🔸 #لشگر_فرشتگان 🔸
🌷 شهید ناهید احمدیمقدم🌷
🔸تولد: یکم شهریور ۱۳۴۲، خرمآباد، لرستان
🔸شهادت: پنجم اسفند ۱۳۶۲، خرمآباد، لرستان
آرزو داشت بتواند برود جبهه. انقدر این آرزو پررنگ بود که روی جلد دفترهایش، مینوشت شهیده ناهید احمدی مقدم.
مدتی خرمآباد امام جمعه نداشت. ناهید با مادرش، در آن بحبوحهی جولان ضدانقلاب در غرب کشور و ناامنی راهها، برای این که نماز جمعه را از دست ندهند جمعهها میرفتند بروجرد.
دانشجوی رشته تربیتبدنی بود، در دانشگاه تربیت معلم درس میخواند. برای کارورزی، سال دوم میرفت به روستایی نزدیک خرمآباد. با وجود این مشغلهها، از کمک به جبهه و عیادت از مجروحان هم غافل نبود و یک سال تمام از پدر بیمارش هم مراقبت میکرد.
چندتا النگو داشت که همیشه دستش بود. گفته بود نگهشان داشته برای کمک به جبهه. وقتی در بمباران هوایی شهید شد، النگوها را طبق وصیتش اهدا کردند برای کمک به رزمندگان...
#ماه_شعبان
http://eitaa.com/istadegi
☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
🔰 بسم الله قاصم الجبارین 🔰 📚 داستان بلند #خورشید_نیمه_شب جلد دوم شهریور (درام، معمایی، تریلر) ✍️ب
🔰 بسم الله قاصم الجبارین 🔰
📚 داستان بلند #خورشید_نیمه_شب
جلد دوم شهریور
(درام، معمایی، تریلر)
✍️به قلم: فاطمه شکیبا
قسمت 122
بعد از یک سکوت طولانی، آرام و لرزان میگوید: انتقام؟
سرم را تکان میدهم.
-این درست نیست که یه نفر بدبختت کنه و خودش راحت زندگی کنه. من میخوام مطمئن شم کسی که اذیتم کرده به اندازه من عذاب بکشه. چشم در برابر چشم.
ابروهایش را بالا میبرد و خودش را روی چمنها عقب میکشد.
-بهت نمیاد انقدر خشن باشی. مگه چه اتفاقی برات افتاده؟
-تقریبا بیشتر زندگیم اتفاقای بد برام افتاده.
و به چمنها خیره میشوم و توی دلم به خودم میگویم: داری حماقت میکنی سلما.
فکر میکنی اگه دربارهش حرف بزنی بهتر نمیشی؟ منم از حرف زدن میترسیدم، ولی الان که حرف زدم بهترم.
-نه لازم نیست. مسئله من خیلی شخصیه. و بدون انتقام هم حل نمیشه.
کمرش را راست میکند و گرد مینشیند.
-داری منو میترسونی.
طوری مشتاقانه نگاهم میکند که انگار قرار است یک فیلم ترسناک و هیجانی تماشا کند. زود دارد همهچیز را شخصی میکند، مثل دانیال. یک لبخند زوری میزنم و میگویم: دلیلی نداره بترسین. این قضیه ربطی به شما نداره.
از روی چمنها برمیخیزم و میگویم: ممنون که مصاحبه کردید. معذرت میخوام که اذیت شدید.
با چهرهی وارفته و لب و لوچه آویزان بلند میشود و میگوید: خواهش میکنم... نفر بعدی که باهاش مصاحبه میکنید کیه؟
سوالش مثل یک سطل آب یخ روی سرم خالی میشود. قسمت سخت قضیه از اینجا شروع میشود، آدمهایی که مثل ایلیا، خودشان را گم و گور کردهاند و احتمالا بدقلقتر از ایلیا هستند. ایلیا از سکوتم استفاده میکند و میگوید: میدونی که داری دست روی موضوع خطرناکی میذاری؟
قسمت اول رمان:
https://eitaa.com/istadegi/9527
⛔️کپی بدون هماهنگی و ذکر منبع، مورد رضایت نویسنده نمیباشد⛔️
#مه_شکن ✨
🌐https://eitaa.com/istadegi
☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
وقتی از برتری قرآن و معجزه بودنش حرف میزنیم، منظورمون همینه! تمام نسخههای قرآن در تمام جهان یکسانه
سلام
چقدر عالی؛ اتفاقا رشته ادیان و عرفان رشته مورد علاقه من بود، حتی بیشتر از جامعهشناسی دوستش داشتم، ولی متاسفانه سالی که انتخاب رشته کردم دانشگاه اصفهان این رشته رو ارائه نمیداد، فقط دانشگاه کاشان و سبزوار این رشته رو داشتن؛ و چون خانواده مخالف درس خوندنم در یک شهر دیگه بودن، نرفتم.
☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
کتابی هست که الان دارم میخونم. یک داستان جنایی که به نمادشناسی مذهبی و هنری، رمزنگاری، رمزگشایی و ت
سلام
کاملا درسته، معماهای جالبی داره ولی از ابتدا تا انتها کاملا فراماسونها رو تطهیر میکنه و بهشون مشروعیت میده.
☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
راستی سالگرد ویراست سوم خط قرمزه...😎 به مناسبت این سالگرد فرخنده(🙄😅) و روز پاسدار و جانباز، یه بریده
بریده منتخب شما از خط قرمز 🌱
چیزایی رو درباره تو میدونه که خودت نمیدونی...
☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
سلام چقدر من ذوق کردم سر این پیام، چقدر دلم کباب شد سر این پیام... مخاطبان عزیزم خیلی دوستتون دارم 🥺
سلام
چقدر خوشحالم که مهشکن براتون خاطره ساخته...
اگه کس دیگهای هم خاطره قشنگ و بامزهای از مهشکن داره تعریف کنه☺️
امید داشتن، تلاش کردن و رای دادن،
سخت تر از ناامید بودن، غر زدن و رای ندادنه؛
شاید برای همین بعضیها نمیخوان رای بدن!
#انتخابات
☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
🔰 بسم الله قاصم الجبارین 🔰 📚 داستان بلند #خورشید_نیمه_شب جلد دوم شهریور (درام، معمایی، تریلر) ✍️ب
🔰 بسم الله قاصم الجبارین 🔰
📚 داستان بلند #خورشید_نیمه_شب
جلد دوم شهریور
(درام، معمایی، تریلر)
✍️به قلم: فاطمه شکیبا
قسمت 123
ایلیا از سکوتم استفاده میکند و میگوید: میدونی که داری دست روی موضوع خطرناکی میذاری؟
-آره.
-و فکری برای این که چطور سرت زیر آب نره کردی؟
لبهایم را روی هم فشار میدهم. دلیلی ندارد ایلیا همهی برنامههای من را بداند. به هرحال احمق نیستم! میگوید: من میتونم کمکت کنم کارتو یه طوری پیش ببری که مشکلی پیش نیاد.
-ممنون، لازم نیست.
-جدی گفتم. تو نمیتونی تنها انجامش بدی.
دست به سینه میزنم و میگویم: مثلا میخوای چکار کنی؟
-کارای زیادی ازم برمیاد.
-تو مامور موسادی.
-خب اصلا امتیازم همینه.
-هیچ گربهای محض رضای خدا موش نمیگیره.
دستهایش را میبرد داخل جیباش و با یک لبخند متکبرانه میگوید: مگه خودت نگفتی چشم دربرابر چشم؟
***
قرارمان اینبار در ساحل بوگراشوف بود، جایی در شمال غرب تلآویو، حاشیه دریای مدیترانه. محل قرار پیشنهاد من بود. کوهن ترجیح میداد قرارمان یک جای رسمیتر باشد؛ مثل کافه یا رستوران، و حتی محل کارش. من اما در چنین مکانهایی راحت نبودم و ممکن بود حضورم بعداً برایم دردسر بشود. خوبی ساحل، آن هم در یک عصر بهاری این بود که میشد خودت را به عنوان کسی که برای تفریح آمده جا بزنی، و اگر حس ششمم درست باشد و گالیا واقعا برایم بپا گذاشته باشد، میتوانستم قرارم با کوهن را به عنوان یک قرار عاشقانه توجیه کنم؛ که به نظرم توجیه بدی نبود. حتی شاید اصلا توجیه نبود!
زودتر از کوهن رسیدم. از ساحل ماسهای و سایبانها عبور کردم و وارد مسیر خاکیای شدم که در دریا امتداد داشت و دورش را سنگهای بزرگ محصور کرده بودند.
قسمت اول رمان:
https://eitaa.com/istadegi/9527
⛔️کپی بدون هماهنگی و ذکر منبع، مورد رضایت نویسنده نمیباشد⛔️
#مه_شکن ✨
🌐https://eitaa.com/istadegi
☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
🔰 بسم الله قاصم الجبارین 🔰 📚 داستان بلند #خورشید_نیمه_شب جلد دوم شهریور (درام، معمایی، تریلر) ✍️ب
مرحوم نیمه مغفور😂
آخه دلتون برای مامور موساد میسوزه؟🙄