از عمق وجود دوستش داشتم؛ جزء کسانی بود که به دل مینشست.
فکر کنم از شهادت سردار شناختمش؛ از آنجایی که سه بار پشت سرهم محکم و با صلابت گفت: «شهیدالقدس، شهیدالقدس، شهیدالقدس».
معمولا همه در دنیای تنهاییشان، کسانی را دوست دارند (به قول امروزیها کراش میزنند). این آدم هم جزء همان افراد بود برایم. در مراسمات مختلف چشمم او را میدید و گاهی در دیدارهای خصوصیاش با رهبر لبخند و آرامشش را دنبال میکردم.
شاید دلیلش، خاکی بودن و لبخند همیشگیاش در رویارویی با ایرانیان بود و یا حضورش در مراسماتی که وظیفهاش نبود هرچه که بود خط سیر فعالیتهایش برایم شیرین بود و یادآور مقاومت و صبر.
صبح روز چهارشنبه شد، دقیقا نقطهای که باور کردنش سخت بود. حالا او شهید شده، شهادتش به کنار چون حداقل من یکی او را چون شهیدان میدیدم؛ اما مکان شهادتش حالا شده داغی جگرسوز.
بعد از خبر شهادت، هرکس که خانوادهام را میشناخت و دیده بود، با دیدنم میگفت: «تا حالا دقت کردی که چقدر اسماعیل هنیه شبیه بابات بوده؟ کاش اونم شهادت قسمتش بشه.».
قبلا که نه اما حالا که نگاه میکنم، کمی به پدرم شباهت دارد. حالا میفهمم دوست داشتن قلبیام از کجا نشات گرفته؛ شباهتی که در ذهنم حتی نمیگنجید و حالا نقش بسته است؛ در حدی که دیگر پدر را هنیه میبینم و هنیه را پدر، وقتی خودش داستان شباهتش را شنید برای خودش دعای شهادت کرد، مثل همه روزها و ساعتها.
واقعا هم گاهی حیف است برخی افراد بمیرند و شهید نشوند.
این بار دلم دیگر نمیجوشد که حتما تشییع را باشم، وجودم ناملایم نیست و شاید این آرامش را مدیون شباهت اسماعیل هنیه به پدرم باشم. حالا منم که از او طلب زندگی و صبری چون خودش را میکنم و در نهایت در پیشگاه خدا زمزمه میکنم: «الهم ارزقنا الشهادة فی سبیلِک.»
انشاءالله.
✍🏻گمنام
#شهید_اسماعیل_هنیه
#خونخواهی_هنیه_عزیز
http://eitaa.com/istadegi
علیک سلام😌❤️
احسنت! خوف و رجا!
اتحاد تضادها، چیزیه که در قسمت آخر فصل اول مجموعهمون، دربارش گفتم.
ممنون که مطالعه میکنین🤓
#طناز
سلام و عرض ادب دوست عزیز🌸
ممنون از نظرات و پیشنهاداتی که دارید، نگاه شما برای من خیلی با ارزشه و لذت میبرم که اتفاقا منو به چالش بکشید و ازم سوال بپرسید و خودتونم توی جواب دادن به چالش ها، همراهی کنید😌❤️
#طناز
☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
#نمیخوام_بدونم
#قسمت_پنجم
⚜پایان فصل اول⚜
[کاش درباره آب نمیدانستم ‼️]
خدا میگه آب مایهی حیاته، زندگی بخشه، همهچی از اون پا گرفته و میگیره.
توی چند قسمت قبلی، وقتی گفتیم زمین بالاخره قابل سکونت شد و شکل گرفت، نباید فراموش کنیم که اگه آب نبود، هیچکدوم از این اتفاقا نمیافتاد، مثل الان که همه پژوهشگران، دنبال یه سیاره میگردن که آب داشته باشه وگرنه قابل سکونت نیست.
حالا از قضا اینطور مایع مهم و استراتژیکی، نه رنگ داره نه بو نه مزه! در سکوت خبری کامل، و بدون هیچگونه خودنمایی، زندگی مارو توی مشتش گرفته! بعضی آدما هم هستن مثل آبن، بیرنگ و کمحاشیه و کمحرف، ولی اثرگذار و مهم!
حالا این آب عزیز ما، وقتی حجمش زیاد بشه و با رفیقاش یه جا جمع بشن، میشه دریا، اگه روح بزرگی داشته باشه و دلش دریا باشه، دیگه میشه اقیانوس که دیگه غول مرحله آخره! از یه مایع حیاتبخش و بیسروصدا، تبدیل میشه به یه غول بزرگ آبی، که تا به خودت میای، میبینی نه تنها حیاتبخش نبوده که زندگیتو آب برده و رفته!
