☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
🌱بسم الله الرحمن الرحیم🌱 📖داستان #دایره معمایی، تریلر، جنایی ✍🏻ش. شیردشتزاده ⚠️این داستان کاملا
🌱بسم الله الرحمن الرحیم🌱
📖داستان #دایره
معمایی، تریلر، جنایی
✍🏻ش. شیردشتزاده
⚠️این داستان کاملا غیرواقعی ست⚠️
قسمت ششم
***
مثل سنگ نشسته بود مقابل کمیل.
-این تویی مگه نه؟
کمیل این را گفت و عکس مرد را جلویش سر داد. عکس یکی از دوربینها بود که او را کنار پراید سرقتی در خیابان پاسداران نشان میداد.
مرد نه تنها جواب نداد، که حتی به ماهیچههای چشمش فشار نیاورد تا عکس را ببیند. دقیقا یک مجسمه سنگی بود؛ حتی نمیشد نفس کشیدنش را حس کرد. صورتش استخوانی بود و گونههایش برجسته. چشمانی سیاه داشت و گود رفته. لبش خشک بود. هیچچیز نخورده بود؛ حتما روزه بود. موهای کمپشت و چربش به کف سرش چسبیده بودند. اواخر دههی بیست سالگی بود شاید. پوستش آفتابسوخته و سبزه بود و یک ریش تنک و پراکنده روی خط فکش داشت فقط؛ بدون سبیل. لاغر بود؛ پیراهن چرکمردهی آبی به تنش زار میزد. صاف و شق و رق روی صندلی اتاق بازجویی نشسته بود.
-تو اون ماشینو آوردی اونجا؛ ولی از کی تحویلش گرفتی؟
باز هم سکوت.
یارو را روز بعد، موقع اذان صبح گرفتیم. با دوربینهای راهور خودرو را پیدا کردیم، چهرهاش شناسایی شد و بعد با دوربینهای چند مغازه و کلینیکی که در آن خیابان بودند، ردش را زدیم. وقتی پای برنامهنویسی و هوش مصنوعی وسط بود، وقت زیادی نمیگرفت. ایرانی نبود. چهار روز پیش از راه قانونی از پاکستان به ایران آمده بود. هیچ مدرک شناساییای جز یک گذرنامه همراهش نبود. توی گذرنامه، اسمش عبدالله کاکر بود که بعید میدانستم اسم واقعیاش باشد. حتی بعید میدانستم واقعاً پاکستانی باشد.
تروریستها هویت ندارند؛ فقط تروریستند، همین.
-کی بهت گفت اون کارو بکنی؟
پاسخ نداد. هیچ وسیلهی ارتباطیای همراهش نبود که بفهمیم با چه کسی ارتباط داشته. انگار همهچیز را از قبل برایش مشخص کرده بودند. به احتمال قوی عامل داعش خراسان بود؛ این را روی حساب حملات تروریستی قبلی در حرم شاهچراغ و گلزار شهدای کرمان میگویم.
از لحظه دستگیری حرفی نزده بود؛ حتی یک کلمه. هیچ مقاومتی هم نکرده بود. وقتی توی مسافرخانه رسیدیم سروقتش، داشت نماز میخواند. همراهش یک میکرویوزی داشت با چندتا خشاب پر، ولی برای دست بردن به سلاح حتی تکان هم نخورد. گذاشت راحت بگیریمش. انگار حتی منتظرمان بود.
-قرار بود با اون یوزی چکار کنی؟
غیر از آن میکرویوزی، هیچ سلاح دیگری نداشت. یوزی سلاح تهاجمی ست؛ مسلسلی بدریخت ساختهی یک ارتشیِ اسرائیلی به همین نام. سلاحی نیست که بتوانی آن را به راحتی زیر لباست پنهان کنی یا همهجا همراه خودت ببری. سلاحی نیست که بتوانی آن را همراه خودت نگهش داری تا اگر لازم شد از خودت دفاع کنی. سلاحی نیست که بتوانی با آن یک عملیات مخفی و بیسروصدا و ظریف را انجام بدهی. بیشتر به درد وقتی میخورد که بخواهی حمله کنی و همه آدمهای دور و برت را درو کنی. یوزی به درد عملیاتهای خونین میخورد؛ مخصوصا این که توی وسایلش سوپرسور پیدا نکردیم و این یعنی قرار نبود عملیات مخفی باشد. خودش که حرفی نمیزد؛ ولی حدسم این بود که میخواست قبل یا بعد از انفجار بمب، مردم را به رگبار ببندد. ریموت بمب هم همراهش بود. وقتی سروقتش رسیدیم، آن را کنار دستش توی سجاده گذاشته بود.
