☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
✨بسم الله النور✨ 🌱"من به سرچشمه خورشید نه خود بردم راه"🌱 روایت اعتکاف ۱۴۰۲، قسمت پنجم ✍️فاطمه شکیب
✨بسم الله النور✨
🌱"ذرهای بودم و مهر تو مرا بالا برد"🌱
روایت اعتکاف ۱۴۰۲، قسمت ششم
✍️فاطمه شکیبا
بعد از نماز و قبل از شروع امداوود، مجری یک برگه داد دستم که از رویش برای بچهها بخوانم. یک متن کوتاه از استاد صفایی حائری بود که شهید فائزه رحیمی پشت قاب عکس رهبری نوشته بودش. قرار بود چند کلمه درباره فائزه رحیمی حرف بزنم و از همان لحظه که فهمیدم باید این کار را بکنم، گلویم راهبندانِ بغض شد. دربرابر فائزه بینهایت احساس کوچکی میکنم؛ چون سنم از او بیشتر است و تقوایم کمتر. پشت میکروفون رفتم و به عکس آرمان علیوردی اشاره کردم. گفتم وقتی آرمان شهید شد، راه شهادت را برای دهه هشتادیها باز کرد و شهدای دهه هشتادی حادثه کرمان، ثابت کردند دختران دهه هشتادی هم قرار نیست از قافله شهادت عقب بمانند. ثابت کردند دهه هشتادیها هم انقدر بزرگ شدهاند، انقدر آدم شدهاند که بتوانند شهید شوند. ثابت کردند برای شهید شدن، فقط شهید بودن کافی ست و اگر شهید باشی، خدا یک راهی برای شهید شدن پیش پایت میگذارد. میان همین حرفها بود که راهبندان گلویم پشت میکروفون باز شد...
میانه اعمال امداوود بودیم که گفتند حال یک نفر بد است. البته اولین مورد نبود. با توجه به این که بیشتر معتکفان کم سن و سال بودند، روز سوم دیگر داشت شارژشان تمام میشد و ضعف و کمخوابی و بهم ریختن برنامه خواب، چند نفر را بیمار کرده بود؛ یکی دو نفر را فرستادیم خانه و یا قرار شد روزهشان را بخورند. این نفر آخری اما، حالش متفاوت بود. اعتراف میکنم که هول شدم وقتی دیدم سخت نفس میکشد و میلرزد. به سوالاتم هم درست جواب نمیداد. بدنش سفت شده بود و نبضش تند و کمی نامنظم میزد. مطمئن شدم سابقه بیماری ندارد، اما چیز دیگری نمیتوانستم بفهمم. سر و تنهاش را طوری گذاشتم که نفس بکشد و سعی کردم با او حرف بزنم؛ بلکه علت حالش را بفهمم و آرامش کنم. دختری بود دوازده ساله. گاه گلویش را میگرفت، چشمانش تنگ شده بود و گاه به زور از میان لبان بهم چسبیدهاش جوابم را میداد؛ از ته چاه. راه هوایی باز بود، به چیزی هم حساسیت نداشت و من چیز بیشتری نمیتوانستم بفهمم. تقلا میکرد و نمیدانستم برای چی. یک بار بلند شد که برود دستشویی، ولی قدم برنداشته افتاد توی آغوش من. میگفت صورتش بیحس شده. کمی آرام دستان و سینهاش را ماساژ دادم که فایده نداشت.
حالا این وضعیت به کنار، شلوغی اطراف را باید چه میکردم؟ آدم سالم هم وقتی ببیند یک ایل آدم دورش جمع شدهاند و توصیههای عجیب و متفاوت میکنند، سکته میکند چه رسد به یک بیمار در حالت نیمههوشیار! تشرهای من هم برای خلوت کردن دورش فایده نداشت. و این را به وضوح میفهمیدم که دختر با زیاد شدن شلوغیِ اطرافش، بهم ریختهتر میشود و حتی پاشنه پاهایش را به زمین میکشید. بعضی نشسته و بعضی ایستاده، دورمان جمع شده بودند و نسخه میپیچیدند: گلاب بزنید به صورتش، نبات بگذارید دهنش، عسل بهش بدهید، تربت بیاورید بو کند...
