eitaa logo
☫مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
1.6هزار دنبال‌کننده
7.7هزار عکس
765 ویدیو
86 فایل
✨﷽✨ ✍️مکانی برای روایت، داستان، تبیین، گفت‌وگو، و اندیشه🌱 اطلاعات بیشتر: https://eitaa.com/istadegi/17323 نوشته‌هایمان‌تقدیم‌به‌ اباعبدالله‌الحسین(ع)‌وشهیدان‌راهش..‌. ⛔️کپی مطالب اختصاصی کانال مورد رضایت نیست.
مشاهده در ایتا
دانلود
سلام بله، اتفاقا ماه رمضان مصادف شده بود با امتحانات نهایی. یادمه تا نزدیک سحر درس می‌خوندم، یکم مونده به سحر می‌خوابیدم، بعد دوباره بیدار می‌شدم برای سحری و بعدش نماز. بعد هم می‌خوابیدم تا یه ساعت مونده به امتحان و می‌رفتم سر جلسه، امتحان میدادم و می‌اومدم می‌خوابیدم تا ظهر و بعد از ظهر. و درس‌خواندن رو از بعد افطار شروع می‌کردم. من مجتهد نیستم، باید حکمش رو از مرجع تقلیدتون بپرسید. عذاب وجدان مهم نیست، این که روزه‌های قبلی رو گرفتید هم مهم نیست، مهم اینه که ببینید حکم شرعی چیه و طبق اون عمل کنید.
🌙ماه خدا با فرشتگان✨ برای نمازش لباس جداگانه‌ای داشت و هر وقت از او می‌پرسیدم که چرا موقع نماز، لباست را عوض می‌کنی، می‌گفت: چطور موقعی که می‌خواهی به مهمانی بروی لباس آراسته می‌پوشی؟ چه مهمانی و دعوتی بالاتر از گفت‌وگو با خدا؟ نماز مهمانی بزرگی است که خداوند بندگانش را در آن می‌پذیرد. پس بهترین وقت برای مرتب و پاکیزه و منظم بودن است. 🥀شهید شهناز حاجی‌شاه http://eitaa.com/istadegi
چرا نسل این آدم‌های ... که سنت اصیل ایرانیِ چهارشنبه‌سوری رو به یه مراسم بی‌معنی و مردم‌آزارانه و ضداجتماعی تبدیل کردن منقرض نمی‌شه؟😒
☫مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
چرا نسل این آدم‌های ... که سنت اصیل ایرانیِ چهارشنبه‌سوری رو به یه مراسم بی‌معنی و مردم‌آزارانه و ضد
هربار صدای ترقه می‌شنوم به سختی خودمو کنترل می‌کنم که از کلمات مغایر با ادب و اخلاق استفاده نکنم😑
ممد نبودی ببینی...🙄 ولی دقت کردید که باید خدا رو شکر کنیم که این صداهای انفجار فقط صدای ترقه‌ن؟ حواستون هست باید خدا رو شکر کنیم که این فقط تفریح بی‌مزه‌ی بخشی از مردمه؟ حواستون هست باید خدا رو شکر کنیم که با آرامش نشستیم توی خونه و به این اتفاقات می‌خندیم؟ حواستون هست بیخ گوشمون، دورتادورمون صدای انفجار از این بلندتره و به معنی کشته شدن مردم بی‌گناهه؟ حواستون هست که چقدر مدیون حاج قاسم و شهداییم؟
یه توصیه مهم درباره چهارشنبه سوری: اگه اطراف‌تون کسی خدای نکرده آسیب دید، فقط با ۱۱۵ تماس بگیرید. به هیچ وجه زخمش رو دست‌کاری نکنید، هرچی دم دستتون رسید روی زخم سوختگی نزنید، درمان‌های من درآوردی خانگی رو روش اجرا نکنید. فقط زنگ بزنید اورژانس، موقعیت رو درست توضیح بدید، اپراتور اورژانس راهنمایی‌تون می‌کنه که چکار کنید تا آمبولانس برسه.