فیلم سینمایی موج(wave) تولید سال ۲۰۱۵، بیرحمی این مایهی حیات رو نشون میده که خب مثل همیشه، توصیه میکنم نبینید، چون اون وقت میفهمید که این اشرف مخلوقات عزیز، در برابر چه مخلوقاتی از خدا انقدر آسیبپذیر و فناپذیره. میفهمید توی این دنیا، مخلوقات دیگهای از خدا هم هستن که قدرتشون هزاران برابر ماست، بدون اینکه بخوان حرف بزنن یا ادعای خدایی روی زمین داشته باشن...
آب، همزمان زیباترین و ترسناکترین پدیده روی زمین میتونه باشه، چون هم زندگی و هم مرگ ما دست اونه، اگه کم باشه میمیریم و اگه زیادی هم باشه بازم غرق میشیم و میمیریم.
ما با مادهای زنده هستیم که کشندهس! و اینو مقدارش تعیین میکنه.
شخصا فکر میکنم خدا، توی خلقت چیزای مهمی مثل آب، کره زمین، اکسیژن و موضوعات ضروری اینچنینی، یه قانون رو مدام داره به ما یادآوری میکنه...
اینکه جهان، سراسر اتحاد متضاد هاست.
هیچ مخلوقی خوب مطلق نیست و همه چیز ترکیبی از خوبی و بدیه، ترکیبی از مرگ و زندگی، سیاه و سفید.
بهترین کاری که ما میتونیم انجام بدیم، توجه به همین قانونیه که در جریانه...
وجد خودمونو بپذیریم که ترکیبی از خوبی و بدی هستیم، ولی سعی کنیم هماهنگ با خلقت خدا، بدیهامونو کمتر کنیم. اما هیچوقت خودتونو سرزنش نکنین، بپذیرید که شما هم مثل آب، هم میتونید مرگ بدید به اطرافتون هم زندگی ولی این اختیار با شماست که کدوم بُعد از آب رو انتخاب کنید... دریا و اقیانوس باشید؟ سیل و سونامی؟ یا یه چشمه همیشه جوشان که آب گوارا داره؟
انتخاب با شماست!
منتظر فصل جدید باشید💯🔜
#طناز
http://eitaa.com/istadegi
☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
شدت جریان آب باید خیلی زیاد باشه که ماشین با یک یا دو تن وزن و کشتیهای خیلی سنگینتر، روی آب مثل یه تیکه برگ حرکت کنن...!
ولی وقتی چنین صحنههایی رو میبینم، با خودم میگم ما آدما با یه ذره علمی که به دست آوردیم، دیگه خدا رو بنده نیستیم، فکر میکنیم انقدر حالیمونه که دین و وحی رو زیر سوال ببریم، رو حرف خدا حرف بزنیم و مغرور بشیم و بگیم ما به طبیعت غلبه کردیم... ولی یه سیل، یه زلزله، حتی یه ویروس بسیار کوچیک، میتونه همه چیزهایی که ما با علممون(!) ساختیم و بهش مغرور شدیم رو نابود کنه!
ما چمونه که با اینهمه ضعف، ادعای خدایی داریم؟
خداوکیلی ما چمونه؟
یا أَیُّهَا الْإِنْسانُ ما غَرَّکَ بِرَبِّکَ الْکَرِیمِ؟؟؟
#فرات
☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
🌱بسم الله الرحمن الرحیم🌱 📖داستان #دایره معمایی، تریلر، جنایی ✍🏻ش. شیردشتزاده ⚠️این داستان کاملا
🌱بسم الله الرحمن الرحیم🌱
📖داستان #دایره
معمایی، تریلر، جنایی
✍🏻ش. شیردشتزاده
⚠️این داستان کاملا غیرواقعی ست⚠️
قسمت پنجم
سرفهای کردم که صدایم صاف شود و گفتم: میدونم، اشکال نداره. حالت خوبه؟
باز هم صدایم خش داشت. پرسید: خدا رو شکر. تو خوبی؟ صدات یه جوریه.
باز هم به گلویم فشار آوردم تا درست حرف بزنم و گفتم: آره... خوبم...
-مطمئنی؟
معلوم است که مطمئن نبودم. منمنکنان گفتم: چیزه... سرم یکم درد میکنه. خوب نخوابیدم.
-چرا؟ مشکلی پیش اومده؟
-ام... نه... فقط یه خواب بد دیدم. مهم نیست.
معلوم است که مهم بود. او هم میدانست باید ازم بپرسد. میدانستم نباید خواب بد را برای کسی تعریف کرد؛ ولی حس میکردم نیاز دارم برای حسین آن را تعریف کنم. اینطوری شاید او بهم میگفت این یک خواب است و منطقی نیست و قرار نیست توی دنیای واقعی اتفاق بیفتد.
