سلام
سه تا کار خیلی مهم هست که از دست ما برمیاد:
دعا، موقع افطار، وقت نماز و... براشون دعا کنیم.
کمک مالی از طریق درگاههای معتبر(مثل درگاه سایت رهبری)
و فعالیت رسانهای؛ یعنی اگه رسانه داریم دردشون رو فریاد بزنیم، یا بین خانوادهها و دوستانمون حقیقت مسئله فلسطین رو تبیین کنیم(این مسئله در جامعه ما خیلی به تبیین نیاز داره، هنوز هم خیلیها نمیدونن اصل قضیه چیه و رسانههای دشمن هم به این ناآگاهی دامن زدن)
ببخشید؛
امشب جایی هستم که دسترسی به لپتاپ ندارم تا قسمت بعد رو کپی و منتشر کنم.
امیدوارم بنده رو ببخشید.
راستی،
اگر کسی نام پدر شهید زاهدی رو میدونه بگه تا براشون نماز لیله الدفن بخونیم.
☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
🔰 بسم الله قاصم الجبارین 🔰 📚 داستان بلند #خورشید_نیمه_شب جلد دوم شهریور (درام، معمایی، تریلر) ✍️ب
🔰 بسم الله قاصم الجبارین 🔰
📚 داستان بلند #خورشید_نیمه_شب
جلد دوم شهریور
(درام، معمایی، تریلر)
✍️به قلم: فاطمه شکیبا
قسمت 170
آرام و محتاط گفتم: اونا آدمای ایسر بودن؟
گالیا لبخند زد.
-اشتباه نکرده بودم، واقعا مغزت کار میکنه.
ولی پشت لبخند شیطانیاش چیزی بود که به من لو میداد اینطور نبوده و خود گالیا هم در حمله دست داشته. یک حمله کنترلشده تا بتواند فردا در رسانهها مطرحش کند و امتیاز بگیرد. به هرحال مهم نیست. مهم سلامتی تلما بود و این که فعلا بخشی از راهمان با این شیطان مشترک است.
گفتم: چی به ما میرسه؟
-حفظ جونتون.
-همین؟
گالیا بلند خندید. گردنش را به عقب خم کرد و دهانش را باز. خیلی بلند میخندید.
-تا چند دقیقه پیش حاضر بودی برای همین التماس کنی. الان میگی همین؟
در سکوت نگاهش کردم تا خندهاش تمام شود، و با خودم فکر کردم شاید واقعا همینطور باشد؛ یعنی من و تلما به تنهایی نمیتوانیم امنیتمان را تامین کنیم.
به هرحال اینجا اسرائیلِ بعد از هفتم اکتبر است، با نهادهای امنیتیِ در آستانهی فروپاشی و امنیتِ نیمبند و مردم بیاعتماد. اسرائیل حالا یک مجمعالجزایر است، یک نظام قبیلهای ست که هریک به دست یک حزب اداره میشود، به دست یک کلهگنده و آدمهای دورش. قانون بقای اینجا حکم میکند که به یکی از این احزاب و کلهگندهها بچسبی.
گالیا یکی از آنهاست؟
شاید. خودش هم نباشد، یک نوچه خوب است برای یک کلهگنده. یکی که به اندازه کافی قدرت دارد که بتواند با ایسر دربیفتد.
سرم را پایین انداختم و گفتم: درسته. ازتون ممنونم. کاری که گفتید رو انجام میدم.
رضایتمندانه سرش را تکان داد.
-خوبه. شما شروع کنید. کمکتون میکنم ادامه بدید. ولی...
ادامه دارد...
قسمت اول رمان:
https://eitaa.com/istadegi/9527
⛔️کپی بدون هماهنگی و ذکر منبع، مورد رضایت نویسنده نمیباشد⛔️
#مه_شکن ✨
🌐https://eitaa.com/istadegi
☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
۹ دقیقه دیگه خورشید سال ۰۲ برای آخرین بار غروب میکنه، لطفاً هرچیزی که ازم دیدید و ندیدید رو حلال کن
جوری که دوستانم بهم لطف دارن😅
البته مال آخر اسفنده ولی هنوزم بامزه ست😅
در واکنش به این پیام:
https://eitaa.com/istadegi/11410
چون شب عیده تصمیم دارم (علیرغم میل باطنیم که همچنان منو به شرارت تشویق میکنه) با یه عیدی روحتون رو شاد کنم🙄😕
ولی یه شرط داره،
اونم اینکه همین الان بشینید برام دعاهای خوب بکنید،
از جمله این که دعا کنید تا ۱۵ اردیبهشت کاری که قول دادم رو بتونم تحویل بدم.
☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
🔰 بسم الله قاصم الجبارین 🔰 📚 داستان بلند #خورشید_نیمه_شب جلد دوم شهریور (درام، معمایی، تریلر) ✍️ب
🔰 بسم الله قاصم الجبارین 🔰
📚 داستان بلند #خورشید_نیمه_شب
جلد دوم شهریور
(درام، معمایی، تریلر)
✍️به قلم: فاطمه شکیبا
قسمت 172
یک نیمدور روی صندلیاش زد.
-ولی یادت باشه از من به تلما چیزی نگی، نه تلما نه هیچکس دیگه.
روی صندلی خم شد. لحنش تهدیدآمیزتر از قبل شد، چهرهاش هم.
-من هیچ ربطی به تو یا تلما ندارم، من هیچکارهم. متوجهی؟
سعی کردم لبخندم اطمینانبخش و مطیعانه باشد.
-بله، میدونم.
📖 فصل پنجم: تثنیه
بچه که بودم، میگفتند شبهای تلآویو به اندازه روز روشن و پر از شور زندگیاند. میگفتند تلآویو شهری ست که شبها نمیخوابد. تلآویو با ساحل و آسمانخراشهایش، شهر زیبای ساحل مدیترانه بود.
این تلآویو که من میبینم اما، شهری ست دلمرده و نیمهجان، شبیه کشتیای نیمهشکسته کنار ساحل مدیترانه. کسی در کوچهها نیست، مغازهها بستهاند و فقط چراغ مشروبفروشیها روشن است. تنها صدایی که میتوان شنید هم، صدای فریادهای مستانهی مردان شکستخورده و ناامید است که شیشه مشروب به دست در خیابان میگردند.
بعد از آن گفتوگوی نفسگیر با گالیا، سوار بر موتورم در خیابانهای تلآویو راه افتادم. گشتم و گشتم و گشتم. بارها از مقابل خانهی تلما رد شدم و مطمئن شدم که هیچکس دور و برش نیست. چراغ خانهاش هم خاموش بود، حتما درحالی که زیر لب به من فحش میداد به خواب رفته بود.
دلم میخواست بروم در خانهاش را بزنم و بگویم گالیا چه خواسته، ولی میترسیدم این بار واقعا بزند لهم کند. تجربهام نشان داده بود تلما از آدمهایی که از خواب بیدارش میکنند خوشش نمیآید، اصلا خوشش نمیآید!
ذهنم اما آرام نمیشد. تنها چیزی که میطلبید موتورسواری بیشتر بود، جوری که باد به پیشانیام بخورد و گرههای مغزم را باز کند.
من هدفم از همکاری با تلما فروپاشی بود؛ فروپاشی آنچه سالها پیش زندگیام را از هم فرو پاشیده بود. و هدف تلما...؟
ادامه دارد...
قسمت اول رمان:
https://eitaa.com/istadegi/9527
⛔️کپی بدون هماهنگی و ذکر منبع، مورد رضایت نویسنده نمیباشد⛔️
#مه_شکن ✨
🌐https://eitaa.com/istadegi