eitaa logo
☫مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
1.6هزار دنبال‌کننده
7.8هزار عکس
786 ویدیو
92 فایل
✨﷽✨ ✍️مکانی برای روایت، داستان، تبیین، گفت‌وگو، و اندیشه🌱 اطلاعات بیشتر: https://eitaa.com/istadegi/17323 نوشته‌هایمان‌تقدیم‌به‌ اباعبدالله‌الحسین(ع)‌وشهیدان‌راهش..‌. ⛔️کپی مطالب اختصاصی کانال مورد رضایت نیست.
مشاهده در ایتا
دانلود
هم‌اکنون؛ بعد از تشییع پیکر مطهر شهید زاهدی...🥀
ببخشید؛ امشب جایی هستم که دسترسی به لپ‌تاپ ندارم تا قسمت بعد رو کپی و منتشر کنم. امیدوارم بنده رو ببخشید. راستی، اگر کسی نام پدر شهید زاهدی رو می‌دونه بگه تا براشون نماز لیله الدفن بخونیم.
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
☫مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
🔰 بسم الله قاصم الجبارین 🔰 📚 داستان بلند #خورشید_نیمه_شب جلد دوم شهریور (درام، معمایی، تریلر) ✍️ب
🔰 بسم الله قاصم الجبارین 🔰 📚 داستان بلند جلد دوم شهریور (درام، معمایی، تریلر) ✍️به قلم: فاطمه شکیبا قسمت 170 آرام و محتاط گفتم: اونا آدمای ایسر بودن؟ گالیا لبخند زد. -اشتباه نکرده بودم، واقعا مغزت کار می‌کنه. ولی پشت لبخند شیطانی‌اش چیزی بود که به من لو می‌داد اینطور نبوده و خود گالیا هم در حمله دست داشته. یک حمله کنترل‌شده تا بتواند فردا در رسانه‌ها مطرحش کند و امتیاز بگیرد. به هرحال مهم نیست. مهم سلامتی تلما بود و این که فعلا بخشی از راهمان با این شیطان مشترک است. گفتم: چی به ما می‌رسه؟ -حفظ جونتون. -همین؟ گالیا بلند خندید. گردنش را به عقب خم کرد و دهانش را باز. خیلی بلند می‌خندید. -تا چند دقیقه پیش حاضر بودی برای همین التماس کنی. الان می‌گی همین؟ در سکوت نگاهش کردم تا خنده‌اش تمام شود، و با خودم فکر کردم شاید واقعا همینطور باشد؛ یعنی من و تلما به تنهایی نمی‌توانیم امنیت‌مان را تامین کنیم. به هرحال اینجا اسرائیلِ بعد از هفتم اکتبر است، با نهادهای امنیتیِ در آستانه‌ی فروپاشی و امنیتِ نیم‌بند و مردم بی‌اعتماد. اسرائیل حالا یک مجمع‌الجزایر است، یک نظام قبیله‌ای ست که هریک به دست یک حزب اداره می‌شود، به دست یک کله‌گنده و آدم‌های دورش. قانون بقای اینجا حکم می‌کند که به یکی از این احزاب و کله‌گنده‌ها بچسبی. گالیا یکی از آن‌هاست؟ شاید. خودش هم نباشد، یک نوچه خوب است برای یک کله‌گنده. یکی که به اندازه کافی قدرت دارد که بتواند با ایسر دربیفتد. سرم را پایین انداختم و گفتم: درسته. ازتون ممنونم. کاری که گفتید رو انجام میدم. رضایتمندانه سرش را تکان داد. -خوبه. شما شروع کنید. کمکتون می‌کنم ادامه بدید. ولی... ادامه دارد... قسمت اول رمان: https://eitaa.com/istadegi/9527 ⛔️کپی بدون هماهنگی و ذکر منبع، مورد رضایت نویسنده نمی‌باشد⛔️ ✨ 🌐https://eitaa.com/istadegi
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
عید فطر مبارک✨🌷
چون شب عیده تصمیم دارم (علی‌رغم میل باطنیم که همچنان منو به شرارت تشویق می‌کنه) با یه عیدی روحتون رو شاد کنم🙄😕
ولی یه شرط داره، اونم اینکه همین الان بشینید برام دعاهای خوب بکنید، از جمله این که دعا کنید تا ۱۵ اردیبهشت کاری که قول دادم رو بتونم تحویل بدم.