حالا فکر کنید من آن وسط، باید مقابل هجمه عظیم نسخههای متفاوت میایستادم و دستورالعمل کمکهای اولیه را دنبال میکردم: نباید به بیماری که در حالت نیمههوشیار است و اختلال تنفسی دارد چیزی بخورانید و خفهاش کنید. نباید از چنین بیماری انتظار داشته باشید که خوشحال و خندان برایتان نبات بمکد. نباید از بیماری که گلویش را گرفته و احساس انسداد تنفسی دارد، بخواهید که یک ماده غلیظ و چسبناک مثل عسل را بخورد!
ادامه دارد...
#اعتکاف #ماه_رجب
https://eitaa.com/istadegi
هدایت شده از ☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
برای یک کار مهم، به نظر شما نیازمندیم:
https://survey.porsline.ir/s/cOhRliZK
☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
برای یک کار مهم، به نظر شما نیازمندیم: https://survey.porsline.ir/s/cOhRliZK
⚠️توجه⚠️
⚠️توجه⚠️
⚠️توجه⚠️
⚠️توجه⚠️
تا حداقل ۵۰ نفر دیگه همین امشب اینو پر نکنن رمان نمیذارم 😐
☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
برای یک کار مهم، به نظر شما نیازمندیم: https://survey.porsline.ir/s/cOhRliZK
خب خوب بود،
برای همین پارت امشب رو میذاریم:
☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
🔰 بسم الله قاصم الجبارین 🔰 📚 داستان بلند #خورشید_نیمه_شب جلد دوم شهریور (درام، معمایی، تریلر) ✍️ب
🔰 بسم الله قاصم الجبارین 🔰
📚 داستان بلند #خورشید_نیمه_شب
جلد دوم شهریور
(درام، معمایی، تریلر)
✍️به قلم: فاطمه شکیبا
قسمت 104
کاغذی از دفترچه یادداشتش جدا کرد تا نامهایی که به ذهنش میرسد را بر آن بنویسد. اولین نفر، رافائل بود. لبش را کج کرد و خیره به حروف رافائل، زیر لب گفت: شاید قلعه خوبی باشه، برای وقتی که در خطر باشم و بتونه خودشو فدا کنه.
چندتا خط افقی روی هر سطر برگه دفتر یادداشت کشید و جلوشان علامت سوال گذاشت.
-یه آدم رسانهای میخوام و چندتا نیروی خوب و وفادار از بخشهای مختلف... فیل، اسب، وزیر، سرباز... باید بهترین هر بخش رو بیارم سمت خودم.
نام بخشهای موساد را نوشت: بخش جمعآوری اطلاعات، بخش همکاری و اقدام سیاسی، بخش تبلیغات و ضدتبلیغات، بخش تحقیقات، بخش کیدون، بخش تکنولوژی... و رسید به بخش عملیات ویژه. ذهنش رفت سمت دانیال و ناخودآگاه خودکار را در دستش فشرد.
-اون احمق یه اسب فوقالعاده بود، میتونست خیلی موانع رو رد کنه... حتی به اندازه یه وزیر استعداد داشت... اگه حماقت نمیکرد، خیلی میتونست کمک کنه.
تیغه بینیاش را با دو انگشت گرفت. باید یک نیروی عملیاتی دیگر پیدا میکرد. سر خودکار را کمی عقب آورد، بخش تکنولوژی. ناخودآگاه اولین اسمی که به ذهنش آمد ایلیا بود. لبش را کج و کوله کرد و اسم ایلیا را نوشت.
-انگار چارهای نیست. ایلیا سرباز خوبیه، سربازیه که میتونه خودشو به آخر صفحه شطرنج برسونه و وزیر شه...
سرش را عقب آورد و با فاصله بیشتری به صفحه نگاه کرد. نام دیگر بهترینها را هم نوشت؛ با آنها مشکل چندانی نداشت، میتوانست جذبشان کند. بیش از همه، به یک آدم رسانهای نیاز داشت، خارج از سازمان.
-باید انقدر جاهطلب و کلهشق باشه که باهام راه بیاد، جوون و احمق، در عین حال باهوش و زرنگ...
