eitaa logo
☫مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
1.6هزار دنبال‌کننده
7.7هزار عکس
766 ویدیو
87 فایل
✨﷽✨ ✍️مکانی برای روایت، داستان، تبیین، گفت‌وگو، و اندیشه🌱 اطلاعات بیشتر: https://eitaa.com/istadegi/17323 نوشته‌هایمان‌تقدیم‌به‌ اباعبدالله‌الحسین(ع)‌وشهیدان‌راهش..‌. ⛔️کپی مطالب اختصاصی کانال مورد رضایت نیست.
مشاهده در ایتا
دانلود
☫مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
🇮🇷✨ قسم به اون که پشت و پناهه روزای خیلی خوبی تو راهه...✨ 🎤حسین حقیقی پ.ن: چقدر حس خوبی داره این آ
یه نکته مهم؛ آقا توی بیانیه گام دوم انقلاب، مهم‌ترین جهاد برای نسل جوان رو «جهاد امید آفرینی» می‌دونن. پس با نیت قربة الی الله مردم رو خوشحال کنید؛ خوشحال کردن مردم ایران و امیدوار کردنشون یه جهاد بزرگه! از جهاد جا نمونید...🇮🇷✨ (خیلی باحاله که خوشحال بودن و خوشحال کردن یه جهاد باشه ها...😁)
☫مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
🔰 بسم الله قاصم الجبارین 🔰 📚 داستان بلند #خورشید_نیمه_شب جلد دوم شهریور (درام، معمایی، تریلر) ✍️ب
🔰 بسم الله قاصم الجبارین 🔰 📚 داستان بلند جلد دوم شهریور (درام، معمایی، تریلر) ✍️به قلم: فاطمه شکیبا قسمت 106 دانیال این را گفته بود و یک مکث طولانی کرده بود. خیره به زمین شده بود؛ نه خشمگین یا غمگین؛ بیشتر بهت‌زده. بعد گفته بود: اول که خبر کشتار بئری رو شنیدم، مطمئن بودم کار حماس بوده، تا وقتی یاسمین پورات مصاحبه کرد. می‌دونی، اولش شبیه یه شوخی خنده‌دار بود... ولی بعد کم‌کم معلوم شد شوخی نیست. خشم را می‌توانستم در چشمان دانیال ببینم. سخت است باور کنم یک قاتل از این که هم‌مسلک‌هایش، مردم را کشته‌اند عصبانی بشود. به احتمال خیلی زیاد، دانیال هم اگر هفتم اکتبر در بئری بود، همان کاری را می‌کرد که بقیه نیروهای ارتش اسرائیلی کردند. من فکر می‌کنم آن‌ها به شدت ترسیده بودند، انقدر که اصلا نفهمند مقابلشان نیروهای حماس هستند یا ساکنان اسرائیلیِ بئری. انگار کور شده بودند، مست بودند یا چیزی مشابه این. به هرحال اسرائیلی‌ها مشکل چندانی با کشتن غیرنظامی‌ها ندارند، شاید برای همین هیچ‌کدام از سربازانی که به بئری رسیدند، به خودشان زحمت ندادند که نظامی‌های حماس را از غیرنظامی‌های اسرائیلی جدا کنند! به هرحال کشتار بئری هم بخشی از نقشه انتقام من و دانیال بود. حرف زدن درباره آن کشتار، می‌توانست در آتشِ خفته در خاکسترِ اعتراضات بدمد و خانواده‌های اسرا و کشته‌ها و مجروحان جنگ هفتم اکتبر را به خیابان بکشاند. جنگ هفتم اکتبر برای اسرائیل یک باتلاق بی‌انتهاست؛ باتلاقی که من می‌توانم با غواصی در آن، ماهی و مروارید برای خودم صید کنم. فقط باید یکی از بازمانده‌ها را برای مصاحبه پیدا کنم. یاسمین پورات... این اولین اسمی ست که به ذهنم می‌رسد و ناخودآگاه در نوار موتور جستجو می‌نویسمش. او مهم‌ترین بازمانده است؛ بازمانده‌ای که برای حرف زدن شجاعت کافی داشت. پورات در روز حادثه چهل و چهار ساله بود و الان باید پنجاه و چهار سال داشته باشد. نتیجه جستجو، تنها سایت‌های خبری ده سال پیش هستند که گفته‌های پورات را نوشته‌اند. هیچ اطلاعاتی درباره محل زندگی و زندگی شخصی‌اش وجود ندارد؛ صفحه شخصی‌ای هم به نامش پیدا نمی‌کنم. حتی فیلم مصاحبه‌اش هم نیست؛ فیلمی که خبرگزاری‌ها به آن استناد کرده‌اند. قسمت اول رمان: https://eitaa.com/istadegi/9527 ⛔️کپی بدون هماهنگی و ذکر منبع، مورد رضایت نویسنده نمی‌باشد⛔️ ✨ 🌐https://eitaa.com/istadegi
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
لشکر فرشتگان در نمایشگاه کانون معرفت آموزش و پرورش ناحیه ۱ اصفهان✨🌷
بعد می‌گید رمان‌ها رو چاپ کن😐
