت بود. اعتراف میکنم که هول شدم وقتی دیدم سخت نفس میکشد و میلرزد. به سوالاتم هم درست جواب نمیداد. بدنش سفت شده بود و نبضش تند و کمی نامنظم میزد. مطمئن شدم سابقه بیماری ندارد، اما چیز دیگری نمیتوانستم بفهمم. سر و تنهاش را طوری گذاشتم که نفس بکشد و سعی کردم با او حرف بزنم؛ بلکه علت حالش را بفهمم و آرامش کنم. دختری بود دوازده ساله. گاه گلویش را میگرفت، چشمانش تنگ شده بود و گاه به زور از میان لبان بهم چسبیدهاش جوابم را میداد؛ از ته چاه. راه هوایی باز بود، به چیزی هم حساسیت نداشت و من چیز بیشتری نمیتوانستم بفهمم. تقلا میکرد و نمیدانستم برای چی. یک بار بلند شد که برود دستشویی، ولی قدم برنداشته افتاد توی آغوش من. میگفت صورتش بیحس شده. کمی آرام دستان و سینهاش را ماساژ دادم که فایده نداشت.
حالا این وضعیت به کنار، شلوغی اطراف را باید چه میکردم؟ آدم سالم هم وقتی ببیند یک ایل آدم دورش جمع شدهاند و توصیههای عجیب و متفاوت میکنند، سکته میکند چه رسد به یک بیمار در حالت نیمههوشیار! تشرهای من هم برای خلوت کردن دورش فایده نداشت. و این را به وضوح میفهمیدم که دختر با زیاد شدن شلوغیِ اطرافش، بهم ریختهتر میشود و حتی پاشنه پاهایش را به زمین میکشید. بعضی نشسته و بعضی ایستاده، دورمان جمع شده بودند و نسخه میپیچیدند: گلاب بزنید به صورتش، نبات بگذارید دهنش، عسل بهش بدهید، تربت بیاورید بو کند...
حالا فکر کنید من آن وسط، باید مقابل هجمه عظیم نسخههای متفاوت میایستادم و دستورالعمل کمکهای اولیه را دنبال میکردم: نباید به بیماری که در حالت نیمههوشیار است و اختلال تنفسی دارد چیزی بخورانید و خفهاش کنید. نباید از چنین بیماری انتظار داشته باشید که خوشحال و خندان برایتان نبات بمکد. نباید از بیماری که گلویش را گرفته و احساس انسداد تنفسی دارد، بخواهید که یک ماده غلیظ و چسبناک مثل عسل را بخورد!
ادامه دارد...
#اعتکاف #ماه_رجب
https://eitaa.com/istadegi
هدایت شده از ☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
برای یک کار مهم، به نظر شما نیازمندیم:
https://survey.porsline.ir/s/cOhRliZK
☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
برای یک کار مهم، به نظر شما نیازمندیم: https://survey.porsline.ir/s/cOhRliZK
⚠️توجه⚠️
⚠️توجه⚠️
⚠️توجه⚠️
⚠️توجه⚠️
تا حداقل ۵۰ نفر دیگه همین امشب اینو پر نکنن رمان نمیذارم 😐
☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
برای یک کار مهم، به نظر شما نیازمندیم: https://survey.porsline.ir/s/cOhRliZK
خب خوب بود،
برای همین پارت امشب رو میذاریم:
☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
🔰 بسم الله قاصم الجبارین 🔰 📚 داستان بلند #خورشید_نیمه_شب جلد دوم شهریور (درام، معمایی، تریلر) ✍️ب
🔰 بسم الله قاصم الجبارین 🔰
📚 داستان بلند #خورشید_نیمه_شب
جلد دوم شهریور
(درام، معمایی، تریلر)
✍️به قلم: فاطمه شکیبا
قسمت 104
کاغذی از دفترچه یادداشتش جدا کرد تا نامهایی که به ذهنش میرسد را بر آن بنویسد. اولین نفر، رافائل بود. لبش را کج کرد و خیره به حروف رافائل، زیر لب گفت: شاید قلعه خوبی باشه، برای وقتی که در خطر باشم و بتونه خودشو فدا کنه.
چندتا خط افقی روی هر سطر برگه دفتر یادداشت کشید و جلوشان علامت سوال گذاشت.
-یه آدم رسانهای میخوام و چندتا نیروی خوب و وفادار از بخشهای مختلف... فیل، اسب، وزیر، سرباز... باید بهترین هر بخش رو بیارم سمت خودم.
نام بخشهای موساد را نوشت: بخش جمعآوری اطلاعات، بخش همکاری و اقدام سیاسی، بخش تبلیغات و ضدتبلیغات، بخش تحقیقات، بخش کیدون، بخش تکنولوژی... و رسید به بخش عملیات ویژه. ذهنش رفت سمت دانیال و ناخودآگاه خودکار را در دستش فشرد.
-اون احمق یه اسب فوقالعاده بود، میتونست خیلی موانع رو رد کنه... حتی به اندازه یه وزیر استعداد داشت... اگه حماقت نمیکرد، خیلی میتونست کمک کنه.
تیغه بینیاش را با دو انگشت گرفت. باید یک نیروی عملیاتی دیگر پیدا میکرد. سر خودکار را کمی عقب آورد، بخش تکنولوژی. ناخودآگاه اولین اسمی که به ذهنش آمد ایلیا بود. لبش را کج و کوله کرد و اسم ایلیا را نوشت.
