☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
🔰بسم الله قاصم الجبارین 🔰 📚 داستان بلند #خورشید_نیمه_شب جلد دوم شهریور (درام، معمایی، تریلر) ✍️به
🔰بسم الله قاصم الجبارین 🔰
📚 داستان بلند #خورشید_نیمه_شب
جلد دوم شهریور
(درام، معمایی، تریلر)
✍️به قلم: فاطمه شکیبا
قسمت ۱۹۲
***
اگر تلما نگفته بود کار فوری دارد، حتما کلی وقت صرف پوشیدن یک لباس درست و حسابی و خریدن یک خوراکی خوشمزه میکردم؛ ولی نگرانی نگذاشت به هیچکدام از اینها برسم. یکراست از بیمارستان رفتم خانه تلما.
تلما بدون این که تعارفی درباره قهوه یا هرچیز دیگری بکند، یک شیء موبایلمانند را مقابل چشمانم گرفت و گفت: میتونی بازش کنی؟
مغزم سریع به کار افتاد. کیفپول رمزارز بود. خواستم آن را از دست تلما بگیرم؛ ولی دستش را عقب برد. پرسیدم: از کجا آوردیش؟
-به تو ربطی نداره.
دوباره داشت بدقلقی درمیآورد و اینجور مواقع مثل یک دختربچه زیبا ولی لوس میشد؛ جذاب و بامزه. دیگر یاد گرفته بودم که لازم نیست سر این لجبازیهایش خیلی حرص بخورم و خودش به موقع کوتاه میآید. کتم را درآوردم و روی مبل نشستم.
-نه دیگه، نشد. قرار شد به هم اعتماد کنیم. اگه ندونم کجا بوده چطوری بازش کنم؟
تلما هم نشست. از پنجرهی باز خانهاش باد بهاری به داخل میوزید و با موهای درهم ریخته و بیرون زده از کلیپسش بازی میکرد. یک پیراهن گشاد چهارخانه آبی پوشیده بود با شلوار سفید گشاد. کشف کرده بودم از لباس تنگ خوشش نمیآمد؛ هیچوقت لباس تنگ ندیده بودم بپوشد.
گفت: توی وسایلم پیداش کردم.
مثل پدری که میخواهد گام به گام از فرزندش اعتراف بگیرد گفتم: و قبلا مال کی بوده؟
با حرص نفسش را بیرون داد و رویش را برگرداند.
-همون منبع مُرده.
حالا دیگر میدانستم منبع مرده کیست؛ همان افسر عملیات موساد؛ دانیال. همهچیز داشت جالب میشد؛ مخصوصا که دانیال با یک اختلاس بزرگ از موساد رفته بود و به احتمال زیاد آن پول الان توی آن کیف پول بود. چی بهتر از این؟
ادامه دارد...
قسمت اول رمان:
https://eitaa.com/istadegi/9527
⛔️کپی بدون هماهنگی و ذکر منبع، مورد رضایت نویسنده نمیباشد⛔️
#مه_شکن ✨
🌐https://eitaa.com/istadegi
☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
🔰بسم الله قاصم الجبارین 🔰 📚 داستان بلند #خورشید_نیمه_شب جلد دوم شهریور (درام، معمایی، تریلر) ✍️به
🔰بسم الله قاصم الجبارین 🔰
📚 داستان بلند #خورشید_نیمه_شب
جلد دوم شهریور
(درام، معمایی، تریلر)
✍️به قلم: فاطمه شکیبا
قسمت 193
دانیال با یک اختلاس بزرگ از موساد رفته بود و به احتمال زیاد آن پول الان توی آن کیف پول بود. چی بهتر از این؟
به هرحال خودم را به ندانستن زدم.
-چطور پیداش کردی؟
تلما مستقیم به چشمانم نگاه نمیکرد و دائم موهای درهمش را پشت گوش میانداخت.
-توی وسایلم قایمش کرده بود.
داشت چیزی را پنهان میکرد؛ یعنی معلوم بود چه چیزی را. تلما میخواست تا جایی که میشود اطلاعات ندهد؛ غافل از این که من همه آنچه او پنهان میکرد را میدانستم. دلم برایش سوخت. داشت زجر میکشید برای هیچ و پوچ.
یک لحظه به سرم زد بگویم برای ایرانیها کار میکنم و همهچیز را دربارهاش میدانم؛ ولی مطمئن بودم باور نمیکرد. از طرفی دستور فعلا این بود که هویتم را نداند؛ شاید برای حفظ امنیت خودش.
کیف پول را توی دستم چرخاندم و گفتم: این مدل کیف پول یکی از امنترین مدلهای کیف پول سختافزاریه. اینا با کیفیت نظامیساز تولید میشن... اوف!
کیف پول را مانند یک جواهر در دو دستم گرفتم و آن را با فاصله از چشمانم نگه داشتم تا تماشایش کنم. این کیف پول دقیقا مثل تلما نفوذناپذیر بود؛ نفوذناپذیر، محکم و تحسینبرانگیز.
-یعنی چی؟ نظامیساز؟
تلما با بیقراری نگاهم میکرد.
-آره. یعنی استانداردهای امنیتیش درحد استانداردهای نظامی روز دنیاست. کاملا ضدآبه، جنس بدنهش یه آلیاژ آلومینیوم خیلی خاصه که توی صنعت هوافضا استفاده میشه، و تکنولوژی شکافت هواش باعث میشه هکرها نتونن به این راحتی سراغش برن...
آب از لب و لوچهام راه افتاده بود و عاشقانه نگاهش میکردم؛ کیف پول را.
-اوف... خدایا این عالیه... خیلی دلم میخواست یکیشو بخرم ولی من بیتکوین ندارم! وای... خدایا... این منبع مُردهت خیلی خفن بوده...
ادامه دارد...
قسمت اول رمان:
https://eitaa.com/istadegi/9527
⛔️کپی بدون هماهنگی و ذکر منبع، مورد رضایت نویسنده نمیباشد⛔️
#مه_شکن ✨
🌐https://eitaa.com/istadegi
✨ معلم شهیده
💫 نگاهی به زوایایی از زندگانی بانوی شهید سیده بتول عسگری، معلم انقلابی شهید🥀
#لشگر_فرشتگان #روز_معلم #معلم
http://eitaa.com/istadegi