✨إِذْ قَالَتِ امْرَأَتُ عِمْرَانَ رَبِّ إِنِّي نَذَرْتُ لَكَ مَا فِي بَطْنِي مُحَرَّرًا فَتَقَبَّلْ مِنِّي...🌱
🌱هنگامی که همسر عمران گفت: پروردگارا! برای تو نذر کردم که آنچه را در شکم خود دارم [برای خدمت خانه تو از ولایت و سرپرستی من] آزاد باشد، بنابراین از من بپذیر؛ یقیناً تو شنوا و دانایی.
🌱زمانی که او را بزاد، گفت: پروردگارا! من او را دختر زادهام. و خدا به آنچه او به دنیا آورد داناتر بود؛ و آن پسر [که زاییدن او را آرزو داشت، در کرامت، عظمت، ارزش و شخصیت] مانند این دختر نیست؛ [پس در مقام نام گذاریش گفت:] البته من نامش را «مریم» نهادم، و او و فرزندانش را از [وسوسههای] شیطان رانده شده، به پناه تو میآورم.
🌱پس پرودگارش او را به صورت نیکویی پذیرفت، و به طرز نیکویی نشو و نما داد، و زکریا را کفیلِ [رشد و تربیت معنوی] او قرار داد. هر زمان که زکریا در محراب [عبادت] بر او وارد میشد، رزق ویژهای نزدش مییافت. [روزی در کمال شگفتی] گفت: ای مریم! این رزق ویژه برای تو از کجاست؟! گفت: از سوی خداست، یقیناً خدا هر کس را بخواهد، رزق بیحساب میدهد.
پ.ن: تاثیر دعا و نیت خالصانه مادر میتونه انقدر زیبا باشه: فَتَقَبَّلَهَا رَبُّهَا بِقَبُولٍ حَسَنٍ وَأَنْبَتَهَا نَبَاتًا حَسَنًا...🌱🌷
🌿من عاشق این آیاتم... هربار میخونمشون یه طور عجیبی ذوق میکنم و به وجد میام.
کلا آیاتی که مربوط به حضرت مریم(س) هست رو خیلی دوست دارم. یه لطافت خیلی خاصی دارن...✨
🌙آیات ۳۵ تا ۳۷ سوره مبارکه آلعمران.
#ماه_رمضان #بهار_قرآن
http://eitaa.com/istadegi
🌙ماه خدا با فرشتگان✨
عاشق سوره «قیامت» بود و آن را زیاد میخواند.
بسیار اهل مطالعه بود؛ بین کتابها، کتاب "گناهان کبیره" از شهید دستغیب را بارها خوانده بود.
با وجود فعالیت بسیاری که داشت، بیشتر وقتها روزه میگرفت و تنها با نان و آب افطار میکرد.
میگفت: برخی سکوتها و حرفهای نابهجا، گناهان کوچکی هستند که تکرار میکنیم و برایمان عادت میشود، گناهان بزرگ را اگر انسان خیلی آلوده نشده باشد متوجه میشود، این گناهان کوچک هستند که متوجه نمیشویم.
🥀شهید مریم فرهانیان
#لشگر_فرشتگان #ماه_رمضان #روزه
http://eitaa.com/istadegi
☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
🔰 بسم الله قاصم الجبارین 🔰 📚 داستان بلند #خورشید_نیمه_شب جلد دوم شهریور (درام، معمایی، تریلر) ✍️ب
🔰 بسم الله قاصم الجبارین 🔰
📚 داستان بلند #خورشید_نیمه_شب
جلد دوم شهریور
(درام، معمایی، تریلر)
✍️به قلم: فاطمه شکیبا
قسمت 148
سلانه سلانه از پلهها پایین میروم، خرامان خرامان حیاط را طی میکنم و به ماشین ایلیا میرسم. سفید است؛ اما شیشههایش دودی ست. یک لحظه شک میکنم؛ سوار ماشین یک غریبه شدن، آن هم ماشینی که شیشههایش دودی ست، اصلا گزینه عاقلانهای برای یک دختر نیست.
برایم چراغ میزند؛ شاید تعللم را به این دلیل برداشت کرده که ماشین را نشناختهام. یک نفس عمیق میکشم و قدمهایم را همچنان با اعتماد به نفس و محکم برمیدارم؛ چون میدانم عباس تنهایم نمیگذارد.
در صندلی کمکراننده را باز میکنم و قبل از این که سوار شوم، کمی از ماشین فاصله میگیرم. گردنم را خم میکنم تا داخل ماشین را ببینم و وقتی ایلیا را میبینم که روی صندلی کمی چرخیده، گردنش را خم کرده و صبورانه و با لبخند نگاهم میکند، سوار میشوم.
-سلام، خوبی؟ صبحت بخیر. داشتم نگرانت میشدما...