-انگار چارهای نیست. ایلیا سرباز خوبیه، سربازیه که میتونه خودشو به آخر صفحه شطرنج برسونه و وزیر شه...
سرش را عقب آورد و با فاصله بیشتری به صفحه نگاه کرد. نام دیگر بهترینها را هم نوشت؛ با آنها مشکل چندانی نداشت، میتوانست جذبشان کند. بیش از همه، به یک آدم رسانهای نیاز داشت، خارج از سازمان.
-باید انقدر جاهطلب و کلهشق باشه که باهام راه بیاد، جوون و احمق، در عین حال باهوش و زرنگ...
بین آدمهایی که در بخش تبلیغات میشناخت، چنین کسی پیدا نمیشد و نمیتوانست از آنها سراغ بگیرد؛ نباید جلب توجه میکرد. باید کارها را خودش پیش میبرد و این برای یک مقام امنیتی که همیشه از خبرنگارها فرار کرده بود، کار سادهای نبود. رفت سراغ رایانهاش؛ چشمش خورد به نویسنده گزارش وضعیت مئیر در خبرگزاری معاریو. تلما کوهن.
قسمت اول رمان:
https://eitaa.com/istadegi/9527
⛔️کپی بدون هماهنگی و ذکر منبع، مورد رضایت نویسنده نمیباشد⛔️
#مه_شکن ✨
🌐https://eitaa.com/istadegi
☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
✨بسم الله النور✨ 🌱"ذرهای بودم و مهر تو مرا بالا برد"🌱 روایت اعتکاف ۱۴۰۲، قسمت ششم ✍️فاطمه شکیبا
✨بسم الله النور✨
🌱"من خس بیسر و پایم که به سیل افتادم"🌱
روایت اعتکاف ۱۴۰۲، قسمت هفتم
✍️فاطمه شکیبا
حالا فکر کنید من آن وسط، باید مقابل هجمه عظیم نسخههای متفاوت میایستادم و دستورالعمل کمکهای اولیه را دنبال میکردم: نباید به بیماری که در حالت نیمههوشیار است و اختلال تنفسی دارد چیزی بخورانید و خفهاش کنید. نباید از چنین بیماری انتظار داشته باشید که خوشحال و خندان برایتان نبات بمکد. نباید از بیماری که گلویش را گرفته و احساس انسداد تنفسی دارد، بخواهید که یک ماده غلیظ و چسبناک مثل عسل را بخورد! وقتی نمیدانیم علت بیماری چیست و احتمال حساسیت هست، نباید به صورت بیمار گلاب اسپری کنید و تربت برایش بیاورید. چون شما کادر درمان نیستید و عالم دهر هم نیستید، تجهیزات لازم برای معاینه و رگ گیری و احیا و... ندارید، از سابقه پزشکی بیمار اطلاع ندارید و درمانهای خانگی شما - هرچند برای خودتان کارآمد بوده - برای همه قرار نیست جواب بدهد!
کلا تمام چیزی که در دوره کمکهای اولیه یاد میگیرید همین است: دست از درمانهای مندرآوردی بردارید و اجازه بدهید کادر درمان کارش را بکند. شما تنها یاد میگیرید وضعیت حیاتی بیمار را چک کنید، علائم و نشانهها را بشناسید و به اپراتور اورژانس گزارش بدهید. بعد هم تا رسیدن اورژانس، بیمار را از آسیب درمانهای خانگی در امان نگه دارید(!). البته برای برخی وضعیتها هم باید اقداماتی بکنید؛ مثلا در صورت لزوم جلوی شوک را بگیرید یا سیپیآر انجام دهید؛ ولی اختیارتان محدود است.
من نمیتوانستم کاری برای دختر انجام دهم؛ جز این که نگذارم در محاصره توصیههای متفاوت به وضع بدتری دچار شود(مثلا با نبات رسما راه هواییاش بسته شود) و با اورژانس تماس بگیرم. امدادگر آمد و دختر را معاینه کرد؛ مشکلی نبود جز نبض تندش که در نتیجه فشار عصبی بود، چیزی که من برای فهمیدنش تجربه کافی نداشتم و تازه در آن موقعیت یاد گرفتم. امدادگر با حوصله توضیح داد که سفت شدن فک و انگشتانش علت عصبی و روانی دارد و جز یک محیط آرام، راهی برای درمانش نیست. چیزی که ما معمولا با جمع شدن دور بیمار از او دریغ میکنیم و اسمش را میگذاریم دلسوزی!
البته گلاب میتوانست برای آرامش دختر موثر باشد؛ ولی بعد از این که مطمئن شدیم علت حال بدش عصبی ست و به چیزی حساسیت ندارد. و البته خوردن نبات یا عسل میتوانست حالش را بهتر کند؛ ولی وقتی که هوشیاری دختر بیشتر میشد و راحتتر نفس میکشید؛ آن هم آب نبات نه خود نبات!
به جرات میگویم تا حال دختر خوب شود، کلی وزن کم کردم؛ ولی خدا را شکر وقتی بردیمش به یک محیط آرامتر، حالش برگشت و مثل قبل شد.
ادامه دارد...
#اعتکاف #ماه_رجب
https://eitaa.com/istadegi