هدایت شده از ☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
برای یک کار مهم، به نظر شما نیازمندیم:
https://survey.porsline.ir/s/cOhRliZK
☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
برای یک کار مهم، به نظر شما نیازمندیم: https://survey.porsline.ir/s/cOhRliZK
⚠️توجه⚠️
⚠️توجه⚠️
⚠️توجه⚠️
⚠️توجه⚠️
تا حداقل ۵۰ نفر دیگه همین امشب اینو پر نکنن رمان نمیذارم 😐
☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
برای یک کار مهم، به نظر شما نیازمندیم: https://survey.porsline.ir/s/cOhRliZK
خب خوب بود،
برای همین پارت امشب رو میذاریم:
☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
🔰 بسم الله قاصم الجبارین 🔰 📚 داستان بلند #خورشید_نیمه_شب جلد دوم شهریور (درام، معمایی، تریلر) ✍️ب
🔰 بسم الله قاصم الجبارین 🔰
📚 داستان بلند #خورشید_نیمه_شب
جلد دوم شهریور
(درام، معمایی، تریلر)
✍️به قلم: فاطمه شکیبا
قسمت 104
کاغذی از دفترچه یادداشتش جدا کرد تا نامهایی که به ذهنش میرسد را بر آن بنویسد. اولین نفر، رافائل بود. لبش را کج کرد و خیره به حروف رافائل، زیر لب گفت: شاید قلعه خوبی باشه، برای وقتی که در خطر باشم و بتونه خودشو فدا کنه.
چندتا خط افقی روی هر سطر برگه دفتر یادداشت کشید و جلوشان علامت سوال گذاشت.
-یه آدم رسانهای میخوام و چندتا نیروی خوب و وفادار از بخشهای مختلف... فیل، اسب، وزیر، سرباز... باید بهترین هر بخش رو بیارم سمت خودم.
نام بخشهای موساد را نوشت: بخش جمعآوری اطلاعات، بخش همکاری و اقدام سیاسی، بخش تبلیغات و ضدتبلیغات، بخش تحقیقات، بخش کیدون، بخش تکنولوژی... و رسید به بخش عملیات ویژه. ذهنش رفت سمت دانیال و ناخودآگاه خودکار را در دستش فشرد.
-اون احمق یه اسب فوقالعاده بود، میتونست خیلی موانع رو رد کنه... حتی به اندازه یه وزیر استعداد داشت... اگه حماقت نمیکرد، خیلی میتونست کمک کنه.
تیغه بینیاش را با دو انگشت گرفت. باید یک نیروی عملیاتی دیگر پیدا میکرد. سر خودکار را کمی عقب آورد، بخش تکنولوژی. ناخودآگاه اولین اسمی که به ذهنش آمد ایلیا بود. لبش را کج و کوله کرد و اسم ایلیا را نوشت.
-انگار چارهای نیست. ایلیا سرباز خوبیه، سربازیه که میتونه خودشو به آخر صفحه شطرنج برسونه و وزیر شه...
سرش را عقب آورد و با فاصله بیشتری به صفحه نگاه کرد. نام دیگر بهترینها را هم نوشت؛ با آنها مشکل چندانی نداشت، میتوانست جذبشان کند. بیش از همه، به یک آدم رسانهای نیاز داشت، خارج از سازمان.
-باید انقدر جاهطلب و کلهشق باشه که باهام راه بیاد، جوون و احمق، در عین حال باهوش و زرنگ...
بین آدمهایی که در بخش تبلیغات میشناخت، چنین کسی پیدا نمیشد و نمیتوانست از آنها سراغ بگیرد؛ نباید جلب توجه میکرد. باید کارها را خودش پیش میبرد و این برای یک مقام امنیتی که همیشه از خبرنگارها فرار کرده بود، کار سادهای نبود. رفت سراغ رایانهاش؛ چشمش خورد به نویسنده گزارش وضعیت مئیر در خبرگزاری معاریو. تلما کوهن.
قسمت اول رمان:
https://eitaa.com/istadegi/9527
⛔️کپی بدون هماهنگی و ذکر منبع، مورد رضایت نویسنده نمیباشد⛔️
#مه_شکن ✨
🌐https://eitaa.com/istadegi
☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
✨بسم الله النور✨ 🌱"ذرهای بودم و مهر تو مرا بالا برد"🌱 روایت اعتکاف ۱۴۰۲، قسمت ششم ✍️فاطمه شکیبا
✨بسم الله النور✨
🌱"من خس بیسر و پایم که به سیل افتادم"🌱
روایت اعتکاف ۱۴۰۲، قسمت هفتم
✍️فاطمه شکیبا
حالا فکر کنید من آن وسط، باید مقابل هجمه عظیم نسخههای متفاوت میایستادم و دستورالعمل کمکهای اولیه را دنبال میکردم: نباید به بیماری که در حالت نیمههوشیار است و اختلال تنفسی دارد چیزی بخورانید و خفهاش کنید. نباید از چنین بیماری انتظار داشته باشید که خوشحال و خندان برایتان نبات بمکد. نباید از بیماری که گلویش را گرفته و احساس انسداد تنفسی دارد، بخواهید که یک ماده غلیظ و چسبناک مثل عسل را بخورد! وقتی نمیدانیم علت بیماری چیست و احتمال حساسیت هست، نباید به صورت بیمار گلاب اسپری کنید و تربت برایش بیاورید. چون شما کادر درمان نیستید و عالم دهر هم نیستید، تجهیزات لازم برای معاینه و رگ گیری و احیا و... ندارید، از سابقه پزشکی بیمار اطلاع ندارید و درمانهای خانگی شما - هرچند برای خودتان کارآمد بوده - برای همه قرار نیست جواب بدهد!
