☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
#نقد_کتاب 📚 چایت را من شیرین میکنم📘 مثل بیروت بود📗 ✍️زهرا اسعد بلنددوست #نشر_کتابستان_معرفت 📍نقد ب
#نقد_کتاب 📚
چایت را من شیرین میکنم📘
مثل بیروت بود📗
✍️زهرا اسعد بلنددوست
#نشر_کتابستان_معرفت
📍نقد به قلم: ش. شیردشتزاده
⚠️هشدار: این نقد بخشهایی از داستان را لو میدهد⚠️
بخش دوم
وقتی سارا عاشق میشود، همه بدبینی و دشمنیاش با اسلام و مسلمین را از یاد میبرد، همهی شبهاتش را هم. انگار سارای آلمان یک سارای دیگر بود و سارای ایران کلا یک سارای دیگر. سارای آلمان، یک دختر خشک و بیاحساس و منطقی بود و سارای ایران، دختری دائماً گریان و احساساتی. سارایی که صرفا بخاطر تغییرات هورمونی دربرابر جنس مخالف، دیگر هیچ مشکل و شبههای درباره خدا و مسلمانان ندارد! حتی نماز هم میخواند و حجاب را رعایت میکند!
قبلا هم گفته بودم؛ تحولهایی که صرفا بخاطر عشق به یک فرد مذهبی باشند، اصالت و عمق ندارند، مگر آنکه بعد با بینش و مطالعه خود فرد تعمیق شوند. این که ایمان یک نفر تحت تاثیر ایمان دیگری باشد، برخلاف ظاهر جذاب و عاشقانهاش، عاقبت خوشی ندارد. درواقع سارا به حسام ایمان آورده بود و حسام را میپرستید؛ نه اسلام حسام و خدای حسام را.
شاید بگویید این ایمان در سارا، بعداً تعمیق و تثبیت شد و سارا از حسام به خدا رسید؛ ولی من چنین روندی را در کتاب ندیدم. شاید هم همینطور بوده(!) ولی نویسنده خیلی مختصر از آن رد شده و این روند را به درستی نشان نداده.
یک سوم آخر داستان هم که نهایت هنر نویسنده در نوشتن عاشقانه مذهبی و دیالوگهای عاشقانه از زبان یک پاسدار است؛ نهایت هنر در پرداختن فانتزی برای دختران مذهبی که انصافا جذاب و وسوسهکننده است. این میان نویسنده تلاش میکند دو شبهه را پاسخ دهد؛ اول این که چرا نیروهای ایرانی در سوریه میجنگند؟ دوم این که چرا حجاب واجب است؟!
شبهه اول را تقریباً خوب پاسخ میدهد و شبهه دوم را با همان استدلال تکراری و نخنمای «مروارید و صدف»! البته این که در کتاب سعی شده نشان دهد اخلاق یک مسلمان واقعی چگونه باید باشد خیلی خوب است؛ ولی کاش واقعنگرتر بود.
درنهایت هم مثل همهی رمانهای مذهبیِ آن روزها، حسام شهید میشود و قسمتهای آخر، نویسنده از هنر قلمش برای کباب کردن دل مخاطب و همراه کردن مخاطب در عزای سارا برای حسام بهره میگیرد و کاری میکند که حین وداع سارا با حسام، حسابی اشک بریزی و غصه بخوری.
هر نویسنده سبک خودش را دارد و سبک خانم بلنددوست هم خاص خودش است. این که یک سبک را بپسندی به سلیقه ربط دارد و سلیقه من قلم ایشان را نمیپسندد. قلم چندان داستانی نیست. بیشتر شبیه نوشتن دلنوشته است. پر از توصیفات پیچیده و طول و تفصیل جزئیات ساده و بیاهمیت است؛ پر از توصیفات پرشور و ستایش و نکوهش و تغییر ساختار جمله و عبارات ادبی؛ طوری که آن را شبیه دلنوشته و دکلمه میکند نه داستان! این سبک را بعضی میپسندند و بعضی نه؛ من نمیپسندم. از سویی، قلم نویسنده به گونهای ست که انگار داستان راکد است و همه اتفاقات در ذهن شخصیت اصلی میافتد. انگار شخصیت تعامل بسیار کمی با جهان بیرون دارد. دیالوگها و رفتارهای دیگر شخصیتها چندان پویا نیستند. شخصیت اصلی در خودش غرق است.
