775.4K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
تمام یک سال من به طور خلاصه توی این دفتر ثبت شده...
تمام جاهایی که رفتم
چیزهایی که نوشتم
تصمیماتم
کتابهایی که خوندم
قرارها و جلساتم
و...
خیلی هیجانانگیزه...
یکی از خوبیهای این دفتر برنامهریزی تقویمدار بودنش بود،
قبلا هم دفتر برنامهریزی داشتم ولی تقویم نداشتن،
و این خیلی خوب بود.
قسمتای اضافهی به درد نخور هم نداشت و برای نوشتن جای کافی داشت.
نگاه کردن و ورق زدنش بهم حس خوبی بهم میده. انگار دارم یک سالی که گذشت رو میبینم.
از این که لحظاتم اینطوری ثبت بشه خوشم میاد.
مخصوصاً اگه بدونم اون لحظات رو با نظم و برنامهریزی گذروندم و یه کار مفید کردم.
روزهای خوب و بدم رو میبینم.
میبینم چطور روزهای خوبم تموم شدن و روزهای بد هم با همه سختیشون گذشتن و منو قویتر کردن...
دفترهای برنامهریزی سالهای گذشتهم...🌿
البته هیچکدوم رو خودم نخریدم، از خانواده هدیه گرفتم، چون میدیدن من اهل نوشتن کارهام توی دفتر هستم و پلنر به دردم میخوره.
قبل از اینا همیشه کارهای روزانهم رو صبح توی دفتر یادداشتهای معمولی مینوشتم و هرکدوم انجام میشد رو خط میزدم.
این به آدم حس مفید بودن و هدفمند بودن میده.
اگه احساس میکنید زندگیتون داره کسالتبار و بیهدف میگذره، این خیلی راه خوبیه. لازم نیست حتماً پلنر باشه، دفتر یادداشت معمولی هم خوبه.
ممکنه روزهای اول همه کارهاتون خط نخوره؛ ولی بعد عادت میکنید کارها رو انجام بدید.
من قاعدهم اینه که صبحها کارها رو بنویسم. اگه ننویسم احساس میکنم اون روزم الکی گذشته.
البته فقط کارهای روزانه نیست، بقیه چیزهای مهم(مثلا ایدهها، مراحلی که برای یه کار باید طی کنم، چیزهایی که لازم دارم، کتابهایی که میخونم و...) هم هست.
امسال اولین سالیه که برای سال بعدم پلنر خریدم، بعد توی راهیان نور هم بهمون پلنر دادن😕😅
البته پلنر راهیان نور خیلی جای کمی داره برای کارهای من🙄
✨برنامهریزی میتونه یه تصمیم جدید و رشددهنده برای سال آینده باشه که بهتون پیشنهادش میکنم...🌱
🌙ماه خدا با فرشتگان✨
سال ۶۳، وقتی از خانم دباغ شنید کردستان به جهاد فرهنگی نیاز دارد، به عنوان معلم تربیتی راهی کردستان شد. شبها داخل خوابگاه یک پادگان میخوابیدند. هرشب، وقتی مطمئن میشد همه خوابیدهاند، برای این که مزاحم استراحت کسی نشود، جانمازش را برمیداشت و به انبار میرفت. جایی میان کیسههای سیبزمینی و پیاز سجادهاش را پهن میکرد و در آن سرما که خبری از گرمای شوفاژ نبود، مشغول نماز شب میشد...
🥀شهید رقیه رضایی
(برگرفته از کتاب زیباتر از نسرین)
#لشگر_فرشتگان #ماه_رمضان #معرفی_کتاب
http://eitaa.com/istadegi
🌙ماه خدا با فرشتگان✨
نجمه یک دفترچه داشت که داخل آن پر از درد دل با خدا بود. علاوه بر این، دفتر حساب و کتاب اعمالش نیز بود. همیشه این دفتر را در کیفش داشت. یک بار به من گفت: یک دفتر درست کن و بعضی چیزها را داخل آن بنویس، تا بعد از مدتی بفهمی اشتباهت چیست و آن را ترک کنی.
این دفترچه تا شب ۲۴ فروردین و لحظه انفجار با نجمه بود. اما بعد از انفجار، هیچ ردی از این دفترچه باقی نماند!
نوروز ۸۷ با کانون رفته بود مشهد. یکی از دوستانش میگفت: سال تحویل از نجمه پرسیدم چه آرزویی داری؟ نجمه گفت:«از خدا میخواهم شهادت را نصیب من کند.»
🥀شهید نجمه قاسمپور
#لشگر_فرشتگان #ماه_رمضان #حجاب
http://eitaa.com/istadegi
۹ دقیقه دیگه خورشید سال ۰۲ برای آخرین بار غروب میکنه،
لطفاً هرچیزی که ازم دیدید و ندیدید رو حلال کنید؛
کی میدونه؟
بخاطر این بیماری مادرزادی، شاید طلوع ۰۳ رو نبینم...