کلا تمام چیزی که در دوره کمکهای اولیه یاد میگیرید همین است: دست از درمانهای مندرآوردی بردارید و اجازه بدهید کادر درمان کارش را بکند. شما تنها یاد میگیرید وضعیت حیاتی بیمار را چک کنید، علائم و نشانهها را بشناسید و به اپراتور اورژانس گزارش بدهید. بعد هم تا رسیدن اورژانس، بیمار را از آسیب درمانهای خانگی در امان نگه دارید(!). البته برای برخی وضعیتها هم باید اقداماتی بکنید؛ مثلا در صورت لزوم جلوی شوک را بگیرید یا سیپیآر انجام دهید؛ ولی اختیارتان محدود است.
من نمیتوانستم کاری برای دختر انجام دهم؛ جز این که نگذارم در محاصره توصیههای متفاوت به وضع بدتری دچار شود(مثلا با نبات رسما راه هواییاش بسته شود) و با اورژانس تماس بگیرم. امدادگر آمد و دختر را معاینه کرد؛ مشکلی نبود جز نبض تندش که در نتیجه فشار عصبی بود، چیزی که من برای فهمیدنش تجربه کافی نداشتم و تازه در آن موقعیت یاد گرفتم. امدادگر با حوصله توضیح داد که سفت شدن فک و انگشتانش علت عصبی و روانی دارد و جز یک محیط آرام، راهی برای درمانش نیست. چیزی که ما معمولا با جمع شدن دور بیمار از او دریغ میکنیم و اسمش را میگذاریم دلسوزی!
البته گلاب میتوانست برای آرامش دختر موثر باشد؛ ولی بعد از این که مطمئن شدیم علت حال بدش عصبی ست و به چیزی حساسیت ندارد. و البته خوردن نبات یا عسل میتوانست حالش را بهتر کند؛ ولی وقتی که هوشیاری دختر بیشتر میشد و راحتتر نفس میکشید؛ آن هم آب نبات نه خود نبات!
به جرات میگویم تا حال دختر خوب شود، کلی وزن کم کردم؛ ولی خدا را شکر وقتی بردیمش به یک محیط آرامتر، حالش برگشت و مثل قبل شد.
ادامه دارد...
#اعتکاف #ماه_رجب
https://eitaa.com/istadegi
☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
✨بسم الله النور✨ 🌱"من خس بیسر و پایم که به سیل افتادم"🌱 روایت اعتکاف ۱۴۰۲، قسمت هفتم ✍️فاطمه شکیب
✨بسم الله النور✨
🌱"او که میرفت مرا هم به دل دریا برد..."🌱
روایت اعتکاف ۱۴۰۲، قسمت هشتم(آخر)
✍️فاطمه شکیبا
امداوود را زودتر از بقیه تمام کردم؛ باید برای بچههایم افطار میگرفتم. میان تکاپویم برای گرفتن افطاری و رساندنش به دست بچهها و سر زدن به یکی دونفری که حالشان کمی درهم بود، گاه گریهام میگرفت، یک جا میایستادم و چند قطره اشک از چشمم میچکید. از همان لحظه دلم برای مسجد تنگ شده بود، بیرون نرفته. برای خدایی که میزبانم شده بود، من را به مهمانی خصوصیها راه داده بود... زیر لب شعر علامه طباطبایی را زمزمه میکردم: مهر خوبان دل و دین از همه بیپروا برد/ رخ شطرنج نبرد آنچه رخ زیبا برد/ تو مپندار که مجنون سرخود مجنون گشت/ ز سمک تا به سُهایش کشش لیلا برد/ من به سرچشمه خورشید نه خود بردم راه/ ذرهای بودم و مهر تو مرا بالا برد/ من خس بیسر و پایم که به سیل افتادم/ او که میرفت مرا هم به دل دریا برد...
برای بچههای گروه هم از همان لحظه دلتنگ بودم. برای وقتهایی که نمیخوابیدند و ریزریز با هم حرف میزدند و میخندیدند. برای وقتهایی که خوابشان سنگین میشد و بیدار کردنشان مصیبت بود. برای وقتهایی که درباره اعمال عبادی یا مسائل اعتقادی سوال میپرسیدند. برای شیطنتهاشان، توی سر و کلهی هم زدنشان...
