✨دلهاى شما جوانها، پاک است؛ هرچه این دلهاى پاک و نورانى با خداى متعال آشناتر باشد - با خدا حرف بزنید، از خدا بخواهید، به خدا پناه ببرید، با خداى متعال درد دل کنید، هرچه این حالت را بیشتر توانستید در خودتان بهوجود بیاورید - بدانید توفیقات شما در آینده بیشتر خواهد بود.
رهبر حکیم انقلاب، ۱۳۹۳/۰۷/۳۰
#میلاد_حضرت_علی_اکبر علیهالسلام و روز جوان مبارک!✨🌿
http://eitaa.com/istadegi
#انتخابات 🗳
خاطره چند خطی...
دو تا پسر بچه اومدن سر میز، یکیشون که شیطونتر بود گفت: این کاغذا چیه؟
گفتم:اینا مال کساییه که رای میدن!
گفت: رای یعنی چی؟
کمی با خودم فکر کردم چطور جوابشون را بدم؟ میتونستم دست به سرشون کنم چون هدف ما این بچهها نبودن و افراد بزرگسال بودن، اما اینقدر با دقت داشتن میز را نگاه میکردن دلم تاب نیاورد و بهشون گفتم: مدرسه میرین؟
گفت: آره.
جالب بود که فقط یکیشون حرف میزد، گفتم: خوب نماینده کلاس که حتما دارین؟
گفت: آره.
گفتم: خوب نماینده را کی انتخاب میکنه معلم کلاس. مثلا میگه محمد مهدی تو نماینده....
پرید وسط حرفم و زد روی شونه دوستش و گفت: از کجا فهمیدی اسم دوستم محمد مهدیه؟ بعدم همیشه معلم نماینده رو انتخاب نمیکنه که از بچه ها هم میپرسه مثلا ما تو کلاسمون یه پلیس داریم اونم نظر میده.
خندیدم و گفتم: خوب همین نظر دادن شما اسمش رای، وقتی بزرگتر بشی باید تصمیم بگیری مثل معلمتون انتخاب کنی کی بهتر میتونه اداره کنه شهر یا کشور رو بعد رای بدی.
دوتاییشون نگام کردن و گفتن:شما تا وقتی ما بزرگ بشیم اینجا هستین، که بیاییم ماهم رای بدیم؟
موندم چی بگم اما بازم حفظ ظاهر کردم و با یه لبخند گفتم: آره هستیم.
دوتایی پریدن بالا و گفتن: پس بریم به مامانمونم بگیم بیاد.
رفیقم از پشت سرم با خودش زمزمه کرد و گفت: فقط تا اون موقع ما پیر شدیم و شما جوون و اون موقع شما منادی انقلاب هستید.
✍🏻محدثه صدرزاده
🌱پاورقی: میز منادیان انتخابات/خیابان شیخ طوسی غربی/مسجد قبا
☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
🔰 بسم الله قاصم الجبارین 🔰 📚 داستان بلند #خورشید_نیمه_شب جلد دوم شهریور (درام، معمایی، تریلر) ✍️ب
🔰 بسم الله قاصم الجبارین 🔰
📚 داستان بلند #خورشید_نیمه_شب
جلد دوم شهریور
(درام، معمایی، تریلر)
✍️به قلم: فاطمه شکیبا
قسمت 128
گفت: چرا باید اونا رو بکشن؟
حرارتم به اوجش رسیده بود و پافشاری کوهن بر منطقی بودن، آتشم را تندتر میکرد. دستانم را در هوا تکان دادم و بلند گفتم: برای این که ساکتشون کنن!
کوهن ساکت ماند. به سخنرانی پرشورم ادامه دادم.
-ببین، اونا شاهد یکی از کثافتکاریای بینظیر ارتش اسرائیل بودن. بعضیاشون بعدش اسیر حماس شدن. این یه ترکیب خطرناکه. اونا از دست ارتش عصبانیاند ولی وقتی از اسارت برگشتن میگفتن رفتار حماس باهاشون خوب بوده. همه اونا برای دولت یه بمب ساعتی محسوب میشدن، و پس طبیعیه که وقتی دیدن صداشون دراومده ساکتشون کنن.
نمیفهمیدم چرا دارم چیز به این سادگی را توضیح میدهم. قطعا کوهن هم به همین نتیجه رسیده بود؛ اصلا این شواهد را جلوی بچه هم میگذاشتی به این نتیجه میرسید که اینها قتل بوده. کوهن اما با چشمان بیاحساس به تقلایم نگاه میکرد و وقتی من ساکت شدم، باز هم حرفی نزد. دستانش را روی سینه گره زد، کمی مکث کرد و گفت: تو خودت یکی از اونایی هستی که میگی. پس چرا هنوز زندهای؟
هرچه گفته بودم در دهانم ماسید. با دهان باز نگاهش کردم. ادامه داد: تو کارمند موسادی. انتظار داری بهت اعتماد کنم؟
-من...
-اگه بهت وعده پول یا یه چیزی شبیه این داده بودم، همکاری کردنت منطقی بود. ولی الان میخوای به چی برسی؟ میدونی که من دربرابر اینا هیچی بهت نمیدم. نگو میخوای انتقام بگیری که خندهم میگیره.
رفتار کنجکاوانهاش با این حرفهای توبیخگرانه جور درنمیآمد. نمیتوانستم ربطشان را بفهمم، و از آن بدتر، نمیتوانستم حرف بزنم. انگار آن قسمت از مغزم که گفتار را کنترل میکرد کلا سوخته بود. چندبار دهانم را باز و بست کردم؛ ولی جز هوا چیزی از آن بیرون نیامد. همهچیز را در لبه پرتگاه میدیدم؛ پرتگاه عدم اعتماد.
کوهن ادامه داد: تو گفتی دست روی موضوع حساسی گذاشتم و ممکنه سرمو بکنن زیر آب. از کجا معلوم خودت این کارو نکنی؟
قسمت اول رمان:
https://eitaa.com/istadegi/9527
⛔️کپی بدون هماهنگی و ذکر منبع، مورد رضایت نویسنده نمیباشد⛔️
#مه_شکن ✨
🌐https://eitaa.com/istadegi
سلام
هیچکدوم از اینها رو نمیفهمم.
شاید چون بیدلیله.
چرا آدم باید بیدلیل خودشو خورد کنه؟؟
چرا اصلا باید بیدلیل یه کاری رو انجام بده؟
منطقی نیست.
راستش من حرفهایی که مخصوصا توی ادبیات ایران زده میشه و عشق و عقل رو مقابل هم قرار میدن رو خیلی قبول ندارم.
از این نگاه که جهان رو دو قطب میکنه و عشق و عقل رو دوتا چیز متضاد میدونه خوشم نمیاد.
فکر میکنم عشق هم باید یه توجیه منطقی داشته باشه.