☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
🔸 رهنوردی که به امّیدِ رهی میپوید تیره رأییست گر از نیمه ره برگردد 🔹 کلیپ آرشیو راهیاننور ۱۴۰۱ [
یادش بخیر، سال گذشته چه لذتی بردیم از نشستن پای صحبتهای مادر شهید حسن حجاریان...
فکر نمیکردم دلم براش تنگ بشه، ولی انگار واقعا دلتنگ راهیان نور شدم...
☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
🔰 بسم الله قاصم الجبارین 🔰 📚 داستان بلند #خورشید_نیمه_شب جلد دوم شهریور (درام، معمایی، تریلر) ✍️ب
🔰 بسم الله قاصم الجبارین 🔰
📚 داستان بلند #خورشید_نیمه_شب
جلد دوم شهریور
(درام، معمایی، تریلر)
✍️به قلم: فاطمه شکیبا
قسمت 121
ولی انگار واقعا حالش بهتر است. دیگر خبری از آن انقباض و درهم جمع شدن نیست. راحت روی چمنها نشسته و میخندد؛ و مطمئن نیستم این حال خوبش چقدر دوام میآورد. خندان میگوید: ممنون که مجبورم کردی حرف بزنم. فکر کنم لازم بود بجای فرار کردن ازش، باهاش مواجه بشم.
-خیلی کلیشهای بود.
-ولی واقعا همینطوره. میدونی، حرف زدن با آدمایی که فقط دلشون برام میسوخت به نظرم احمقانه بود. ولی تو دلت نمیسوزه، نه؟ تو میفهمی. این که میدونم تو میفهمی باعث شده راحت حرف بزنم. اولین بارمه که از پنیکم خجالت نمیکشم.
شانه بالا میاندازم و لبخند میزنم. میگوید: خودت چی؟ تو نمیخوای درباره اتفاقی که برات افتاده حرف بزنی؟ شاید تو هم با یکم بالا آوردن و لرزیدن آروم بشی. اولش سخته ولی حس خوبی داره.
یخ میکنم. مرور تجربهام به اندازه کافی سخت است، ولی الان مسئله این نیست. مسئله این است که من باید یک خبرنگار اسرائیلی باشم نه یک دختر جنگزدهی سوری. درک مشترک مجوز خوبی برای لو دادن گذشته و به فنا دادن تلاشهای این مدت نیست. دستم ناخودآگاه میرود به سمت گردنبند حرز عباس و آن را از زیر لباسم لمس میکنم. سرم را تکان میدهم و میگویم: نه لازم نیست. من مراحل بدتر از اینم گذروندم.
-و بهتر نشدی؟
-نه.
-فکر میکنی باید چکار کنی که حالت خوب بشه؟
-باید انتقام بگیرم.
بهتزده نگاهم میکند، انقدر بهتزده که حتی یادش رفته دهانش را ببندد یا نفس بکشد. سکوتِ پر از حیرتش باعث میشود به خودم بیایم و یادم بیفتد بدون تامل، حرف خطرناکی زدهام. باید داستانی بیخطر برایش سرهم کنم. بعد از یک سکوت طولانی، آرام و لرزان میگوید: انتقام؟
قسمت اول رمان:
https://eitaa.com/istadegi/9527
⛔️کپی بدون هماهنگی و ذکر منبع، مورد رضایت نویسنده نمیباشد⛔️
#مه_شکن ✨
🌐https://eitaa.com/istadegi
🔸 #لشگر_فرشتگان 🔸
🌷 شهید ناهید احمدیمقدم🌷
🔸تولد: یکم شهریور ۱۳۴۲، خرمآباد، لرستان
🔸شهادت: پنجم اسفند ۱۳۶۲، خرمآباد، لرستان
آرزو داشت بتواند برود جبهه. انقدر این آرزو پررنگ بود که روی جلد دفترهایش، مینوشت شهیده ناهید احمدی مقدم.
مدتی خرمآباد امام جمعه نداشت. ناهید با مادرش، در آن بحبوحهی جولان ضدانقلاب در غرب کشور و ناامنی راهها، برای این که نماز جمعه را از دست ندهند جمعهها میرفتند بروجرد.
دانشجوی رشته تربیتبدنی بود، در دانشگاه تربیت معلم درس میخواند. برای کارورزی، سال دوم میرفت به روستایی نزدیک خرمآباد. با وجود این مشغلهها، از کمک به جبهه و عیادت از مجروحان هم غافل نبود و یک سال تمام از پدر بیمارش هم مراقبت میکرد.
چندتا النگو داشت که همیشه دستش بود. گفته بود نگهشان داشته برای کمک به جبهه. وقتی در بمباران هوایی شهید شد، النگوها را طبق وصیتش اهدا کردند برای کمک به رزمندگان...