ممنونم از سال ۰۲؛ که به اندازهی ۲۰ سال بزرگم کرد.
امیدوارم خدا از سر تقصیراتم بگذره.
«بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَٰنِ الرَّحِيمِ
وَالْعَصْرِ؛ إِنَّ الْإِنْسَانَ لَفِي خُسْرٍ. إِلَّا الَّذِينَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ، وَتَوَاصَوْا بِالْحَقِّ وَتَوَاصَوْا بِالصَّبْرِ.»
☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
🔰 بسم الله قاصم الجبارین 🔰 📚 داستان بلند #خورشید_نیمه_شب جلد دوم شهریور (درام، معمایی، تریلر) ✍️ب
🔰 بسم الله قاصم الجبارین 🔰
📚 داستان بلند #خورشید_نیمه_شب
جلد دوم شهریور
(درام، معمایی، تریلر)
✍️به قلم: فاطمه شکیبا
قسمت 153
-یعنی... چرا کشته شد؟
-چه میدونم... فقط میدونم کشتنش.
ترس در چشمان ایلیا موج میخورد و بیرون میریزد، در تمام فضای ماشین چرخ میخورد و به من که میرسد متوقف میشود. میپرسد: چطوری کشتنش؟
نقشهی مسیریاب، خیابانها را نارنجی و قرمز نشان میدهند. ترافیک در این منطقه بیشتر وقتها سنگین و نیمهسنگین است، از بس که تنگ و قدیمیاند. میگویم: چه میدونم... رفته بود سفر، تو اتاق هتلش یکی خفتش کرد و کشتش.
ابروهای ایلیا درهم میروند و لبانش موقع گفتن «اوووه» غنچه میشوند. میخندم و میگویم: فکر کنم از همکاری با من پشیمون شدی نه؟
تندتند سرش را به چپ و راست تکان میدهد.
-نه نه... آخه خودت گفتی ربطی به تو نداشت.
-ولی سر این قضیه ممکنه بکشنت.
دهانش در همان حالت که مانده بود باز میماند و آرام میبنددش. گلویش را صاف میکند و میگوید: به هرحال باید حقیقت روشن بشه، مگه نه؟
-این حرف برای یه کارمند موساد زیادی خندهداره.
وارد خیابان راکِوت که میشویم، کمی از ترافیک کم میشود. ایلیا لبهایش را برهم فشار میدهد؛ در ذهنش دارد دنبال جواب میگردد. ادامه میدهم: تو فقط میخوای انتقام بگیری، گور بابای حقیقت. این که مسیر انتقام ما دوتا از برملا شدن حقیقت میگذره هم از شانس خوب حقیقته.
نمیخندد. فقط صدایی از ته حلقش خارج میشود که میتوان اسمش را خنده گذاشت. میدانم این فکر دارد دیوانهاش میکند که هدف من چیست و میخواهم از کی انتقام بگیرم، ولی چون میترسد دوباره ضایعش کنم جواب نمیدهد. دارد کمکم رام میشود.
تبلتم را از کیف درمیآورم و پوشهای که ایلیا داد را باز میکنم.
-خب، اینی که داریم میریم سراغش کیه؟
قسمت اول رمان:
https://eitaa.com/istadegi/9527
⛔️کپی بدون هماهنگی و ذکر منبع، مورد رضایت نویسنده نمیباشد⛔️
#مه_شکن ✨
🌐https://eitaa.com/istadegi
🌙 حول حالنا الی احسن الحال
چهقدر مناسب و بجاست که با تحول سال و با ورود در آستانهی ماه مبارک رمضان - که ماه رحمت و مغفرت الهی است - ما هم از کاستیها و کجیها و زشتیها و بدیها در درون و وجود خودمان روبرگردانیم؛ یعنی استغفار کنیم.
استغفار و توبه، یعنی برگشتن به خدا، یعنی پشت کردن به بدیها، یعنی همین ایجاد تحول.
«و ان استغفروا ربّکم ثمّ توبوا الیه یمتّعکم متاعا حسنا الی اجل مسمّی و یؤت کلّ ذی فضل فضله».
استغفار و برگشتن به خدا و اصلاح درونی در وجود خود ما، موجب خواهد شد که خدای متعال فضل و رحمت و برکت و قوّت و عزت خود را بیش از پیش بر ما نازل کند.
رهبر معظم انقلاب ۱۳۶۹/۱/۱
#نوروز۱۴۰۳
┈┈••✾••┈┈
💠راه سوم
⏩@rahesevvom