پشت شیشه رفلکس اتاق بازجویی، به عبدالله خیره بودم که مثل یک مجسمه سنگی مقابل کمیل نشسته بود و به هیچکدام از حرفهای کمیل واکنش نشان نمیداد. با خودم فکر کردم شاید این که میگویند خدا سنگت میکند این شکلی ست. نه میشنید نه میدید. حتی رنگ صورتش هم تغییر نمیکرد؛ اما دمای بدنش کمی بالا بود.
حسام در اتاق را باز کرد. برگهای که توی دستش بود را گذاشت مقابلم، روی میز.
ادامه دارد...
⚠️کپی مورد رضایت نویسنده نیست⚠️
#محرم #مه_شکن
http://eitaa.com/istadegi
☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
🌱بسم الله الرحمن الرحیم🌱 📖داستان #دایره معمایی، تریلر، جنایی ✍🏻ش. شیردشتزاده ⚠️این داستان کاملا
هیچ نظری درباره دایره ندارید؟😕
سلام
رمان جذاب که زیاده، منم خیلیهاش رو یادم نمیاد.
ولی
اگه کتاب شهدایی میخواید: خط مقدم، یک روز بعد از حیرانی، سامان عشق، شهید نوید، محبوبه صبح، سربدار، درگاه این خانه بوسیدنی ست و...
اگه ادبیات مقاومت میخواید: همسایههای خانم جان، پانصد صندلی خالی، مهمانخانه بیوههای جوان، زندگی زیر پرچم داعش، تندتر از عقربهها حرکت کن، اجارهنشین خیابان الامین، از فرانکفورت تا رقه، مار و پله و...
اگه رمان ایرانی میخواید: رویای یک دیدار، گمشده در غبار، آسمان شیشهای نیست، پنجرههای تشنه، فصل فیروزه، سعی هشتم، پس از بیست سال، من برمیگردم، ماه به روایت آه، تاب طناب دار، ادواردو، سایه شوم، جانبها، خواب باران، غریب قریب، لاجورد، سنگ، چشمهایم در اورشلیم، نه آبی نه خاکی.
اگه رمان خارجی میخواید:
بعد، هشت قتل حرفهای، قرنطینه، یک شب فاصله، زمین سیارهای آبی ست، فروپاشی، بازمانده، جعبه پرنده و...
#معرفی_کتاب
بعد چندتا کتاب ترسناک و جنایی و مهیج، گفتم یه کتاب با فضای آروم و ملایم و مهربون بخونم😌
و این کتاب رو انتخاب کردم📚
بچه که بودم کارتونش رو دیده بودم و خیلی دوستش داشتم،
ولی کتابش واقعا خیلی خیلی خیلی قشنگتر و شیرینتر از کارتونش بود😍
از اون کتابهاییه که باهاش میخندی و آرامش میگیری و به فکر میافتی...
قلم خیلی ساده و سرراستی داره، داستان هم در عین سادگی شیرین و دوستداشتنیه.✨
شخصیتها هم بسیار زنده و پویا و صمیمیاند.
فکر نمیکردم خوشم بیاد ولی یه نفس ۲۵۰ صفحهش رو خوندم.
احتمالا توی کمتر از ۲۴ ساعت تمومش میکنم😎✨
#معرفی_کتاب
☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
🌱بسم الله الرحمن الرحیم🌱 📖داستان #دایره معمایی، تریلر، جنایی ✍🏻ش. شیردشتزاده ⚠️این داستان کاملا
🌱بسم الله الرحمن الرحیم🌱
📖داستان #دایره
معمایی، تریلر، جنایی
✍🏻ش. شیردشتزاده
⚠️این داستان کاملا غیرواقعی ست⚠️
قسمت هفتم
حسام در اتاق را باز کرد. برگهای که توی دستش بود را گذاشت مقابلم، روی میز.
-اگه میترکید رکورد انفجار کرمان رو میشکست.
چشم از صورت عبدالله برنداشتم. یک چیزی این وسط درست نبود. پرسیدم: چی بوده مگه؟
-شیش کیلو سیفور توی لولههای فلزی با برش لوزی.
درست است که خیلی تخریب حالیام نمیشد ولی میدانستم سیفور یکی از خطرناکترین مواد منفجره است. شش کیلواش توی یک پراید میان جمعیت... رکورد انفجار کرمان میشکست؛ بدون شک. پوستم مورمور شد.