☫مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
🔰 بسم الله قاصم الجبارین 🔰 📚 داستان بلند #خورشید_نیمه_شب جلد دوم شهریور (درام، معمایی، تریلر) ✍️ب
🔰 بسم الله قاصم الجبارین 🔰 📚 داستان بلند جلد دوم شهریور (درام، معمایی، تریلر) ✍️به قلم: فاطمه شکیبا قسمت 172 یک نیم‌دور روی صندلی‌اش زد. -ولی یادت باشه از من به تلما چیزی نگی، نه تلما نه هیچ‌کس دیگه. روی صندلی خم شد. لحنش تهدیدآمیزتر از قبل شد، چهره‌اش هم. -من هیچ ربطی به تو یا تلما ندارم، من هیچکاره‌م. متوجهی؟ سعی کردم لبخندم اطمینان‌بخش و مطیعانه باشد. -بله، می‌دونم.   📖 فصل پنجم: تثنیه بچه که بودم، می‌گفتند شب‌های تل‌آویو به اندازه روز روشن و پر از شور زندگی‌اند. می‌گفتند تل‌آویو شهری ست که شب‌ها نمی‌خوابد. تل‌آویو با ساحل و آسمان‌خراش‌هایش، شهر زیبای ساحل مدیترانه بود. این تل‌آویو که من می‌بینم اما، شهری ست دلمرده و نیمه‌جان، شبیه کشتی‌ای نیمه‌شکسته کنار ساحل مدیترانه. کسی در کوچه‌ها نیست، مغازه‌ها بسته‌اند و فقط چراغ مشروب‌فروشی‌ها روشن است. تنها صدایی که می‌توان شنید هم، صدای فریادهای مستانه‌ی مردان شکست‌خورده و ناامید است که شیشه مشروب به دست در خیابان می‌گردند. بعد از آن گفت‌وگوی نفس‌گیر با گالیا، سوار بر موتورم در خیابان‌های تل‌آویو راه افتادم. گشتم و گشتم و گشتم. بارها از مقابل خانه‌ی تلما رد شدم و مطمئن شدم که هیچ‌کس دور و برش نیست. چراغ خانه‌اش هم خاموش بود، حتما درحالی که زیر لب به من فحش می‌داد به خواب رفته بود. دلم می‌خواست بروم در خانه‌اش را بزنم و بگویم گالیا چه خواسته، ولی می‌ترسیدم این بار واقعا بزند لهم کند. تجربه‌ام نشان داده بود تلما از آدم‌هایی که از خواب بیدارش می‌کنند خوشش نمی‌آید، اصلا خوشش نمی‌آید! ذهنم اما آرام نمی‌شد. تنها چیزی که می‌طلبید موتورسواری بیشتر بود، جوری که باد به پیشانی‌ام بخورد و گره‌های مغزم را باز کند. من هدفم از همکاری با تلما فروپاشی بود؛ فروپاشی آنچه سال‌ها پیش زندگی‌ام را از هم فرو پاشیده بود. و هدف تلما...؟ ادامه دارد... قسمت اول رمان: https://eitaa.com/istadegi/9527 ⛔️کپی بدون هماهنگی و ذکر منبع، مورد رضایت نویسنده نمی‌باشد⛔️ ✨ 🌐https://eitaa.com/istadegi
☫مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
🔰 بسم الله قاصم الجبارین 🔰 📚 داستان بلند #خورشید_نیمه_شب جلد دوم شهریور (درام، معمایی، تریلر) ✍️ب