جلد دوم، کتاب «مثل بیروت بود» است که در بستر وقایع آبان سال نود و هشت اتفاق میافتد. شخصیت اصلی آن، زهرا، دختر یکی از سرداران مهم سپاه است. زهرا اتفاقاً با سارای جلد قبل آشنا میشود؛ سارایی که حالا هرروز دلتنگ حسام است.
زهرا برخلاف سارا، یک دختر با تربیت ایرانی و اسلامی ست. یک دختر مذهبی؛ دختر یک خانواده نظامی. او ناگاه توسط یک ناشناس مورد تهدید قرار میگیرد؛ ناشناسی که او را تحت نظر دارد. حتی وقتی میخواهد موضوع را با برادر و پدرش درمیان بگذارد هم، ناشناس با او تماس میگیرد و او را تهدید میکند که حرفی نزند. روز و شب زهرا کابوس شده و تهدیدهای ناشناس آسایش را از او گرفتهاند.
دختری که پدر و برادرش هردو نظامی باشند، نباید انقدر مثل زهرا خنگ باشد. واقعا نباید انقدر خنگ باشد! این قضیه ربطی به ضریب هوشی هم ندارد. خانوادههای نیروهای مسلح، مخصوصا افرادی در این سطح، تا حدی آموزش دیدهاند که بدانند چطور از خودشان محافظت کنند. من نمیدانم زهرا در دورهها و اردوهای محل کار پدرش چکار میکرده که نفهمیده آن ناشناس او را چطور تحت نظر دارد؟!
این که زهرا در تمام طول کتاب زجر میکشید و نمیفهمید از کجا تحت نظر است، واقعا توجیهی جز خنگی خودش ندارد. این را من هم همان اول فهمیدم؛ یعنی هرکسی که یک ذره درباره تلفن همراه و بدافزارهای جاسوسی بداند میفهمد؛ حتی اگر خانواده نیروهای مسلح نباشد.
#کتاب_خوب_بخوانیم
@istadegi
☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
#نقد_کتاب 📚 چایت را من شیرین میکنم📘 مثل بیروت بود📗 ✍️زهرا اسعد بلنددوست #نشر_کتابستان_معرفت 📍نقد ب
#نقد_کتاب 📚
چایت را من شیرین میکنم📘
مثل بیروت بود📗
✍️زهرا اسعد بلنددوست
#نشر_کتابستان_معرفت
📍نقد به قلم: ش. شیردشتزاده
⚠️هشدار: این نقد بخشهایی از داستان را لو میدهد⚠️
بخش سوم
سطح هیجان و جذابیت این رمان، چندین برابر جلد قبل بود. تقریبا مهلت نفس کشیدن به مخاطب نمیدهد و وقتی در سرازیری هیجان میافتد، امان نمیدهد و هرلحظه با گرهی جدید و دردسری جدید مواجهت میکند، تا جایی که نتوانی کتاب را زمین بگذاری و تا آخر بخوانیاش. البته قلم همچنان همان حالت ادبی و پر از توصیف را داشت که برای نوشتن داستان تریلر چندان مناسب نیست.
یک ویژگی مثبت کتاب، محتوایی ست که آن را خیلی عمیق به مخاطب میفهماند. در طول داستان، مخاطب این را عمیقا میفهمد که هرچه در رسانه دید حقیقت نیست؛ یا همهی حقیقت نیست. رسانه میتواند جای درست و غلط را عوض کند و وقایع را آنطور که دوست دارد(و نه آنطور که واقعا هست) نشان بدهد. میتواند جای ظالم و مظلوم و خائن و خادم را عوض کند. به قول خود کتاب: «وقتی ذهن مسموم میشه، دیگه چیزی رو بالا میاره که ما به خوردش دادیم»؛ یا «به لطف مسئولینی که پشت در سفارتخونههای خاص تربیت شدن، این ملت اونقدر خسته و عصبی هستن که واسهشون مهم نیست خبر خیانت یه آقازاده راسته یا دروغ. فقط اگه دستشون بهت برسه، عین قصاب، گوشت تنت رو رشتهرشته میکنن. حالا به فرض محالم که ثابت شه تو بیگناهی؛ دیگه کی باور میکنه؟! این روزها، مردم دوست دارن بد بودن بالا دستیهاشون رو باور کنن، نه خوب بودنشون رو. مهر خیانت تا آخر عمر، عین داغ بردگی، از رو اسم حاجاسماعیل و خانوادهش پاک نمیشه»؛ و یا «میدونی چند تا مسئول، بازیگر، نویسنده، شاعر، خواننده و فوتبالیست توی خود کشور ایران دارن به طور مستقیم و غیرمستقیم برای تحقق اهداف ما و رهایی خلق با ما همکاری میکنن؟ فکر کردی جریانسازیهای به قول شما ضدنظام و ضدمذهبی که از طریق بعضی مسئولین و سلبریتیها صورت میگیره اتفاقیه؟ بعضیهاشون به طور مستقیم از ما دستمزدهای هنگفت دریافت میکنن تا محتوای مد نظرمون رو خوراک ذهن طرفدارهاشون کنن؛ هیچ کاری هم به راست و دروغ اخباری که بهشون میدیم ندارن، اونها فقط پولشون رو میگیرن. سربازهای ما همهجا هستن».
