هدایت شده از چشم انتظار
#اعلام_مراسم
🏴مراسم تشیع پیکر پاک شهدای دفاع مقدس
🇮🇷و پیکر پاک یک شهید گمنام
▪️همزمان با شهادت حضرت امام جعفر صادق(علیه السلام)
🗓روز شنبه مورخ ۱۵ اردیبهشت ۱۴۰۳
🕘ساعت ۹ صبح
📌میدان فیض به سمت گلستان شهدای اصفهان
💠فعالان جبهه فرهنگی انقلاب اصفهان
@chashmentezar_ir
☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
#اعلام_مراسم 🏴مراسم تشیع پیکر پاک شهدای دفاع مقدس 🇮🇷و پیکر پاک یک شهید گمنام ▪️همزمان با شهادت حض
هرکس تونست بره جای منو خالی کنه و دعا برای من فراموش نشه...
خودم زانوم یکم آسیب دیده... ممکنه نتونم برم.
لطفاً هرکس رفت به طور ویژه برام دعا کنه🌱
🏴 هزار طایفه آمد هزار مکتب رفت،
و ماند شیعه که "قالالامامصادق" داشت...
#شهادت_امام_صادق علیهالسلام تسلیت باد.
پ.ن: امشب به احترام شهادت امام عزیزمون رمان نداریم.
5.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🖤 قربان آن دل...
▪️ رهبر انقلاب: امام صادق (علیه السّلام) از راوی سؤال میکنند: تَجلِسونَ وَ تُحَدِّثون؟ مینشینید دُور هم، صحبت میکنید، حرف میزنید؟ یعنی مسائل ما را مطرح میکنید؟ او جواب میدهد که بله، این کار را میکنیم؛ یعنی همین مجموعهی هیئات.
✏️ بعد حضرت میفرمایند: اِنَّ تِلکَ المَجالِسَ اُحِبُّها؛ من دوست میدارم این مجالس را. قربان آن دل!
✏️ میفرماید مجالس شما را دوست میدارم. اِنَّ تِلکَ المَجالِسَ اُحِبُّها و اَحیوا اَمرَنا؛ مسئلهی ما را زنده نگه دارید. ۱۴۰۰/۱۱/۳
#شهادت_امام_جعفر_صادق علیهالسلام تسلیت باد.
☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
🔰بسم الله قاصم الجبارین 🔰 📚 داستان بلند #خورشید_نیمه_شب جلد دوم شهریور (درام، معمایی، تریلر) ✍️به
🔰بسم الله قاصم الجبارین 🔰
📚 داستان بلند #خورشید_نیمه_شب
جلد دوم شهریور
(درام، معمایی، تریلر)
✍️به قلم: فاطمه شکیبا
قسمت ۱۹۶
زانوهایش را در شکمش جمع کرد و دستش را دور زانوانش پیچید. به روبهرو خیره شد و با لحن کنایهآمیزش گفت: چه عالی!
و عصبی خندید.
هردو در سکوت به کیف پول خیره شدیم؛ به امید یافتن راهی. نفوذناپذیرترین رایانهها هم همیشه روزنهای دارند که بتوان از آن وارد شد. هیچ چیز در دنیا بینقص نیست.
گفتم: اگه دانیال اونو برای تو گذاشته، حتما رمزش رو هم گذاشته. احمق که نبوده. اونو گذاشته که استفاده کنی.
سرش را بالا انداخت.
-نه. هیچوقت یادم نمیاد حتی درباره بیتکوینهاش حتی باهام حرف زده باشه، چه برسه به این که بخواد رمز کیف پولشو بهم بده.
-موقعی که باهاش کار میکرد ندیدی رمز رو بزنه؟
آه کلافهای کشید و صدای سرزنشآلودش را کمی بالا برد.
-خودت داری میگی حداقل ده کاراکتره، حتی اگه دیده باشم هم نمیشه یادم مونده باشه!
-یکم فکر کن! حتما یه چیزی برات گذاشته... نامهای، چیزی...