دم رفتن، وقتی که با چادر و روسری مشکی و ساکهای بسته سر صف نماز نشسته بودم، دونفر از معتکفان نوجوان، آمدند و بابت روایتگری تشکر کردند. گفتند هدیهای برایم دارند؛ و چقدر ذوق کردم با هدیهشان. کاغذ یادداشتی بود که یک گیره روسری زیبا به آن متصل بود. لبخند بر لبم نشست و اشک در چشمم. روی کاغذ یادداشت، همان متنی را نوشته بودند که ظهر خوانده بودمش:
با هرکسی نباش!
با کسانی باش که تو را زیاد میکنند...
و بدان هرکسی جز حق از تو میکاهد.
و ببین هنگامی که با فلان شخص یا بهمان نفر مینشینی،
او چه چیزی را در تو بزرگ میکند؟!
خودش را؟
خودت را؟
دنیا را؟
و یا خدا را...؟!
پایان.
#اعتکاف #ماه_رجب
https://eitaa.com/istadegi
هدایت شده از ☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
برای یک کار مهم، به نظر شما نیازمندیم:
https://survey.porsline.ir/s/cOhRliZK
3.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥میشه شمارو یه کم بغل کنم؟
▪️حلما دختر خردسال شهید پوریا احمدی خطاب به رهبر انقلاب: حالا که به سن تکلیف نرسیدم، میشه شمارو یه کم بغل کنم؟
پ.ن: الان نه تنها من که همه دخترهای ایران دوست داریم به سن تکلیف نرسیده باشیم و بریم به آقا بگیم: میشه شما رو یکم بغل کنم؟😶🥰
☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
🔰 بسم الله قاصم الجبارین 🔰 📚 داستان بلند #خورشید_نیمه_شب جلد دوم شهریور (درام، معمایی، تریلر) ✍️ب
🔰 بسم الله قاصم الجبارین 🔰
📚 داستان بلند #خورشید_نیمه_شب
جلد دوم شهریور
(درام، معمایی، تریلر)
✍️به قلم: فاطمه شکیبا
قسمت 105
***
یک دور دیگر فهرست قربانیان را از پایین تا بالا نگاه کردم. فهرست بلندبالایی ست؛ حدود صد نفر. فهرستی پر از اسمهای زنانه و نامهای خانوادگی یکسان. خانوادههای غیرنظامی که مرده بودند؛ یا نه... کشته شده بودند و جسدهاشان سوخته بود.
خانوادههای اسرائیلیِ ساکن در کیبوتس بئری.
کشتار بئری؛ هفتم اکتبر ۲۰۲۳؛ ده سال از آن زمان گذشته است؛ کودکانِ آن زمان بزرگ شدهاند و جوانها میانسال. بیشتر مردم آن را به خاطر دارند، ولی نمیخواهند دربارهاش حرف بزنند. اگر هم حرفی به میان بیاید، همهی تقصیرها به گردن نظامیان حماس میافتد؛ حرفی که تنها بر زبان جاری میشود و از گوش عبور میکند، ولی عقل آن را نمیپذیرد.
نقشه هوایی بئری را پیدا میکنم. جایی در پنج کیلومتری دیوار حائل؛ که الان متروکه است. هیچکس دوست ندارد آنجا زندگی کند؛ هرچند الان در قلمرو نیروهای فلسطینی است. یک کیبوتس کوچک، که از روی تصویر ماهوارهای میتوان سقفهای شیروانی گلبهی رنگ خانههایش را دید. خانههای یک شکل و منظم، و احتمالا طبیعتی سرسبز و فوقالعاده؛ مثل تمام مناطق فلسطین.
فهرست درواقع عکسی بود که دانیال با عجله، از یکی از اسناد شاباک گرفته بود. بعضی اسمها واضح نبودند، نور روی کاورِ روی عکس افتاده بود و خواندنِ بعضی از قسمتهای فهرست را دشوار میکرد. بخشی از دست دانیال را میشود گوشه فهرست دید. حتی میتوانم صدای نفسهای مضطرب دانیال را از عکس بشنوم و ببینمش که دارد دور و برش را با چشمان محطاط میپاید، مبادا کسی ببیندش.
درباره کشتار بئری با هم حرف زده بودیم. دانیال آن زمان نوجوان بوده؛ نوجوانی پایتختنشین که اخبار جنگ را متعصبانه دنبال میکرد و تنها تجربهی واقعیاش از جنگ، آژیر خطر و رد موشکهای حماس در آسمان بود.
-باورم نمیشد چنین اتفاقی بیفته. هیچکس نمیتونست باور کنه که فلسطینیها بتونن یه قدم از دیوار حائل غزه بیان اونطرفتر؛ ولی اومدن.
قسمت اول رمان:
https://eitaa.com/istadegi/9527
⛔️کپی بدون هماهنگی و ذکر منبع، مورد رضایت نویسنده نمیباشد⛔️
#مه_شکن ✨
🌐https://eitaa.com/istadegi