اما ایراد بزرگ کتاب، همچنان همان ایرادی ست که در جلد اول بود: پردازش شخصیتهای پاسدارِ فانتزی و گوگولی! زهرا به هر شخصیتِ پاسدارِ جوانی که میرسد، او و تکتک رفتارها و کنشهایش را طوری توصیف میکند که دلِ دخترِ نوجوان مذهبی میرود... تازه توی جلد اول، این نگاه به حسام محدود میشد؛ اما در جلد دوم زهرا به هیچ پاسداری رحم نکرده و یک نفر را هم از قلم نینداخته! به طوری که مخاطب را به این نتیجه میرساند که: هرکس عضو سپاه باشد یک فرشتهی دوستداشتنی ست، شوخ و مهربان و قابل اتکا و بدون نقص اخلاقی!
با وجود اینها، در جلد دوم به طور قابل توجهی شاهد رشد قلم نویسنده در ساخت و پردازش تعلیق و معما و داستان هستیم.
برای خانم بلنددوست و همه نویسندگان متعهد و دغدغهمند آرزوی موفقیت دارم.
#کتاب_خوب_بخوانیم
@istadegi
☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
🌱بسم الله الرحمن الرحیم🌱 📖داستان #دایره معمایی، تریلر، جنایی ✍🏻ش. شیردشتزاده ⚠️این داستان کاملا
🌱بسم الله الرحمن الرحیم🌱
📖داستان #دایره
معمایی، تریلر، جنایی
✍🏻ش. شیردشتزاده
⚠️این داستان کاملا غیرواقعی ست⚠️
قسمت ششم
***
مثل سنگ نشسته بود مقابل کمیل.
-این تویی مگه نه؟
کمیل این را گفت و عکس مرد را جلویش سر داد. عکس یکی از دوربینها بود که او را کنار پراید سرقتی در خیابان پاسداران نشان میداد.
مرد نه تنها جواب نداد، که حتی به ماهیچههای چشمش فشار نیاورد تا عکس را ببیند. دقیقا یک مجسمه سنگی بود؛ حتی نمیشد نفس کشیدنش را حس کرد. صورتش استخوانی بود و گونههایش برجسته. چشمانی سیاه داشت و گود رفته. لبش خشک بود. هیچچیز نخورده بود؛ حتما روزه بود. موهای کمپشت و چربش به کف سرش چسبیده بودند. اواخر دههی بیست سالگی بود شاید. پوستش آفتابسوخته و سبزه بود و یک ریش تنک و پراکنده روی خط فکش داشت فقط؛ بدون سبیل. لاغر بود؛ پیراهن چرکمردهی آبی به تنش زار میزد. صاف و شق و رق روی صندلی اتاق بازجویی نشسته بود.
-تو اون ماشینو آوردی اونجا؛ ولی از کی تحویلش گرفتی؟
باز هم سکوت.
یارو را روز بعد، موقع اذان صبح گرفتیم. با دوربینهای راهور خودرو را پیدا کردیم، چهرهاش شناسایی شد و بعد با دوربینهای چند مغازه و کلینیکی که در آن خیابان بودند، ردش را زدیم. وقتی پای برنامهنویسی و هوش مصنوعی وسط بود، وقت زیادی نمیگرفت. ایرانی نبود. چهار روز پیش از راه قانونی از پاکستان به ایران آمده بود. هیچ مدرک شناساییای جز یک گذرنامه همراهش نبود. توی گذرنامه، اسمش عبدالله کاکر بود که بعید میدانستم اسم واقعیاش باشد. حتی بعید میدانستم واقعاً پاکستانی باشد.
تروریستها هویت ندارند؛ فقط تروریستند، همین.