☫مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
🔰 بسم الله قاصم الجبارین 🔰 📚 داستان بلند #خورشید_نیمه_شب جلد دوم شهریور (درام، معمایی، تریلر) ✍️ب
🔰 بسم الله قاصم الجبارین 🔰 📚 داستان بلند جلد دوم شهریور (درام، معمایی، تریلر) ✍️به قلم: فاطمه شکیبا قسمت 146 به سمتش خیز برمی‌دارم و به شال سیاهی که روی سر انداخته چنگ می‌اندازم. شال از دور سرش باز می‌شود، ولی به آن توجهی نمی‌کنم. دوباره چنگ می‌زنم به شانه‌اش، پیراهنش را می‌گیرم و می‌چرخانمش به سمت خودم. قبل از این که صورتش را ببینم، صدای لرزش و زنگ تلفن همراهم تمام تصاویر پیش رویم را بهم می‌ریزد. سرجایم تکان می‌خورم و چشمانم را باز می‌کنم. همراهم دارد روی میز می‌لرزد و خودش را این سو و آن سو می‌کشاند. روی صفحه تلفن همراه، نام ایلیا را می‌بینم و زیر لب غر می‌زنم: می‌مُردی یکم دیرتر زنگ بزنی خروس بی‌محل؟ تماس را رد می‌کنم و چشمانم را با فشار انگشت می‌مالم. خمیازه می‌کشم و ساعت دیواری را می‌بینم که هفت صبح را نشان می‌دهد. لپ‌تاپ هنوز روشن است، اما در حالت محافظ صفحه. موشواره را تکان می‌دهم. صفحه روشن می‌شود و رمز می‌خواهد. رمز را که وارد می‌کنم، اولین چیزی که می‌بینم نام گالیا لیبرمن است؛ جایی میان یادداشت‌های دانیال. گالیا لیبرمن آمی را کشته بود؛ دوست دانیال را. او از نیروهای رده پایین شبکه فساد مالی در نیروهای امنیتی اسرائیل بود که در ازای همین کارها توانسته بود رشد سازمانی سریع‌تری داشته باشد؛ تا جایی که در زمان نوشته شدن این یادداشت، گالیا معاون رئیس موساد بود. دانیال هم به تلافی کشتن آمی، علیه گالیا مدرک‌سازی کرده بود و اختلاس‌های خودش را پای او نوشته بود. گالیا نه فقط دشمن من و عباس، که دشمن دانیال هم بوده و هست. به احتمال زیاد دانیال به دست گالیا یا عوامل او کشته شده. این واقعا خنده‌دار است که عباس و دانیال دشمن مشترک داشته باشند! من البته هیچ‌وقت نمی‌خواستم انتقام دانیال را بگیرم، چون مرگ دانیال به خودش مربوط است. اما حالا که فکرش را می‌کنم، می‌بینم کشتن دانیال به معنای بلاتکلیف ماندن من توی گرینلند بود؛ چیزی که رفته بود روی اعصابم. پس الان دلایل محکم‌تری دارم که حال لیبرمن را بگیرم. همراهم دوباره روی میز می‌لرزد و دوباره ایلیاست. خمیازه می‌کشم و با دهان کج و کوله، به اسمش روی صفحه گوشی خیره می‌شوم. -چقدر تو اضافه‌ای آخه! نزدیک است قطع شود که جواب می‌دهم. خمیازه‌ای عمدی و ساختگی می‌کشم که بفهمد مزاحم خواب نازم شده و می‌گویم: الو؟ -سلام... ببخشید فکر کنم بیدارت کردم. قسمت اول رمان: https://eitaa.com/istadegi/9527 ⛔️کپی بدون هماهنگی و ذکر منبع، مورد رضایت نویسنده نمی‌باشد⛔️ ✨ 🌐https://eitaa.com/istadegi
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا