☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
🔰بسم الله قاصم الجبارین 🔰 📚 داستان بلند #خورشید_نیمه_شب جلد دوم شهریور (درام، معمایی، تریلر) ✍️به
🔰بسم الله قاصم الجبارین 🔰
📚 داستان بلند #خورشید_نیمه_شب
جلد دوم شهریور
(درام، معمایی، تریلر)
✍️به قلم: فاطمه شکیبا
قسمت 188
-مشکلی پیش نیومد؟
-نه. هدیهتون رو بهشون دادم.
-و بعد؟
قدمزنان در حیاط بیمارستان رفتم تا برسم به نیمکت توی حیاط و گفتم: یکم زمان لازمه... امیدوارم خبر خوبی بشنوید.
-حقالزحمهت تا شب پرداخت میشه. وقتی خبر خوب شنیدم.
-ممنونم. منتظرم.
تماس را قطع کردم و روی نیمکت نشستم. همان بود که در شب ملاقات با تلما روی آن نشسته بودم. همان اولین محل ملاقات من و تلما. همانجایی که یک زلزله در زندگیام رخ داد، همانجایی که یک آدم دیگر شدم.
چشمانم را بستم و دستم را دوطرفم روی تکیهگاه نیمکت گذاشتم. سعی کردم تلما را در آن شب به یاد بیاورم.
عینک فریم مشکی بزرگش را. موهای خرمایی ای که توی کلیپس جمعشان کرده بود را و طرههای مویی که از کلیپس بیرون زده بودند. خردههای کیک که دور لبش مانده بود، چشمان طوسیاش و نگاه جسور و مغرورش. یک آرتمیس واقعی بود. یک آرتمیس قرن بیست و یکمی.
فردا شب قرار بود این آرتمیس را همه اسرائیلیها از صفحه تلوزیونشان ببینند و حرفهایش را بشنوند. مهمان یکی از برنامههای خبری بود تا درباره مقالهاش و سوءقصدش توضیح دهد؛ خبری که حسابی سر و صدا کرده بود.
برای یک خبرنگار جاهطلب هیچچیز بهتر از این نبود و گالیا این را خوب میدانست؛ برای همین وعده داده بود که اگر مئیر را بکشم، یک سند غیرقابل انکار از دست داشتن ایسر در قتل مردم اسرائیل به ما بدهد. یک همزیستی مسالمتآمیز بود بین من و گالیا و تلما.
مرگ مئیر به همهچیز سرعت میداد؛ به انتخاب رئیس جدید، به شکاف میان نیروهای امنیتی، به دعواهای جناحی در موساد. گالیا انقدر ریاست را میخواست که همه حواسش به اولی بود و دوتای دیگر را نمیدید. راست میگویند که عشق آدم را کور میکند.
ادامه دارد...
قسمت اول رمان:
https://eitaa.com/istadegi/9527
⛔️کپی بدون هماهنگی و ذکر منبع، مورد رضایت نویسنده نمیباشد⛔️
#مه_شکن ✨
🌐https://eitaa.com/istadegi
☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
🔰بسم الله قاصم الجبارین 🔰 📚 داستان بلند #خورشید_نیمه_شب جلد دوم شهریور (درام، معمایی، تریلر) ✍️به
🔰بسم الله قاصم الجبارین 🔰
📚 داستان بلند #خورشید_نیمه_شب
جلد دوم شهریور
(درام، معمایی، تریلر)
✍️به قلم: فاطمه شکیبا
قسمت 189
همراهم این بار با آهنگی متفاوت زنگ خورد؛ تلما بود. آهنگ زنگ تلما را متفاوت انتخاب کرده بودم و هر وقت صدای آهنگ زنگش را میشنیدم، قلبم همراه نتهای آهنگ میرقصید. صدایم را صاف کردم و جواب دادم.
-جانم؟
-همین الان بیا خونهم. کار فوری دارم.
-با...
قطع کرده بود؛ قبل از این که حتی بپرسم چه کاری.
***
امروز صبح که بیدار شدم، پیغام هاجر زیر بالشم بود، نوشته شده بر تکهای کاغذ با جوهر نامرئی. نوشته بود عباس برایم هدیهای فرستاده که راهم را ادامه دهم.
لازم نبود تذکر بدهد که الان وقت مرحله بعدی ست؛ خودم میدانستم. هاجر گفته بود وقتی وقت مرحله دوم برسد، سرمایهاش را در اختیارم میگذارد و حالا حرف از هدیه عباس میزند!
پیغام هاجر را بعد از این که توی آب متلاشی میشود، روانه فاضلاب میکنم و سراغ هدیههای عباس میروم؛ هلوکیتی و گردنبند.
کیف چرمی گردنبند را باز میکنم. بجز کاغذ نمکشیده و کهنهی دعا چیزی در آن نیست و جایی برای پنهان کردن چیزی ندارد. این گردنبند اصلا هیچوقت از من جدا نشده که کسی بتواند چیزی در آن پنهان کند.
هلوکیتی اما...
بدن نرم و پنبهایاش را فشار میدهم. هیچ چیز سفتی زیر انگشتانم حس نمیکنم. محکمتر فشارش میدهم؛ دست و پا و سر و شکمش را. هیچچیز نیست.
معلوم است؛ اگر چیزی بود باید زودتر از اینها، وقتی شب بغلش میکردم میفهمیدم. مگر این که... مگر این که دقیقا آن وسط باشد، در عمیقترین قسمت ممکن.
ادامه دارد...
قسمت اول رمان:
https://eitaa.com/istadegi/9527
⛔️کپی بدون هماهنگی و ذکر منبع، مورد رضایت نویسنده نمیباشد⛔️
#مه_شکن ✨
🌐https://eitaa.com/istadegi
☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
🔰بسم الله قاصم الجبارین 🔰 📚 داستان بلند #خورشید_نیمه_شب جلد دوم شهریور (درام، معمایی، تریلر) ✍️به
🔰بسم الله قاصم الجبارین 🔰
📚 داستان بلند #خورشید_نیمه_شب
جلد دوم شهریور
(درام، معمایی، تریلر)
✍️به قلم: فاطمه شکیبا
قسمت ۱۹۰
درزهای دوخت هلوکیتی را بررسی میکنم. چون از کودکی همراهم بوده، بارها پاره شده و خودم به شکل کودکانه و ناشیانهای آن را دوختهام.
دنبال یک جای دوخت میگردم که نه شبیه دوخت کارخانه باشد، نه دوخت خودم.
و بالاخره پیدایش میکنم.
جایی کمی بعد از اثر کوکهای کج و نامنظمی که خیلی وقت قبل با نخ سفید زده بودم، قبل از شروع دوخت منظم کارخانه، به اندازه هفت، هشت سانت با نخ سفید دوخته شده بود؛ نه خیلی تمیز و نه خیلی نامنظم. چیزی که کار کودک یا چرخ خیاطی نبود؛ میتوانست کار هاجر باشد، یا یکی مثل هاجر. رنگ روشنتر نخ هم نشان میداد از کوکهای قبلی جدیدتر است.
از روی میزم قیچی را برمیدارم و با دقت و حوصله، کوکهای هاجر را میشکافم. برای این که بتوانم دستم را وارد پنبههای عروسک کنم، مجبور میشوم کمی از کوکهای خودم را هم بشکافم.
دستم را در میان پنبههای عروسک میبرم و انگشتانم را با هدف یافتن چیزی میچرخانم. بیشتر و بیشتر، تا جایی که انگشتم چیزی محکم و فلزی میخورد، چیزی پهن، مثل تلفن همراه. آن را میگیرم و بیرون میکشمش؛ همراه کمی از پنبههای داخل هلوکیتی.
همانطور که حدس زده بودم، چیزی ست تقریبا شبیه تلفن همراه، اما کوچکتر. یک صفحه لمسی کوچک دارد و رنگش طوسی ست. به پشت آن هم تکه کاغذی کوچک چسبیده.
آن را روی میز میگذارم و پنبههای هلوکیتی را داخلش برمیگردانم. آن را طوری روی تخت میگذارم که در نگاه اول، پارگیاش پیدا نباشد.
پایین صفحه لمسی به انگلیسی نوشته است «کوبو والت». با خواندن این کلمه، آن را روی تخت پرت میکنم و دستم را روی دهانم میگذارم. این کیف پول رمزارز است و حالا که فکرش را میکنم قبلا آن را دست دانیال دیدهام. این کیف پول دانیال است!
من میدانستم دانیال از رمزارز استفاده میکند؛ طبیعی هم بود. به عنوان یک جاسوس که باید رد گم میکرد و به عنوان کسی که دائم از این کشور به آن کشور میرفت، تنها انتخاب معقول همین رمزارز بود.
ادامه دارد...
قسمت اول رمان:
https://eitaa.com/istadegi/9527
⛔️کپی بدون هماهنگی و ذکر منبع، مورد رضایت نویسنده نمیباشد⛔️
#مه_شکن ✨
🌐https://eitaa.com/istadegi
۴۵ سال پیش،
صبح چنین روزی،
در فولادشهر اصفهان،
زهره بنیانیان حین انجام عملیات به شهادت رسید...🥀
پ.ن: میخواستم امروز سر مزارش یک برنامهای چیزی بذارم و دعوتتون کنم، ولی اندکی ناخوش احوالم و نشد.
امروز هدیههای معنوی خودتون رو برای این شهیده بفرستید؛ صلوات، آیات قرآن یا...
#لشگر_فرشتگان
امروز قرار بوده تظاهرات سراسری در دانشگاههای ایران باشه در حمایت از دانشجویان حقطلب آمریکایی(فکرشو بکنین کار دنیا به کجا رسیده...!)،
ولی دانشگاه اصفهان هیچی اعلام نکرده😐
اصلا احساس خجالت میکنم که به اندازه دانشجوهای آمریکایی کاری برای غزه نکردم...
#غزه
🖼 تجمع و اعلام همبستگی دانشگاهیان دانشگاه اصفهان و علوم پزشکی اصفهان
✨در محکومیت عملکرد شنیع آمریکا در برخورد با دانشجویان و اساتید آزادی خواه حامی فلسطین
🗓امروز 👈 یکشنبه ۹ اردیبهشت ماه ۱۴۰۳
🏢سه راه وحدت (سه راه زبان )
🕌 همراه با نماز ظهر و عصر
┄┅┅┅┅┄❅💠❅┄┅┅┅┅┄
#دانشجوی_تمدن_ساز
مادر زهره نقل کرده است که: «یکبار ما (خانوادههای شهدا) را به چهلستون بردند. عکسهای شهیدهایمان را قاب کردیم و آنجا دستمان گرفتیم. سران کشورهای مسلمان هم بودند. یکی از سران مهم فلسطین، یکییکی به همه سلام کرد تا اینکه به من رسید. عکس باحجاب زهره دستم بود. ایستاد. به عکس نگاه کرد. بعد به من نگاه کرد. زهره را نشان داد و گفت: شما مادرش هستید؟ گفتم: بله! گفت: به این فرزندی که داشتی، افتخار کن، بهترین رزمنده در فلسطین بچهی شما بود.»
🥀شهید زهره بنیانیان
پ.ن: جای زهره خالی ست که ببیند این خروش جهانی در راه آرمان فلسطین را...🇵🇸
#غزه #لشگر_فرشتگان #وعده_صادق
http://eitaa.com/istadegi
سر مراز زهرهام و داشتم غصه مظلومیت و گمنامیاش را در سالگرد شهادتش میخوردم، که یک گروه مسافر همراه راهنمایشان آمدند سر مزار زهره. داشتند گلستان گردی میکردند. راهنمایشان مرا که سر مزار دید، گفت برایشان از زهره صحبت کنم...🥀🌱
#لشگر_فرشتگان