این کتابیه که الان دارم می‌خونم. راستش بین کارهای داستانیِ استاد شهسواری، فقط تونستم کتاب "وقتی دلی..." رو تموم کنم؛ اونم توی سن نوجوانی. ولی بقیه کارهای ایشون رو هیچ‌وقت نتونستم تا آخر بخونم. یعنی با این که از نظر فنی اصولی و قوی بودند ولی من نمی‌تونستم با شخصیت‌ها ارتباط بگیرم(احتمالا مشکل از منه!). (ایشون یک مجموعه جناییِ قوی دارند تحت عنوان "مرداد دیوانه" و "شهریور شعله‌ور" و...) ولی این اثر آموزشیِ استاد شهسواری واقعا عالیه؛ مخصوصا برای نویسنده‌های تازه‌کاری مثل من. قبلا کتاب‌های آموزشی دیگه هم خوندم؛ ولی این کتاب اینطوریه که انگار سرکلاس نشستید و دارید عملی یاد می‌گیرید. مرحله به مرحله با هنرجو پیش میره، طوری که می‌شه همراه آموزش‌های کتاب یه رمان نوشت. داستان‌نویسی رو با علوم دیگه پیوند می‌زنه و این خیلی جذابه. کاملا هنرجو رو نسبت به واقعیات دنیای نویسندگی آگاه می‌کنه، کمک می‌کنه جای خودتو توی این جهان پیدا کنی. اما هنرجو رو توی چهارچوب‌های تنگ قواعد گیر نمی‌اندازه. درواقع حرف اصلی کتاب اینه که توی جهان نویسندگی، قواعد برای شکستن خلق شدن؛ ولی اول باید اونا رو درست بشناسی! و حرف مهمِ دیگه‌ی کتاب، اینه که داستان نوشتن مثل حرکت در مه هست؛ یعنی اینطور نیست که همه چیز واضح باشه و اینطور هم نیست که همه چیز مبهم باشه. و دقیقا همینطوریه... یعنی این چیزیه که به عینه لمسش کردم. کسانی که پیام میدن و برای نوشتن راهنمایی می‌خوان، این کتاب براشون مه‌شکن خوبیه و به شدت توصیه‌ش می‌کنم! 📚 "حرکت در مِه" 📕 ✍️به قلم: محمدحسن شهسواری https://eitaa.com/istadegi
☫مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
🔰 بسم الله قاصم الجبارین 🔰 📚 داستان بلند #خورشید_نیمه_شب جلد دوم شهریور (درام، معمایی، تریلر) ✍️ب
🔰 بسم الله قاصم الجبارین 🔰 📚 داستان بلند جلد دوم شهریور (درام، معمایی، تریلر) ✍️به قلم: فاطمه شکیبا قسمت 107 فعلا پورات را کنار می‌گذارم. تعجبی ندارد اگر ساکتش کرده باشند. این‌بار گزارش‌های تصویری مراسم‌های یادبود را می‌بینم. از فهرست آدم‌های مُرده نمی‌شود چیزی بیرون کشید. یادبود سال گذشته در کوه هرتزل برگزار شده؛ بدون سر و صدای خبریِ زیاد. یک عکس دسته‌جمعی از بازماندگان هست، با قاب عکس‌های توی دستشان. دانه‌دانه کله‌ها را از نظر می‌گذرانم؛ باید تک‌تک چهره‌ها را در اینترنت جست‌وجو کنم. میانشان، یک چهره آشنا نظرم را جلب می‌کند. یک مرد جوان، در اوایل دهه‌ی بیست سالگی، با پوست سرخ و سفید و چشم و ابروی قهوه‌ای. آفتاب در چشمش افتاده و اخم کرده. لاغر و بلند است. موهایش خرمایی و صاف‌اند و از وقتی که دیدمش کوتاه‌تر. صورتش مثلثی ست و چانه‌اش نوک‌تیز، با ته‌ریشی نامنظم. ایلیا حسیدیم؛ البته کمی جوان‌تر، با چهره‌ای ناپخته‌تر. یک عکس خانوادگی در دست دارد؛ عکسی از یک مادر و دختربچه و پدربزرگ و مادربزرگ، همراه خود ایلیا و مردی که به نظر می‌رسد پدرش است. یعنی بجز خودش، همه‌ی خانواده‌اش مُرده‌اند؟ یک دور دیگر در فهرست کشته‌ها دنبال نام حسیدیم می‌گردم. چنین نامی میانشان نیست. دوباره می‌گردم و تلاش می‌کنم قسمت‌های تار فهرست را هم بخوانم. -لعنت بهت دانیال... می‌مُردی بهتر عکس بگیری؟ اگر همه خانواده‌اش کشته شده باشند، باید حداقل سه نفر با نام خانوادگی حسیدیم میانشان پیدا بشود: پدربزرگ، پدر و خواهر کوچک‌ترش. جست‌وجو کردن نامش در اینترنت به نتیجه‌ای نمی‌رساندم. البته انتظار بیشتر از این هم نبود؛ اما من برگ برنده داشتم؛ شماره‌اش را. بی‌دلیل نبود که هاجر به سمت ایلیا هدایتم کرد. ایلیا بیش از این‌ها به کارمان می‌آید... قبل از این که زنگ بزنم، نگاهی به ساعت می‌اندازم. ده و نیم شب است؛ ولی من نمی‌توانم این کنجکاوی و هیجان را تا فردا در سینه نگه دارم. اصلا مهم نیست که دیروقت است. در ملاقات قبلی نشان داده بودم که چندان اهل رعایت ادب و این‌ها نیستم. پس خودم را روی مبلِ راحتی‌ام می‌اندازم و شماره می‌گیرم. قسمت اول رمان: https://eitaa.com/istadegi/9527 ⛔️کپی بدون هماهنگی و ذکر منبع، مورد رضایت نویسنده نمی‌باشد⛔️ ✨ 🌐https://eitaa.com/istadegi
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
سلام بله درسته... اتفاقا خیلی وقت‌ها دلم می‌گیره از این قضیه...
☫مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
بعد می‌گید رمان‌ها رو چاپ کن😐
سلام پس یادتون نره ها... قول دادین حمایت کنین 🙄 (مهمترین حمایت هم خرید کتابه)
"مثل موش از موشک حماس ترسیدن" به روایت تصویر :))) اگه گفتید نکته عکس چیه؟