eitaa logo
☫مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
1.6هزار دنبال‌کننده
7.7هزار عکس
765 ویدیو
86 فایل
✨﷽✨ ✍️مکانی برای روایت، داستان، تبیین، گفت‌وگو، و اندیشه🌱 اطلاعات بیشتر: https://eitaa.com/istadegi/17323 نوشته‌هایمان‌تقدیم‌به‌ اباعبدالله‌الحسین(ع)‌وشهیدان‌راهش..‌. ⛔️کپی مطالب اختصاصی کانال مورد رضایت نیست.
مشاهده در ایتا
دانلود
اومدیم مسافرت و وضعیت آنتن‌دهی افتضاحه😑😕
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
چقد پیام اومده تو ناشناس😶 جایی که هستیم اینترنت حسابی نداره...
دهکده تفریحی زاینده‌رود ✨🌱 فکر می‌کردیم اینجا خنک‌تر باشه ولی مثل چیییی گرمه😓
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
خب ما از مسافرت اومدیم، ببخشید بابت تاخیری که در انتشار دایره افتاد، حقیقتا آنتن نبود و اینترنت هم نبود. ان‌شاءالله امشب ادامه می‌دم.
☫مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
🌱بسم الله الرحمن الرحیم🌱 📖داستان #دایره معمایی، تریلر، جنایی ✍🏻ش. شیردشت‌زاده ⚠️این داستان کاملا
🌱بسم الله الرحمن الرحیم🌱 📖داستان معمایی، تریلر، جنایی ✍🏻ش. شیردشت‌زاده ⚠️این داستان کاملا غیرواقعی ست⚠️ قسمت دوم مرد با آن لباس بمب مثل فضانوردها شده بود. سنگین و آرام می‌رفت طرف پراید. ثانیه‌ها کش آمده بودند. هر لحظه نزدیک بود یک انگشت مامور اشتباه تکان بخورد و پراید بترکد. آن وقت هم فقط پراید نبود که می‌ترکید؛ معلوم نبود چقدر مواد منفجره دارد. ممکن بود حتی همه مایی که پشت نوار زرد ایستاده بودیم هم پودر شویم. چیز زیادی از تخریب و خنثی‌سازی بمب بلد نبودم؛ ولی در این حد می‌فهمیدم که ممکن است توی پراید تله انفجاری گذاشته باشند؛ واقعا ممکن بود بمیریم. ذهنم این احتمال را گرفت و شروع کرد به تصویرسازی: مرد اشتباه می‌کند، گیر یک تله انفجاری توی پراید می‌افتد و قبل از این که حتی بفهمم چه اتفاقی افتاده، پراید منفجر می‌شود. شیشه‌ی همه ساختمان‌ها می‌ریزد پایین. تکه‌های پراید، داغ و سریع به سمتمان می‌پاشند و تکه‌پاره‌مان می‌کنند. ذهنم سریع تصویر خانواده‌ام را بالای تابوتم نشانم داد: گریه می‌کنند و می‌زنند توی سرشان. سرم را تکان دادم که ذهنم بس کند. لب‌های کمیل تکان می‌خورد. شاید به عادت همیشه‌اش داشت می‌گفت «یا قمر بنی‌هاشم». مامور در صندوق عقب پراید را باز کرده بود و چیزی از داخلش درآورده بود. یک کیف دستی سیاه. مرد کیف دستی را روی دو دستش، با فاصله از بدنش گرفته بود و آرام قدم برمی‌داشت به سمت ماشین خنثی‌سازی بمب. در دیگ حمل بمب را باز کرده بودند برایش؛ ولی مرد خیلی آرام راه می‌رفت. انگار در یک مراسم آیینی بود. مواظب بود کیف تکان نخورد. در این حد از تخریب می‌دانستم که بعضی از مواد منفجره، حتی با یک تکان خیلی کوچک هم منفجر می‌شوند. یک ضربه خیلی کوچک، یک انفجار بزرگ. دنیای مواد منفجره همین‌قدر خطرناک و پیش‌بینی‌ناپذیر است؛ مثل راه رفتن روی یک طناب باریک. مرد کیف را توی دیگ حمل بمب گذاشت. دونفر دیگر با همان لباس‌های زرهی بمب روی بسته خم شدند. زیپش را باز کردند و شروع کردند به بررسی. زیرچشمی کمیل را نگاه کردم. داشت از شقیقه‌هایش عرق می‌ریخت و طوری نگاهشان می‌کرد که انگار دقیقا می‌فهمد دارند چکار می‌کنند. از مرد پرسید: امنه؟ می‌تونیم بریم بررسی کنیم؟ مرد هم نگاهش به چند مامور چک و خنثی بود. -نه هنوز. صبر کنید تا بیشتر بررسی کنیم. کمیل به پرچم سردر حسینیه اشاره کرد. -داخل و اطراف رو چک کردین؟ شاید پراید فقط با هدف گیج کردن ما اونجا بوده. -چندتا تیم فرستادم که چک کنن. کمیل به من اشاره کرد. -برو ببین اینجا چندتا دوربین داره؟ فیلم همه دوربینایی که اینجا هست رو می‌خوام. ادامه دارد... ⚠️کپی مورد رضایت نویسنده نیست⚠️ http://eitaa.com/istadegi
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
سلام فقط با نام نویسنده و لینک کانال
نمی‌دونم والا🙄 البته این کمیل ۲عه😅
📍چطور بفهمیم راست میگن یا دروغ؟ 📖بریده کتاب «وسوسه‌ی انتقام» اثر لی چایلد📚