-میخوای بگی چی دیدی؟ شاید یکم بهتر بشی.
انگار ذهنم را خوانده بود. همیشه همینطور بود. سعی کردم قطعات تکهپاره شدهی خواب را توی ذهنم جمع و جور کنم. چند لحظه مکث کردم و نفس عمیق کشیدم.
-خب... خواب دیدم توی یه مجلس روضه بودم. بعد...
صدای گفتوگویی از آن سوی خط آمد. حسین گفت: یه لحظه وایسا...
و جواب کسی را داد؛ صدایش کمی دور شد.
-باشه الان میام...
دوباره صدایش نزدیک شد.
-هانیه جان ببخشید، من یه کاری برام پیش اومد باید برم. برام پیام بده و بگو چی دیدی. هر وقت فرصت داشتم بهت زنگ میزنم.
کلماتی که تا نزدیک گلویم بالا آمده بودند، برگشتند توی مغزم. میخواستم بغض کنم و ناراحت شوم؛ ولی خیلی جدی به خودم تشر زدم که دختربچه نیستم. گفتم: باشه اشکالی نداره. مواظب خودت باش.
-تو هم همینطور.
تماس را قطع کردم و فوری رفتم توی صفحه چتمان. کلمات توی مغزم بیقراری میکردند. باید برای یکی میگفتمشان. نوشتم: خواب دیدم توی یه مجلس روضه بودم، که یهو یه عده ریختن توی مجلس و شروع کردن به آتیش زدن پرچمها و کشتن مردم. با چاقو و قمه به مردم حمله کرده بودن و داشتن میکشتنشون. اون وسط یکی رو دیدم که داشت به مردم کمک میکرد بیان بیرون و مردم رو نجات میداد؛ ولی بهش حمله کردن و ریختن سرش. من رفتم جلو که ازش دفاع کنم ولی به منم چاقو زدن. داشتم خفه میشدم. هرچی جیغ میزدم صدام درنمیاومد. اون کسی که داشت به بقیه کمک میکرد هم مُرده بود. صورتشو ندیدم. نمیدونم کی بود. انگار خودمم مرده بودم.
پیام را که فرستادم، یک دور از روی آن خواندم و دیدم خیلی ترسناک است؛ ولی نمیتواند واقعی باشد. میدانستم چنین اتفاقی نمیافتد؛ توی ایران نمیافتد.
نوشتم: میدونم ترسناکه ولی مطمئنم تعبیر نداره. بخاطر اینه که این مدت خیلی استرس کشیدم. چیز خاصی نیست. ذهنتو درگیرش نکن.
از جا بلند شدم و رفتم کنار پنجره. تا آخر بازش کردم و هوای خنک صبح توی اتاق وزید. آسمان روشن شده بود.
ادامه دارد...
⚠️کپی مورد رضایت نویسنده نیست⚠️
#محرم #مه_شکن
http://eitaa.com/istadegi
سلام
هنوز باروت سوخته و باروت خیس رو نخوندم،
ولی باید سر فرصت رمانهای خانم بلنددوست رو روش حرف بزنم.
نقد رمان عزرائیل هم قبلا در کانال منتشر شده:
https://eitaa.com/istadegi/7672
#نقد_کتاب 📚
چایت را من شیرین میکنم📘
مثل بیروت بود📗
✍️زهرا اسعد بلنددوست
#نشر_کتابستان_معرفت
📍نقد به قلم: ش. شیردشتزاده
⚠️هشدار: این نقد بخشهایی از داستان را لو میدهد⚠️
بخش اول
کتاب «چایت را من شیرین میکنم»، یکی از اولین رمانهایی ست که با موضوع داعش و مدافعان حرم نوشته شد؛ یکی از رمانهایی که پیشتاز موج «رمانهای مذهبی اینترنتی» بود و بر بسیاری از رمانهای اینترنتی بعدی اثر گذاشت. یک رمان پرطرفدار میان دختران مذهبی نسل دهه هشتاد، دخترانی که در اواسط و نیمه دوم دهه نود نوجوان بودند. از آن رمانها که میان دختران مذهبی دست به دست میشد و با ذوق ازش حرف میزدند و برای حسام و دانیالش غش و ضعف میکردند. رمانی که شخصیتهایش و عاشقانههاش نقش مهمی داشتند در فانتزیهای دختران نوجوان مذهبی و ساخته شدن فانتزیِ «پسر پاسدارِ خوشتیپِ مهربان و فوقالعاده باشعور»!
داستان درباره دختری به نام ساراست که پدرش طرفدار سازمان منافقین است و از کودکی در آلمان بزرگ شده؛ با پدری معتاد به الکل و وفادار به سازمان، و مادری مذهبی اما منفعل و خموده؛ در خانوادهای ازهمپاشیده. تنها دلگرمی سارا، برادرش دانیال است.
حدود صد صفحه اول رمان، دنیا سیاه و تیره و تار است. سارا بدبخت است. خانوادهاش را دوست ندارد و برادری که دوستش داشت تغییر میکند و از او دور میشود. سارا از خدا و دین و مسلمانان و هرچیزی که به آنها مربوط بشود متنفر است و یک سوم اول رمان، فقط بد و بیراههای سارا به زندگی و دنیا و دین و خداست. سارا کمترین تعامل را با محیط بیرون دارد و بیشتر داستان، نه تعامل و همجوشی سارا با محیط و وقایع، که واگویههای ذهن افسرده ساراست.
در یک سوم اول رمان، سارا خوب از خجالت خدا و مسلمانها درمیآید و چهره آنان را به غایت خشن نشان میدهد، به آنان توهین میکند و شبهات بزرگی در ذهن مخاطب میاندازد. شاید مهمترین شبههی مطرح شده، این است که: اگر خدایی هست و عادل است، چرا دنیا پر از ظلم و کشتار است و چرا داعشیهایی که خود را نماینده خدا میدانند به خود اجازه کشتار میدهند؟
این شبهه شبههی کوچکی نیست و از دیرباز مطرح بوده؛ شبههای که اگر پاسخ داده نشود، ذهن را انقدر درگیر میکند که واقعا شک کند: آیا واقعا خدایی هست؟ میبیند اینهمه ظلم در عالم را و راضی است؟
نویسنده شبهه را خوب توی ذهن مخاطب میکوبد، خوب روی آن تاکید میکند و بعد هیچ پاسخی به آن نمیدهد؛ انگار یادش رفته که از اول چنین حرفی زده بود. شاید هم با توجه به روندی که رمان در ادامه طی میکند، پاسخ به شبهه را لازم ندیده؛ ولی به نظر من لازم بود بجای پاسخ تلویحی، به همان صراحت که شبهه را بیان کرد به آن پاسخ میداد.
یک سوم بعدی رمان، وقتی ست که سارا به ایران آمده و با حسام مواجه شده؛ یک پسر پاسدار که هرچه خوبان همه دارند را یکجا دارد. از ظاهر گرفته تا اخلاق و رفتار ملیح و هوش و فهم و درک و شعور. خلاصه که انگار نویسنده، حسام را از میان حوریان بهشتی انتخاب کرده و گذاشته توی رمان؛ وگرنه چنین پسری در جهان واقعی وجود ندارد!
حسام از سوی سپاه مامور است تا از سارا و مادرش حفاظت کند و به این بهانه، هرروز در خانهی سارا میرود و میآید؛ آن هم درحالی که اینجا ایران است و برای حفاظت از دو خانم، مامور زن میگذارند، نه مامور مرد جوان و مجردی که بخواهد هرروز با دختر مجرد برود و بیاید و به خانه نامحرم رفتوآمد داشته باشد!
مثل بیشتر طرحهای عاشقانه، حسام و سارا اول با هم چالش دارند. سارا حسام را پس میزند و حسام با مهربانی بینهایتش دربرابر سارا صبر میکند. حین انجام وظیفهی محافظتش(!) برای سارا لقمه نان و پنیر میگیرد و چای درست میکند و قرآن میخواند و... سارا میفهمد مسلمانها آدمهای بدی نیستند!
بله، قرار است حسام یک پسر مذهبی، آن هم در حد اعلا باشد؛ ولی برای این پسر هیچ مشکلی ندارد که انقدر با دختر نامحرم راحت تعامل کند و دختر را به خودش وابسته کند. ما دلمان به چشمان پاک حسام خوش بود و این که سارا را با سربهزیری و نگاه نکردنش کلافه میکرد؛ ولی بعد از ازدواج وقتی سارا از او پرسید: «تو رنگ چشمانم را دیده بودی؟» گفت: «من نظامیام و توی دیدهبانی حرف ندارم!».
میفهمید؟ دیدهبانیِ دختر نامحرم!
آن هم توسط شخصیتی که از سوی نویسنده به عنوان یک الگوی بینقص و دوستداشتنی مطرح شده؛ شخصیتی که مخاطب دوستش دارد و کارهایش را هم دوست دارد؛ حتی چشمچرانی... ببخشید دیدهبانیاش را!
#کتاب_خوب_بخوانیم
@istadegi