🔰 بسم الله قاصم الجبارین 🔰 📚 داستان بلند جلد دوم شهریور (درام، معمایی، تریلر) ✍️به قلم: فاطمه شکیبا قسمت 173 او هم فروپاشی می‌خواست؛ ولی هنوز نفهمیده بودم می‌خواهد انتقام چی را بگیرد. وقتی درباره انتقام حرف می‌زد می‌توانستی شراره‌های آتش را از کلامش حس کنی و شعله‌هایش را در چشمانش ببینی. دورتادور مغزش فایروال داشت و تلاش من برای هک کردن افکارش بی‌نتیجه بود. چهره آشنایش را برای هزارمین بار در ذهنم مرور کردم. مرور کردم و مرور کردم. یادم نیست بار چندم بود که از مقابل آپارتمانش می‌گذشتم؛ که ناگاه آن شهود رخ داد. ناگاه به یاد آوردم که تلما را کجا دیده بودم. و ناگاه گره‌ها باز شد. در یک لحظه، در یک ثانیه، تمام معماهای گذشته‌ی تلما برایم گشوده شد. او سلما بود. اواخر مارس بود که ایرانی‌ها از من خواستند اطلاعات بیومتریک یک نفر از مزدورهای لبنانیِ موساد را دستکاری کنم. اطلاعاتِ دختری لبنانی به نام آریل، که جذب شده بود تا عملیاتی را در ایران انجام دهد. البته وقتی از من خواستند اطلاعاتش را دستکاری کنم، او مهره سوخته و تحت تعقیب موساد بود. گویا عملیات را انجام نداده بود و با افسر رابطش فرار کرده بود. تنها کاری که من باید می‌کردم، این بود که اطلاعات بیومتریکش – از جمله چهره و اثر انگشت و اسکن عنبیه‌اش – را با اطلاعات جعلی جایگزین کنم تا دیگر از این طریق قابل ردیابی نباشد. خود ایرانی‌ها هم البته اطلاعات جایگزین را به من دادند. فکر کنم یکی را به‌جای دختر کشته بودند و قرار بود وقتی موساد دستش به جنازه تقلبی دختر می‌رسد، اطلاعات آن جنازه را با آنچه در بانک اطلاعاتی‌اش بود تطبیق دهد و مطمئن شود دختر مُرده. همان‌جا مطمئن شدم دختر هم الان مهره ایرانی‌هاست؛ ولی باورم نمی‌شد به این زودی راهی اسرائیلش کنند تا به عنوان خبرنگار برایشان کار کند! کنجکاوی‌ام باعث شده بود سوابق آریل را بخوانم و بفهمم که بازمانده جنگ سوریه است، پدرش داعشی بوده و یک سرباز ایرانی نجاتش داده. موساد قبل از این که برای دختر تور پهن کند، آمار همه‌ی زندگی‌اش را درآورده بود. از ارزیابی‌های روانشناسش تا سلیقه‌اش در لباس پوشیدن و غذا خوردن. حتی چیزهایی که شاید خودش نمی‌دانست. من همان موقع، بخش‌هایی از پرونده دختر را پاک کردم و بخش‌های دیگرش را دستکاری. کاری بود که معمولا برای ایران انجام می‌دادم؛ مثل یک جور نظافتچیِ دیجیتال. بعد هم یادم رفته بود اصلا چنین کسی وجود دارد. پرونده‌اش در ذهنم بایگانی شده بود و رفته بود آن آخرهای ذهنم. وقتی دیدمش اما، حدس زدم که آشناست. رنگ موهایش را تغییر داده و عینک زده بود؛ ولی همچنان شبیه همان عکس پرونده‌اش بود. ادامه دارد... قسمت اول رمان: https://eitaa.com/istadegi/9527 ⛔️کپی بدون هماهنگی و ذکر منبع، مورد رضایت نویسنده نمی‌باشد⛔️ ✨ 🌐https://eitaa.com/istadegi