eitaa logo
☫مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
1.6هزار دنبال‌کننده
7.7هزار عکس
765 ویدیو
86 فایل
✨﷽✨ ✍️مکانی برای روایت، داستان، تبیین، گفت‌وگو، و اندیشه🌱 اطلاعات بیشتر: https://eitaa.com/istadegi/17323 نوشته‌هایمان‌تقدیم‌به‌ اباعبدالله‌الحسین(ع)‌وشهیدان‌راهش..‌. ⛔️کپی مطالب اختصاصی کانال مورد رضایت نیست.
مشاهده در ایتا
دانلود
☫مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
#نقد_کتاب 📚 چایت را من شیرین می‌کنم📘 مثل بیروت بود📗 ✍️زهرا اسعد بلنددوست #نشر_کتابستان_معرفت 📍نقد ب
📚 چایت را من شیرین می‌کنم📘 مثل بیروت بود📗 ✍️زهرا اسعد بلنددوست 📍نقد به قلم: ش. شیردشت‌زاده ⚠️هشدار: این نقد بخش‌هایی از داستان را لو می‌دهد⚠️ بخش سوم سطح هیجان و جذابیت این رمان، چندین برابر جلد قبل بود. تقریبا مهلت نفس کشیدن به مخاطب نمی‌دهد و وقتی در سرازیری هیجان می‌افتد، امان نمی‌دهد و هرلحظه با گرهی جدید و دردسری جدید مواجهت می‌کند، تا جایی که نتوانی کتاب را زمین بگذاری و تا آخر بخوانی‌اش. البته قلم همچنان همان حالت ادبی و پر از توصیف را داشت که برای نوشتن داستان تریلر چندان مناسب نیست. یک ویژگی مثبت کتاب، محتوایی ست که آن را خیلی عمیق به مخاطب می‌فهماند. در طول داستان، مخاطب این را عمیقا می‌فهمد که هرچه در رسانه دید حقیقت نیست؛ یا همه‌ی حقیقت نیست. رسانه می‌تواند جای درست و غلط را عوض کند و وقایع را آنطور که دوست دارد(و نه آنطور که واقعا هست) نشان بدهد. می‌تواند جای ظالم و مظلوم و خائن و خادم را عوض کند. به قول خود کتاب: «وقتی ذهن مسموم می‌شه، دیگه چیزی رو بالا میاره که ما به خوردش دادیم»؛ یا «به لطف مسئولینی که پشت در سفارت‌خونه‌های خاص تربیت شدن، این ملت اون‌قدر خسته و عصبی هستن که واسه‌شون مهم نیست خبر خیانت یه آقازاده راسته یا دروغ. فقط اگه دستشون بهت برسه، عین قصاب، گوشت تنت رو رشته‌رشته می‌کنن. حالا به فرض محالم که ثابت شه تو بی‌گناهی؛ دیگه کی باور می‌کنه؟! این روزها، مردم دوست دارن بد بودن بالا دستی‌هاشون رو باور کنن، نه خوب بودنشون رو. مهر خیانت تا آخر عمر، عین داغ بردگی، از رو اسم حاج‌اسماعیل و خانواده‌ش پاک نمی‌شه»؛ و یا «می‌دونی چند تا مسئول، بازیگر، نویسنده، شاعر، خواننده و فوتبالیست توی خود کشور ایران دارن به طور مستقیم و غیرمستقیم برای تحقق اهداف ما و رهایی خلق با ما همکاری می‌کنن؟ فکر کردی جریان‌سازی‌های به قول شما ضدنظام و ضدمذهبی که از طریق بعضی مسئولین و سلبریتی‌ها صورت می‌گیره اتفاقیه؟ بعضی‌هاشون به طور مستقیم از ما دستمزدهای هنگفت دریافت می‌کنن تا محتوای مد نظرمون رو خوراک ذهن طرفدارهاشون کنن؛ هیچ کاری هم به راست و دروغ اخباری که بهشون می‌دیم ندارن، اون‌ها فقط پول‌شون رو می‌گیرن. سربازهای ما همه‌جا هستن». اما ایراد بزرگ کتاب، همچنان همان ایرادی ست که در جلد اول بود: پردازش شخصیت‌های پاسدارِ فانتزی و گوگولی! زهرا به هر شخصیتِ پاسدارِ جوانی که می‌رسد، او و تک‌تک رفتارها و کنش‌هایش را طوری توصیف می‌کند که دلِ دخترِ نوجوان مذهبی می‌رود... تازه توی جلد اول، این نگاه به حسام محدود می‌شد؛ اما در جلد دوم زهرا به هیچ پاسداری رحم نکرده و یک نفر را هم از قلم نینداخته! به طوری که مخاطب را به این نتیجه می‌رساند که: هرکس عضو سپاه باشد یک فرشته‌ی دوست‌داشتنی ست، شوخ و مهربان و قابل اتکا و بدون نقص اخلاقی! با وجود این‌ها، در جلد دوم به طور قابل توجهی شاهد رشد قلم نویسنده در ساخت و پردازش تعلیق و معما و داستان هستیم. برای خانم بلنددوست و همه نویسندگان متعهد و دغدغه‌مند آرزوی موفقیت دارم. @istadegi