#ماه_شعبان
http://eitaa.com/istadegi
☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
🔰 بسم الله قاصم الجبارین 🔰 📚 داستان بلند #خورشید_نیمه_شب جلد دوم شهریور (درام، معمایی، تریلر) ✍️ب
🔰 بسم الله قاصم الجبارین 🔰
📚 داستان بلند #خورشید_نیمه_شب
جلد دوم شهریور
(درام، معمایی، تریلر)
✍️به قلم: فاطمه شکیبا
قسمت 122
بعد از یک سکوت طولانی، آرام و لرزان میگوید: انتقام؟
سرم را تکان میدهم.
-این درست نیست که یه نفر بدبختت کنه و خودش راحت زندگی کنه. من میخوام مطمئن شم کسی که اذیتم کرده به اندازه من عذاب بکشه. چشم در برابر چشم.
ابروهایش را بالا میبرد و خودش را روی چمنها عقب میکشد.
-بهت نمیاد انقدر خشن باشی. مگه چه اتفاقی برات افتاده؟
-تقریبا بیشتر زندگیم اتفاقای بد برام افتاده.
و به چمنها خیره میشوم و توی دلم به خودم میگویم: داری حماقت میکنی سلما.
فکر میکنی اگه دربارهش حرف بزنی بهتر نمیشی؟ منم از حرف زدن میترسیدم، ولی الان که حرف زدم بهترم.
-نه لازم نیست. مسئله من خیلی شخصیه. و بدون انتقام هم حل نمیشه.
کمرش را راست میکند و گرد مینشیند.
-داری منو میترسونی.
طوری مشتاقانه نگاهم میکند که انگار قرار است یک فیلم ترسناک و هیجانی تماشا کند. زود دارد همهچیز را شخصی میکند، مثل دانیال. یک لبخند زوری میزنم و میگویم: دلیلی نداره بترسین. این قضیه ربطی به شما نداره.
از روی چمنها برمیخیزم و میگویم: ممنون که مصاحبه کردید. معذرت میخوام که اذیت شدید.
با چهرهی وارفته و لب و لوچه آویزان بلند میشود و میگوید: خواهش میکنم... نفر بعدی که باهاش مصاحبه میکنید کیه؟
سوالش مثل یک سطل آب یخ روی سرم خالی میشود. قسمت سخت قضیه از اینجا شروع میشود، آدمهایی که مثل ایلیا، خودشان را گم و گور کردهاند و احتمالا بدقلقتر از ایلیا هستند. ایلیا از سکوتم استفاده میکند و میگوید: میدونی که داری دست روی موضوع خطرناکی میذاری؟
قسمت اول رمان:
https://eitaa.com/istadegi/9527
⛔️کپی بدون هماهنگی و ذکر منبع، مورد رضایت نویسنده نمیباشد⛔️
#مه_شکن ✨
🌐https://eitaa.com/istadegi
☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
وقتی از برتری قرآن و معجزه بودنش حرف میزنیم، منظورمون همینه! تمام نسخههای قرآن در تمام جهان یکسانه
سلام
چقدر عالی؛ اتفاقا رشته ادیان و عرفان رشته مورد علاقه من بود، حتی بیشتر از جامعهشناسی دوستش داشتم، ولی متاسفانه سالی که انتخاب رشته کردم دانشگاه اصفهان این رشته رو ارائه نمیداد، فقط دانشگاه کاشان و سبزوار این رشته رو داشتن؛ و چون خانواده مخالف درس خوندنم در یک شهر دیگه بودن، نرفتم.
☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
کتابی هست که الان دارم میخونم. یک داستان جنایی که به نمادشناسی مذهبی و هنری، رمزنگاری، رمزگشایی و ت
سلام
کاملا درسته، معماهای جالبی داره ولی از ابتدا تا انتها کاملا فراماسونها رو تطهیر میکنه و بهشون مشروعیت میده.
☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
راستی سالگرد ویراست سوم خط قرمزه...😎 به مناسبت این سالگرد فرخنده(🙄😅) و روز پاسدار و جانباز، یه بریده
بریده منتخب شما از خط قرمز 🌱
چیزایی رو درباره تو میدونه که خودت نمیدونی...
☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
سلام چقدر من ذوق کردم سر این پیام، چقدر دلم کباب شد سر این پیام... مخاطبان عزیزم خیلی دوستتون دارم 🥺
سلام
چقدر خوشحالم که مهشکن براتون خاطره ساخته...
اگه کس دیگهای هم خاطره قشنگ و بامزهای از مهشکن داره تعریف کنه☺️