طوری قیافه میگیرم که انگار نه انگار پنج دقیقه است ایلیا را اینجا کاشتهام.
-سلام. بریم.
ایلیا با حوصله و بدون عصبانیت، ماشین را روشن میکند و راه میافتد.
-خواهش میکنم. منم خوبم. چه صبح قشنگیه.
در خیابان تنگِ شاه سلیمان سرعت میگیرد. یک لبخند ساختگیِ گشاد و مسخره تحویلش میدهم. میگوید: اعصاب نداریا...
-وقتی یکی کله سحر چرتم رو پاره کنه این شکلی میشم.
زیر لب میگوید: آخه همیشه یه طوری رفتار میکنی انگار کله سحر چرتت پاره شده.
-مشکلی داری؟
بلند میخندد.
-نه نه... به هرحال خانم رئیس تویی.
یک نفس عمیق میکشم و دل به دریا میزنم. فکر نمیکنم پرسیدن چیزی که در ذهنم است، چندان خطرناک باشد...
-ایلیا، معاون مئیر الان کیه؟
قسمت اول رمان:
https://eitaa.com/istadegi/9527
⛔️کپی بدون هماهنگی و ذکر منبع، مورد رضایت نویسنده نمیباشد⛔️
#مه_شکن ✨
🌐https://eitaa.com/istadegi
1.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔰25 اسفندماه سالروز تولد 68 سالگی شهید حسن باقری مبارک
🔸یادمان شهید حسن باقری
🔹محلی برای تفکر
🔺امسال منتظرتان هستیم.
#محلی_برای_تفکر
#امسال_منتظرتان_هستیم
#یادمان_شهید_حسن_باقری
#فکه
#شهید_حسن_باقری
#غلامحسین_افشردی
#معجزه_انقلاب
#اطلاعات_عملیات
#استراتژیست
#عقلانیت
#تدبیر
#آینده_ساز
#گذشته_امید_آینده
📬https://zil.ink/yademan_hasanbagheri
☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
🔰 بسم الله قاصم الجبارین 🔰 📚 داستان بلند #خورشید_نیمه_شب جلد دوم شهریور (درام، معمایی، تریلر) ✍️ب
🔰 بسم الله قاصم الجبارین 🔰
📚 داستان بلند #خورشید_نیمه_شب
جلد دوم شهریور
(درام، معمایی، تریلر)
✍️به قلم: فاطمه شکیبا
قسمت 150
فکر نمیکنم پرسیدن چیزی که در ذهنم است، چندان خطرناک باشد... ایلیا فعلا نمیتواند بلایی سرم بیاورد.
-ایلیا، معاون مئیر الان کیه؟
به چهارراه میرسد و پشت چراغ قرمز، مقصد را مسیریابی میکند. با سرانگشت روی صفحه لمسیِ مسیریاب زوم میکند و میگوید: چطور مگه؟
چراغ سبز میشود. ایلیا از چهارراه عبور میکند و به خیابان نویعیم میپیچد.
میگویم: هنوزم گالیا لیبرمنه؟
ناگاه چنان میزند روی ترمز که اگر کمربند نبسته بودم، با سر توی شیشه میرفتم. راننده عقبی با بوقی ممتد سرمان فریاد میکشد. ایلیا سریع دوباره راه میافتد؛ ولی چشمانش هنوز گردند و دهانش باز. یک چشمش به مسیر است و چشم دیگرش به من. طوری نگاهم میکند که انگار به یک بیماری خطرناک مثل هاری یا جنون گاوی مبتلا شدهام. سوال نپرسیدهاش را جواب میدهم.
-میشناسمش.
-چطوری؟
-من غیر از تو منابع دیگه هم دارم.
لپهایش را پر از هوا میکند و سوت میزند.
-تو واقعا به عنوان خبرنگار داری حیف میشی.
و بعد اخم میکند.
-منبعت زنه یا مرد؟
-گفته بودم از بازجویی خوشم نمیاد.
-هوم.
روی صندلی جمع میشود و دستانش را دور فرمان فشار میدهد. باید یک بار روشنش کنم که آخرین کسی که از من خوشش آمد، به طرز فجیعی تکهتکه شد و من اصلا گزینه مناسبی برای دوست داشتن نیستم.
قسمت اول رمان:
https://eitaa.com/istadegi/9527
⛔️کپی بدون هماهنگی و ذکر منبع، مورد رضایت نویسنده نمیباشد⛔️
#مه_شکن ✨
🌐https://eitaa.com/istadegi
☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
🔰 بسم الله قاصم الجبارین 🔰 📚 داستان بلند #خورشید_نیمه_شب جلد دوم شهریور (درام، معمایی، تریلر) ✍️ب
طرف کارمند موساده ها اینطوری خدا رو براش قسم میدید🙄