بین آدمهایی که در بخش تبلیغات میشناخت، چنین کسی پیدا نمیشد و نمیتوانست از آنها سراغ بگیرد؛ نباید جلب توجه میکرد. باید کارها را خودش پیش میبرد و این برای یک مقام امنیتی که همیشه از خبرنگارها فرار کرده بود، کار سادهای نبود. رفت سراغ رایانهاش؛ چشمش خورد به نویسنده گزارش وضعیت مئیر در خبرگزاری معاریو. تلما کوهن.
قسمت اول رمان:
https://eitaa.com/istadegi/9527
⛔️کپی بدون هماهنگی و ذکر منبع، مورد رضایت نویسنده نمیباشد⛔️
#مه_شکن ✨
🌐https://eitaa.com/istadegi
☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
✨بسم الله النور✨ 🌱"ذرهای بودم و مهر تو مرا بالا برد"🌱 روایت اعتکاف ۱۴۰۲، قسمت ششم ✍️فاطمه شکیبا
✨بسم الله النور✨
🌱"من خس بیسر و پایم که به سیل افتادم"🌱
روایت اعتکاف ۱۴۰۲، قسمت هفتم
✍️فاطمه شکیبا
حالا فکر کنید من آن وسط، باید مقابل هجمه عظیم نسخههای متفاوت میایستادم و دستورالعمل کمکهای اولیه را دنبال میکردم: نباید به بیماری که در حالت نیمههوشیار است و اختلال تنفسی دارد چیزی بخورانید و خفهاش کنید. نباید از چنین بیماری انتظار داشته باشید که خوشحال و خندان برایتان نبات بمکد. نباید از بیماری که گلویش را گرفته و احساس انسداد تنفسی دارد، بخواهید که یک ماده غلیظ و چسبناک مثل عسل را بخورد! وقتی نمیدانیم علت بیماری چیست و احتمال حساسیت هست، نباید به صورت بیمار گلاب اسپری کنید و تربت برایش بیاورید. چون شما کادر درمان نیستید و عالم دهر هم نیستید، تجهیزات لازم برای معاینه و رگ گیری و احیا و... ندارید، از سابقه پزشکی بیمار اطلاع ندارید و درمانهای خانگی شما - هرچند برای خودتان کارآمد بوده - برای همه قرار نیست جواب بدهد!
کلا تمام چیزی که در دوره کمکهای اولیه یاد میگیرید همین است: دست از درمانهای مندرآوردی بردارید و اجازه بدهید کادر درمان کارش را بکند. شما تنها یاد میگیرید وضعیت حیاتی بیمار را چک کنید، علائم و نشانهها را بشناسید و به اپراتور اورژانس گزارش بدهید. بعد هم تا رسیدن اورژانس، بیمار را از آسیب درمانهای خانگی در امان نگه دارید(!). البته برای برخی وضعیتها هم باید اقداماتی بکنید؛ مثلا در صورت لزوم جلوی شوک را بگیرید یا سیپیآر انجام دهید؛ ولی اختیارتان محدود است.
من نمیتوانستم کاری برای دختر انجام دهم؛ جز این که نگذارم در محاصره توصیههای متفاوت به وضع بدتری دچار شود(مثلا با نبات رسما راه هواییاش بسته شود) و با اورژانس تماس بگیرم. امدادگر آمد و دختر را معاینه کرد؛ مشکلی نبود جز نبض تندش که در نتیجه فشار عصبی بود، چیزی که من برای فهمیدنش تجربه کافی نداشتم و تازه در آن موقعیت یاد گرفتم. امدادگر با حوصله توضیح داد که سفت شدن فک و انگشتانش علت عصبی و روانی دارد و جز یک محیط آرام، راهی برای درمانش نیست. چیزی که ما معمولا با جمع شدن دور بیمار از او دریغ میکنیم و اسمش را میگذاریم دلسوزی!
البته گلاب میتوانست برای آرامش دختر موثر باشد؛ ولی بعد از این که مطمئن شدیم علت حال بدش عصبی ست و به چیزی حساسیت ندارد. و البته خوردن نبات یا عسل میتوانست حالش را بهتر کند؛ ولی وقتی که هوشیاری دختر بیشتر میشد و راحتتر نفس میکشید؛ آن هم آب نبات نه خود نبات!
به جرات میگویم تا حال دختر خوب شود، کلی وزن کم کردم؛ ولی خدا را شکر وقتی بردیمش به یک محیط آرامتر، حالش برگشت و مثل قبل شد.
ادامه دارد...
#اعتکاف #ماه_رجب
https://eitaa.com/istadegi
☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
✨بسم الله النور✨ 🌱"من خس بیسر و پایم که به سیل افتادم"🌱 روایت اعتکاف ۱۴۰۲، قسمت هفتم ✍️فاطمه شکیب
✨بسم الله النور✨
🌱"او که میرفت مرا هم به دل دریا برد..."🌱
روایت اعتکاف ۱۴۰۲، قسمت هشتم(آخر)
✍️فاطمه شکیبا
امداوود را زودتر از بقیه تمام کردم؛ باید برای بچههایم افطار میگرفتم. میان تکاپویم برای گرفتن افطاری و رساندنش به دست بچهها و سر زدن به یکی دونفری که حالشان کمی درهم بود، گاه گریهام میگرفت، یک جا میایستادم و چند قطره اشک از چشمم میچکید. از همان لحظه دلم برای مسجد تنگ شده بود، بیرون نرفته. برای خدایی که میزبانم شده بود، من را به مهمانی خصوصیها راه داده بود... زیر لب شعر علامه طباطبایی را زمزمه میکردم: مهر خوبان دل و دین از همه بیپروا برد/ رخ شطرنج نبرد آنچه رخ زیبا برد/ تو مپندار که مجنون سرخود مجنون گشت/ ز سمک تا به سُهایش کشش لیلا برد/ من به سرچشمه خورشید نه خود بردم راه/ ذرهای بودم و مهر تو مرا بالا برد/ من خس بیسر و پایم که به سیل افتادم/ او که میرفت مرا هم به دل دریا برد...
برای بچههای گروه هم از همان لحظه دلتنگ بودم. برای وقتهایی که نمیخوابیدند و ریزریز با هم حرف میزدند و میخندیدند. برای وقتهایی که خوابشان سنگین میشد و بیدار کردنشان مصیبت بود. برای وقتهایی که درباره اعمال عبادی یا مسائل اعتقادی سوال میپرسیدند. برای شیطنتهاشان، توی سر و کلهی هم زدنشان...
دم رفتن، وقتی که با چادر و روسری مشکی و ساکهای بسته سر صف نماز نشسته بودم، دونفر از معتکفان نوجوان، آمدند و بابت روایتگری تشکر کردند. گفتند هدیهای برایم دارند؛ و چقدر ذوق کردم با هدیهشان. کاغذ یادداشتی بود که یک گیره روسری زیبا به آن متصل بود. لبخند بر لبم نشست و اشک در چشمم. روی کاغذ یادداشت، همان متنی را نوشته بودند که ظهر خوانده بودمش:
با هرکسی نباش!
با کسانی باش که تو را زیاد میکنند...
و بدان هرکسی جز حق از تو میکاهد.
و ببین هنگامی که با فلان شخص یا بهمان نفر مینشینی،
او چه چیزی را در تو بزرگ میکند؟!
خودش را؟
خودت را؟
دنیا را؟
و یا خدا را...؟!
پایان.
#اعتکاف #ماه_رجب
https://eitaa.com/istadegi
هدایت شده از ☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
برای یک کار مهم، به نظر شما نیازمندیم:
https://survey.porsline.ir/s/cOhRliZK
3.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥میشه شمارو یه کم بغل کنم؟
▪️حلما دختر خردسال شهید پوریا احمدی خطاب به رهبر انقلاب: حالا که به سن تکلیف نرسیدم، میشه شمارو یه کم بغل کنم؟
پ.ن: الان نه تنها من که همه دخترهای ایران دوست داریم به سن تکلیف نرسیده باشیم و بریم به آقا بگیم: میشه شما رو یکم بغل کنم؟😶🥰