حسام گفت: تازه باک ماشین پر بوده و بمب رو نزدیک باک گذاشته. یعنی خود ماشین هم یه بمب بالقوه بوده.
جلوی ذهنم را گرفتم که انفجار خودرو و پاشیدن تکههایش به اطراف را تصویرسازی نکند. به کاغذی که حسام جلویم گذاشته بود نگاه نکردم. هرچه لازم بود بدانم را گفته بود. توی میکروفون به کمیل گفتم: آقا، شیش کیلو سیفور بوده. نزدیک باک.
کمیل چشم از عبدالله برنداشت؛ ولی رنگش کمی پرید. حتما او هم مثل من داشت حساب میکرد شش کیلو سیفور قرار بوده چه بلایی سر مردم عزادار بیاورد. گفت: شیش کیلو سیفور رو میخواستی با این منفجر کنی.
ریموت بمب را که در اتاق عبدالله پیدا کرده بودیم مقابلش روی میز گذاشت. لحنش اصلا پرسشی نبود. خبری بود و میدانستم الان به زحمت دارد خودش را کنترل میکند که داد نکشد. عبدالله اما همچنان سنگ بود.
-میدونی سیفور چیه یا فقط بهت گفته بودن دکمه رو فشار بدی؟
سکوت. زیر نور اتاق بازجویی، پیشانی عبدالله برق میزد. عرق کرده بود. میتوانستم لرزش خفیفی روی لبها و انگشتانش حس کنم. انگار به سختی سر جایش نشسته بود. کمیل گفت: کس دیگهای هم قراره کاری مثل تو انجام بده؟
باز هم سکوت؛ ولی این بار سکوتش فرق داشت. میشد نفس زدنش را فهمید. سرش کمی به جلو خم شد و چشمانش نیمهباز ماندند. کمیل گفت: صدای منو میشنوی؟
کمیل از جا بلند شد و شانههای عبدالله را تکان داد.
-صدامو میشنوی؟ خوبی؟
گردن عبدالله با تکانهای کمیل به عقب افتاد. یک باریکه بزاق از کنار دهانش بیرون ریخته بود. لازم نبود کمیل کمک بخواهد. به حسام گفتم نیروهای امدادی را خبر کند و خودم توی اتاق بازجویی دویدم.
وقتی در اتاق را باز کردم، کمیل هنوز شانههای عبدالله را گرفته بود و داشت صدایش میزد.
-هی! منو ببین!
وقتی دید من آمدهام تو، دست به دامنم شد.
-کمک کن بخوابونیمش روی زمین.
عبدالله را روی زمین خواباندیم. دست گذاشتم روی مچش. نبضش کند میزد و ضربان قلبش نامنظم بود. کمیل از من پرسید: وقتی دستگیرش کردین چیزی توی دهنش نبود؟ چیزی نخورد؟
-نه آقا. ما که ندیدیم.
-سیانور بین وسایلش پیدا نکردین؟
-نه.
کمیل با دو انگشت پلکهای عبدالله را باز کرد و به چشمانش خیره شد. مردمکهایش گشاد شده بودند. زیر لب گفت: یا امام حسین...
دکمههای پیراهن عبدالله را باز کرد و سرش را روی سینه عبدالله گذاشت. بعد از چند ثانیه، روی زانوهایش نشست و به من نگاه کرد.
-احیا بلدی؟
مغزم از تحلیل آنچه رخ میداد عقب افتاده بود. احیا؟ عبدالله مُرده بود؟ شاید؛ این را میشد از نفس نکشیدنش و رنگ پریده بودنش بفهمم. واقعا مثل مُردهها شده بود.
-چی آقا... احیا؟
کمیل منتظر جواب من نشد. شروع کرد به دادن تنفس مصنوعی و ماساژ قلبی. عرق میریخت و با همه زورش سینه عبدالله را فشار میداد. قبل از این که خسته شود و من بخواهم جایش را بگیرم، دوتا امدادگر آمدند توی اتاق. کمیل با دیدن امدادگرها عقب ننشست. شاید اصلا نفهمید آنها آمدهاند. همچنان به کارش ادامه داد، تا جایی که رنگ به صورت عبدالله برگشت.
امدادگرها کمیل را کنار زدند و یک دور دیگر علائم حیاتی را بررسی کردند. برگشته بود؛ اما هشیار نبود.
ادامه دارد...
⚠️کپی مورد رضایت نویسنده نیست⚠️
#محرم #مه_شکن
http://eitaa.com/istadegi