-کی بهت گفت اون کارو بکنی؟
پاسخ نداد. هیچ وسیلهی ارتباطیای همراهش نبود که بفهمیم با چه کسی ارتباط داشته. انگار همهچیز را از قبل برایش مشخص کرده بودند. به احتمال قوی عامل داعش خراسان بود؛ این را روی حساب حملات تروریستی قبلی در حرم شاهچراغ و گلزار شهدای کرمان میگویم.
از لحظه دستگیری حرفی نزده بود؛ حتی یک کلمه. هیچ مقاومتی هم نکرده بود. وقتی توی مسافرخانه رسیدیم سروقتش، داشت نماز میخواند. همراهش یک میکرویوزی داشت با چندتا خشاب پر، ولی برای دست بردن به سلاح حتی تکان هم نخورد. گذاشت راحت بگیریمش. انگار حتی منتظرمان بود.
-قرار بود با اون یوزی چکار کنی؟
غیر از آن میکرویوزی، هیچ سلاح دیگری نداشت. یوزی سلاح تهاجمی ست؛ مسلسلی بدریخت ساختهی یک ارتشیِ اسرائیلی به همین نام. سلاحی نیست که بتوانی آن را به راحتی زیر لباست پنهان کنی یا همهجا همراه خودت ببری. سلاحی نیست که بتوانی آن را همراه خودت نگهش داری تا اگر لازم شد از خودت دفاع کنی. سلاحی نیست که بتوانی با آن یک عملیات مخفی و بیسروصدا و ظریف را انجام بدهی. بیشتر به درد وقتی میخورد که بخواهی حمله کنی و همه آدمهای دور و برت را درو کنی. یوزی به درد عملیاتهای خونین میخورد؛ مخصوصا این که توی وسایلش سوپرسور پیدا نکردیم و این یعنی قرار نبود عملیات مخفی باشد. خودش که حرفی نمیزد؛ ولی حدسم این بود که میخواست قبل یا بعد از انفجار بمب، مردم را به رگبار ببندد. ریموت بمب هم همراهش بود. وقتی سروقتش رسیدیم، آن را کنار دستش توی سجاده گذاشته بود.
پشت شیشه رفلکس اتاق بازجویی، به عبدالله خیره بودم که مثل یک مجسمه سنگی مقابل کمیل نشسته بود و به هیچکدام از حرفهای کمیل واکنش نشان نمیداد. با خودم فکر کردم شاید این که میگویند خدا سنگت میکند این شکلی ست. نه میشنید نه میدید. حتی رنگ صورتش هم تغییر نمیکرد؛ اما دمای بدنش کمی بالا بود.
حسام در اتاق را باز کرد. برگهای که توی دستش بود را گذاشت مقابلم، روی میز.
ادامه دارد...
⚠️کپی مورد رضایت نویسنده نیست⚠️
#محرم #مه_شکن
http://eitaa.com/istadegi
☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
🌱بسم الله الرحمن الرحیم🌱 📖داستان #دایره معمایی، تریلر، جنایی ✍🏻ش. شیردشتزاده ⚠️این داستان کاملا
هیچ نظری درباره دایره ندارید؟😕
سلام
رمان جذاب که زیاده، منم خیلیهاش رو یادم نمیاد.
ولی
اگه کتاب شهدایی میخواید: خط مقدم، یک روز بعد از حیرانی، سامان عشق، شهید نوید، محبوبه صبح، سربدار، درگاه این خانه بوسیدنی ست و...
اگه ادبیات مقاومت میخواید: همسایههای خانم جان، پانصد صندلی خالی، مهمانخانه بیوههای جوان، زندگی زیر پرچم داعش، تندتر از عقربهها حرکت کن، اجارهنشین خیابان الامین، از فرانکفورت تا رقه، مار و پله و...
اگه رمان ایرانی میخواید: رویای یک دیدار، گمشده در غبار، آسمان شیشهای نیست، پنجرههای تشنه، فصل فیروزه، سعی هشتم، پس از بیست سال، من برمیگردم، ماه به روایت آه، تاب طناب دار، ادواردو، سایه شوم، جانبها، خواب باران، غریب قریب، لاجورد، سنگ، چشمهایم در اورشلیم، نه آبی نه خاکی.
اگه رمان خارجی میخواید:
بعد، هشت قتل حرفهای، قرنطینه، یک شب فاصله، زمین سیارهای آبی ست، فروپاشی، بازمانده، جعبه پرنده و...
#معرفی_کتاب