چشمانش را تنگ کرد و به روبهرو خیره شد. بله، آن منبع مرده خیلی چیزها برایش گذاشته بود، آن دانیالنامِ یاغی. این را از چهرهاش میشد حدس بزنم.
او داشت تمام چیزهایی که دانیال برایش گذاشته بود را مرور میکرد تا یادش بیاید رمز داخلشان هست یا نه. میان فکر کردنش از جا بلند شد و سراغ لپتاپش رفت که روی میز تحریر کوچکی گوشه هال بود.
پشت میز نشست و خواست در لپتاپ را باز کند، ولی آن را به نیمه نرسیده بست و با شوق از جا پرید.
-یه راه دیگه هست!
ادامه دارد...
قسمت اول رمان:
https://eitaa.com/istadegi/9527
⛔️کپی بدون هماهنگی و ذکر منبع، مورد رضایت نویسنده نمیباشد⛔️
#مه_شکن ✨
🌐https://eitaa.com/istadegi
☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
اولین هدیه روز معلم که یکی از دخترهای خوب کلاس سواد رسانه بهم داد🌷🌱 هماکنون با دخترهای گل جامعه زی
هدیههایی که دخترهای کلاس سواد رسانه بهم دادن🌷🌱
اصلا خیلی دربرابر هدیه ندید بدید هستم،
کلی ذوق و جیغ و داد کردم باهاش😅
(مشخصه که بچهها متوجه علاقه وافر من به طرح چریکی شدن😅)
اولین باره برای روز معلم هدیه میگیرم 😎
☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
🔰بسم الله قاصم الجبارین 🔰 📚 داستان بلند #خورشید_نیمه_شب جلد دوم شهریور (درام، معمایی، تریلر) ✍️به
🔰بسم الله قاصم الجبارین 🔰
📚 داستان بلند #خورشید_نیمه_شب
جلد دوم شهریور
(درام، معمایی، تریلر)
✍️به قلم: فاطمه شکیبا
قسمت 197
پشت میز نشست و خواست در لپتاپ را باز کند، ولی آن را به نیمه نرسیده بست و با شوق از جا پرید.
-یه راه دیگه هست!
یک لحظه خندهام گرفت. بعید میدانستم چیز زیادی از نرمافزار و علم رایانه بداند، حالا برای من حرف از راه جدید میزد؟! عاقل اندر سفیه لبخند زدم.
-چه راهی؟
روی صندلی روبه من چرخید. یک لبخند مسخره روی لبهایش بود؛ لبخندی ناشی از یک امید واهی. تا چند دقیقه پیش طوری درهم و گرفته بود که نمیشد با یک من عسل هم تحملش کرد؛ حالا معلوم نبود چی به ذهنش رسیده که اینطوری میخندید.
-گفتی با اثر انگشت هم باز میشه...
وسط حرفش پریدم.
-خب مگه نمیگی انگشت اون بدبخت الان زیر خاکه؟
لبش را کج کرد و سرش را به نشان تاسف تکان داد.
-خیلی خنگی... دقیقا به چه امیدی استخدامت کردن؟
از جا بلند شد و هیجانزده در اتاق قدم زد.
-حتما اثر انگشتش توی پایگاههای داده موساد هست. میشه جعلش کرد.
ایدهاش خندهدار بود. زیادی ساده، زیادی خوشباورانه. خندیدم.
-جوک میگی؟
برایم چشم دراند.
-من قبلا انجامش دادم. میدونم چطوریه.
یک نفس عمیق کشیدم و با خودم گفتم امتحانش ضرر ندارد. اگر نشود هم شرایط بدتر از این که هست نمیشود. دو دستم را بالا بردم و گفتم: باشه خانم رئیس. حالا باید چکار کنیم؟
***
ادامه دارد...
قسمت اول رمان:
https://eitaa.com/istadegi/9527
⛔️کپی بدون هماهنگی و ذکر منبع، مورد رضایت نویسنده نمیباشد⛔️
#مه_شکن ✨
🌐https://eitaa.com/istadegi