☫مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
🌱بسم الله الرحمن الرحیم🌱 📖داستان #دایره معمایی، تریلر، جنایی ✍🏻ش. شیردشت‌زاده ⚠️این داستان کاملا
🌱بسم الله الرحمن الرحیم🌱 📖داستان معمایی، تریلر، جنایی ✍🏻ش. شیردشت‌زاده ⚠️این داستان کاملا غیرواقعی ست⚠️ قسمت ششم *** مثل سنگ نشسته بود مقابل کمیل. -این تویی مگه نه؟ کمیل این را گفت و عکس مرد را جلویش سر داد. عکس یکی از دوربین‌ها بود که او را کنار پراید سرقتی در خیابان پاسداران نشان می‌داد. مرد نه تنها جواب نداد، که حتی به ماهیچه‌های چشمش فشار نیاورد تا عکس را ببیند. دقیقا یک مجسمه سنگی بود؛ حتی نمی‌شد نفس کشیدنش را حس کرد. صورتش استخوانی بود و گونه‌هایش برجسته. چشمانی سیاه داشت و گود رفته. لبش خشک بود. هیچ‌چیز نخورده بود؛ حتما روزه بود. موهای کم‌پشت و چربش به کف سرش چسبیده بودند. اواخر دهه‌ی بیست سالگی بود شاید. پوستش آفتاب‌سوخته و سبزه بود و یک ریش تنک و پراکنده روی خط فکش داشت فقط؛ بدون سبیل. لاغر بود؛ پیراهن چرک‌مرده‌ی آبی به تنش زار می‌زد. صاف و شق‌ و رق روی صندلی اتاق بازجویی نشسته بود. -تو اون ماشینو آوردی اونجا؛ ولی از کی تحویلش گرفتی؟ باز هم سکوت. یارو را روز بعد، موقع اذان صبح گرفتیم. با دوربین‌های راهور خودرو را پیدا کردیم، چهره‌اش شناسایی شد و بعد با دوربین‌های چند مغازه و کلینیکی که در آن خیابان بودند، ردش را زدیم. وقتی پای برنامه‌نویسی و هوش مصنوعی وسط بود، وقت زیادی نمی‌گرفت. ایرانی نبود. چهار روز پیش از راه قانونی از پاکستان به ایران آمده بود. هیچ مدرک شناسایی‌ای جز یک گذرنامه همراهش نبود. توی گذرنامه، اسمش عبدالله کاکر بود که بعید می‌دانستم اسم واقعی‌اش باشد. حتی بعید می‌دانستم واقعاً پاکستانی باشد. تروریست‌ها هویت ندارند؛ فقط تروریستند، همین. -کی بهت گفت اون کارو بکنی؟ پاسخ نداد. هیچ وسیله‌ی ارتباطی‌ای همراهش نبود که بفهمیم با چه کسی ارتباط داشته. انگار همه‌چیز را از قبل برایش مشخص کرده بودند. به احتمال قوی عامل داعش خراسان بود؛ این را روی حساب حملات تروریستی قبلی در حرم شاهچراغ و گلزار شهدای کرمان می‌گویم. از لحظه دستگیری حرفی نزده بود؛ حتی یک کلمه. هیچ مقاومتی هم نکرده بود. وقتی توی مسافرخانه رسیدیم سروقتش، داشت نماز می‌خواند. همراهش یک میکرویوزی داشت با چندتا خشاب پر، ولی برای دست بردن به سلاح حتی تکان هم نخورد. گذاشت راحت بگیریمش. انگار حتی منتظرمان بود. -قرار بود با اون یوزی چکار کنی؟ غیر از آن میکرویوزی، هیچ سلاح دیگری نداشت. یوزی سلاح تهاجمی ست؛ مسلسلی بدریخت ساخته‌ی یک ارتشیِ اسرائیلی به همین نام. سلاحی نیست که بتوانی آن را به راحتی زیر لباست پنهان کنی یا همه‌جا همراه خودت ببری. سلاحی نیست که بتوانی آن را همراه خودت نگهش داری تا اگر لازم شد از خودت دفاع کنی. سلاحی نیست که بتوانی با آن یک عملیات مخفی و بی‌سروصدا و ظریف را انجام بدهی. بیشتر به درد وقتی می‌خورد که بخواهی حمله کنی و همه آدم‌های دور و برت را درو کنی. یوزی به درد عملیات‌های خونین می‌خورد؛ مخصوصا این که توی وسایلش سوپرسور پیدا نکردیم و این یعنی قرار نبود عملیات مخفی باشد. خودش که حرفی نمی‌زد؛ ولی حدسم این بود که می‌خواست قبل یا بعد از انفجار بمب، مردم را به رگبار ببندد. ریموت بمب هم همراهش بود. وقتی سروقتش رسیدیم، آن را کنار دستش توی سجاده گذاشته بود. پشت شیشه رفلکس اتاق بازجویی، به عبدالله خیره بودم که مثل یک مجسمه سنگی مقابل کمیل نشسته بود و به هیچ‌کدام از حرف‌های کمیل واکنش نشان نمی‌داد. با خودم فکر کردم شاید این که می‌گویند خدا سنگت می‌کند این شکلی ست. نه می‌شنید نه می‌دید. حتی رنگ صورتش هم تغییر نمی‌کرد؛ اما دمای بدنش کمی بالا بود. حسام در اتاق را باز کرد. برگه‌ای که توی دستش بود را گذاشت مقابلم، روی میز. ادامه دارد... ⚠️کپی مورد رضایت نویسنده نیست⚠️ http://eitaa.com/istadegi
خودمم دل تو دلم نیست که برسه به قسمتای هیجانی و اعصاب‌خوردکن😈 بجز کمیل و یکی دوتا شخصیت فرعی دیگه، بقیه جدیدن.
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
سلام رمان جذاب که زیاده، منم خیلی‌هاش رو یادم نمیاد. ولی اگه کتاب شهدایی می‌خواید: خط مقدم، یک روز بعد از حیرانی، سامان عشق، شهید نوید، محبوبه صبح، سربدار، درگاه این خانه بوسیدنی ست و... اگه ادبیات مقاومت می‌خواید: همسایه‌های خانم جان، پانصد صندلی خالی، مهمان‌خانه بیوه‌های جوان، زندگی زیر پرچم داعش، تندتر از عقربه‌ها حرکت کن، اجاره‌نشین خیابان الامین، از فرانکفورت تا رقه، مار و پله و... اگه رمان ایرانی می‌خواید: رویای یک دیدار، گمشده در غبار، آسمان شیشه‌ای نیست، پنجره‌های تشنه، فصل فیروزه، سعی هشتم، پس از بیست سال، من برمی‌گردم، ماه به روایت آه، تاب طناب دار، ادواردو، سایه شوم، جان‌بها، خواب باران، غریب قریب، لاجورد، سنگ، چشم‌هایم در اورشلیم، نه آبی نه خاکی. اگه رمان خارجی می‌خواید: بعد، هشت قتل حرفه‌ای، قرنطینه، یک شب فاصله، زمین سیاره‌ای آبی ست، فروپاشی، بازمانده، جعبه پرنده و...
سلام می‌خوام صبر کنم بیاد توی بی‌نهایت، انقدر منو وسوسه نکنید بخرمش🙄
سلام هنوز نخوندمش. اگر خوندمش چشم
سلام طرح کلی خوب بود، بجز بعضی قسمت‌ها نمی‌شد بهش ایراد خاصی گرفت، ولی خیلی جدید نبود. تعلیق و معما و غافلگیری بخش جدایی ناپذیر اینجور رمان‌هاست، اگه غیر این بود عجیب می‌شد. درباره اون‌ها باید کلی روضه بخونم، آخرشم طرفدارهاشون میان مورد عنایت قرارم میدن😕
بعد چندتا کتاب ترسناک و جنایی و مهیج، گفتم یه کتاب با فضای آروم و ملایم و مهربون بخونم😌 و این کتاب رو انتخاب کردم📚 بچه که بودم کارتونش رو دیده بودم و خیلی دوستش داشتم، ولی کتابش واقعا خیلی خیلی خیلی قشنگ‌تر و شیرین‌تر از کارتونش بود😍 از اون کتاب‌هاییه که باهاش می‌خندی و آرامش می‌گیری و به فکر می‌افتی... قلم خیلی ساده و سرراستی داره، داستان هم در عین سادگی شیرین و دوست‌داشتنیه.✨ شخصیت‌ها هم بسیار زنده و پویا و صمیمی‌اند. فکر نمی‌کردم خوشم بیاد ولی یه نفس ۲۵۰ صفحه‌ش رو خوندم. احتمالا توی کم‌تر از ۲۴ ساعت تمومش می‌کنم😎✨