eitaa logo
☫مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
1.6هزار دنبال‌کننده
7.7هزار عکس
765 ویدیو
86 فایل
✨﷽✨ ✍️مکانی برای روایت، داستان، تبیین، گفت‌وگو، و اندیشه🌱 اطلاعات بیشتر: https://eitaa.com/istadegi/17323 نوشته‌هایمان‌تقدیم‌به‌ اباعبدالله‌الحسین(ع)‌وشهیدان‌راهش..‌. ⛔️کپی مطالب اختصاصی کانال مورد رضایت نیست.
مشاهده در ایتا
دانلود
بعد چندتا کتاب ترسناک و جنایی و مهیج، گفتم یه کتاب با فضای آروم و ملایم و مهربون بخونم😌 و این کتاب رو انتخاب کردم📚 بچه که بودم کارتونش رو دیده بودم و خیلی دوستش داشتم، ولی کتابش واقعا خیلی خیلی خیلی قشنگ‌تر و شیرین‌تر از کارتونش بود😍 از اون کتاب‌هاییه که باهاش می‌خندی و آرامش می‌گیری و به فکر می‌افتی... قلم خیلی ساده و سرراستی داره، داستان هم در عین سادگی شیرین و دوست‌داشتنیه.✨ شخصیت‌ها هم بسیار زنده و پویا و صمیمی‌اند. فکر نمی‌کردم خوشم بیاد ولی یه نفس ۲۵۰ صفحه‌ش رو خوندم. احتمالا توی کم‌تر از ۲۴ ساعت تمومش می‌کنم😎✨
☫مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
🌱بسم الله الرحمن الرحیم🌱 📖داستان #دایره معمایی، تریلر، جنایی ✍🏻ش. شیردشت‌زاده ⚠️این داستان کاملا
🌱بسم الله الرحمن الرحیم🌱 📖داستان معمایی، تریلر، جنایی ✍🏻ش. شیردشت‌زاده ⚠️این داستان کاملا غیرواقعی ست⚠️ قسمت هفتم حسام در اتاق را باز کرد. برگه‌ای که توی دستش بود را گذاشت مقابلم، روی میز. -اگه می‌ترکید رکورد انفجار کرمان رو می‌شکست. چشم از صورت عبدالله برنداشتم. یک چیزی این وسط درست نبود. پرسیدم: چی بوده مگه؟ -شیش کیلو سی‌فور توی لوله‌های فلزی با برش لوزی. درست است که خیلی تخریب حالی‌ام نمی‌شد ولی می‌دانستم سی‌فور یکی از خطرناک‌ترین مواد منفجره است. شش کیلو‌اش توی یک پراید میان جمعیت... رکورد انفجار کرمان می‌شکست؛ بدون شک. پوستم مورمور شد. حسام گفت: تازه باک ماشین پر بوده و بمب رو نزدیک باک گذاشته. یعنی خود ماشین هم یه بمب بالقوه بوده. جلوی ذهنم را گرفتم که انفجار خودرو و پاشیدن تکه‌هایش به اطراف را تصویرسازی نکند. به کاغذی که حسام جلویم گذاشته بود نگاه نکردم. هرچه لازم بود بدانم را گفته بود. توی میکروفون به کمیل گفتم: آقا، شیش کیلو سی‌فور بوده. نزدیک باک. کمیل چشم از عبدالله برنداشت؛ ولی رنگش کمی پرید. حتما او هم مثل من داشت حساب می‌کرد شش کیلو سی‌فور قرار بوده چه بلایی سر مردم عزادار بیاورد. گفت: شیش کیلو سی‌فور رو می‌خواستی با این منفجر کنی. ریموت بمب را که در اتاق عبدالله پیدا کرده بودیم مقابلش روی میز گذاشت. لحنش اصلا پرسشی نبود. خبری بود و می‌دانستم الان به زحمت دارد خودش را کنترل می‌کند که داد نکشد. عبدالله اما همچنان سنگ بود. -می‌دونی سی‌فور چیه یا فقط بهت گفته بودن دکمه رو فشار بدی؟ سکوت. زیر نور اتاق بازجویی، پیشانی عبدالله برق می‌زد. عرق کرده بود. می‌توانستم لرزش خفیفی روی لب‌ها و انگشتانش حس کنم. انگار به سختی سر جایش نشسته بود. کمیل گفت: کس دیگه‌ای هم قراره کاری مثل تو انجام بده؟ باز هم سکوت؛ ولی این بار سکوتش فرق داشت. می‌شد نفس زدنش را فهمید. سرش کمی به جلو خم شد و چشمانش نیمه‌باز ماندند. کمیل گفت: صدای منو می‌شنوی؟ کمیل از جا بلند شد و شانه‌های عبدالله را تکان داد. -صدامو می‌شنوی؟ خوبی؟ گردن عبدالله با تکان‌های کمیل به عقب افتاد. یک باریکه بزاق از کنار دهانش بیرون ریخته بود. لازم نبود کمیل کمک بخواهد. به حسام گفتم نیروهای امدادی را خبر کند و خودم توی اتاق بازجویی دویدم. وقتی در اتاق را باز کردم، کمیل هنوز شانه‌های عبدالله را گرفته بود و داشت صدایش می‌زد. -هی! منو ببین! وقتی دید من آمده‌ام تو، دست به دامنم شد. -کمک کن بخوابونیمش روی زمین. عبدالله را روی زمین خواباندیم. دست گذاشتم روی مچش. نبضش کند می‌زد و ضربان قلبش نامنظم بود. کمیل از من پرسید: وقتی دستگیرش کردین چیزی توی دهنش نبود؟ چیزی نخورد؟ -نه آقا. ما که ندیدیم. -سیانور بین وسایلش پیدا نکردین؟ -نه. کمیل با دو انگشت پلک‌های عبدالله را باز کرد و به چشمانش خیره شد. مردمک‌هایش گشاد شده بودند. زیر لب گفت: یا امام حسین... دکمه‌های پیراهن عبدالله را باز کرد و سرش را روی سینه عبدالله گذاشت. بعد از چند ثانیه، روی زانوهایش نشست و به من نگاه کرد. -احیا بلدی؟ مغزم از تحلیل آنچه رخ می‌داد عقب افتاده بود. احیا؟ عبدالله مُرده بود؟ شاید؛ این را می‌شد از نفس نکشیدنش و رنگ پریده بودنش بفهمم. واقعا مثل مُرده‌ها شده بود. -چی آقا... احیا؟ کمیل منتظر جواب من نشد. شروع کرد به دادن تنفس مصنوعی و ماساژ قلبی. عرق می‌ریخت و با همه زورش سینه عبدالله را فشار می‌داد. قبل از این که خسته شود و من بخواهم جایش را بگیرم، دوتا امدادگر آمدند توی اتاق. کمیل با دیدن امدادگرها عقب ننشست. شاید اصلا نفهمید آن‌ها آمده‌اند. همچنان به کارش ادامه داد، تا جایی که رنگ به صورت عبدالله برگشت. امدادگرها کمیل را کنار زدند و یک دور دیگر علائم حیاتی را بررسی کردند. برگشته بود؛ اما هشیار نبود. ادامه دارد... ⚠️کپی مورد رضایت نویسنده نیست⚠️ http://eitaa.com/istadegi
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
سلام 😐😐😐 حقیقتا درباره ادامه خورشید نیمه‌شب به مشکل خوردم. دعا کنید حل بشه ادامه بدم. دایره داستان خودمه و ادامه خورشید نیمه‌شب نیست(چون خیلی پرسیده بودید)
سلام. نخوندمش. ____ فرسنگ‌ها که هیچی، میلیاردها سال نوری فاصله داره😐
سلام عجب...!
سلام خیلی وقته کتاب‌های آقای جهرمی رو نخوندم، کتاب‌های جدیدشون(که گویا بیشتر اجتماعی و خانوادگی هستن) رو نخوندم. توی کانالشون بودم، گاهی چشمم به متن رمان‌ها می‌خورد، درواقع اصلا رمان نبودن؛ قواعد ابتدایی داستان نوشتن و اصلا نوشتن رو رعایت نکرده بودن... نمی‌دونم از نظر داستان و محتوا چطوری‌اند. فعلا تصمیمی برای خوندنشون ندارم. ولی بزرگ‌ترین نقدم به آقای جهرمی، همین ضعف شدید و غیرقابل چشم پوشی نثر و نوشتاره... که حتی حین چاپ هم اصلاح نشده... البته خود آقای جهرمی به نظرم فرد دغدغه‌مند و فاضلی هستن، فکر نمی‌کنم الگو گرفتن از شخصیت‌هاشون مشکلی داشته باشه، دیگه اینو باید خودتون فکر کنید و بسنجید. از هیچکس کورکورانه الگو نگیرید.
سلام اتفاقاً چیزی که من به عنوان مخاطبِ گاه منتقدِ آقای جهرمی دیدم، اینه که یه عده مرید دور ایشون جمع شدن که هیچ‌گونه نقد به آثار رو پذیرا نیستن و به بدترین شکل پاسخ می‌دن؛ قبلا هم گفتم توی خیلی زمینه‌ها آقای حدادپور رو قبول دارم، ولی این برخورد مریدان ایشون باعث شده بود گاهی خودشون هم دربرابر نقد مقاومت نشون بدن. جدای از ایرادهای فراوان نثر و داستان به لحاظ فنی، و جدای از ایرادهای محتوایی‌ای که بعضی از رمان‌های ایشون دارن، این اصلا و به هیچ وجه و با هیچ توجیهی قابل پذیرش نیست که صحنه‌های غیراخلاقی رو در رمان‌هاشون توصیف کنند. از خدا که بالاتر نداریم، خدا هم داستان یوسف و زلیخا رو سربسته و در نهایت حیا بیان کرده. ایشون با هیچ دلیلی نمی‌تونن توجیه کنن که به عنوان یک روحانی، تحت عنوان رمان مذهبی امنیتی، صحنه‌های مبتذل رو برای مخاطب جوان و نوجوان مذهبی توصیف کنند. اگه هدف نشون دادن رذالت و پستی دشمنان اسلامه، این رذالت و پستی رو می‌شه به روش‌های بهتری نشون داد. و جالبه بدونید حذف این قسمت‌های مبتذل هیییچ آسیبی به بدنه و طرح و پیرنگ داستان نمی‌زنه و تقریبا هیچ اهمیتی در سیر و روایت داستان نداره، اتفاقاً چاپ‌های جدید کتاب‌ها سانسور شده و داستان هیچ مشکلی پیدا نکرده! (خوشحالم که بالاخره آقای جهرمی رضایت دادن این صحنه‌ها حذف بشن) ضمن اینکه، مشکل من با شکل نگاه و روایته، من شخصاً احساس می‌کنم شکل روایت باحیا نیست. یک نویسنده ایرانی دیگه هم بود که دقیقا همین احساس رو درباره قلمش داشتم، قلم باحیا نبود. نمی‌دونم چطوری توضیحش بدم... یادتون باشه یکی از اهداف مهم دشمن حیازدایی از جوان ایرانیه!!!
☫مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
سلام اتفاقاً چیزی که من به عنوان مخاطبِ گاه منتقدِ آقای جهرمی دیدم، اینه که یه عده مرید دور ایشون جم
یادتون باشه یکی از اهداف مهم دشمن حیازدایی از جوان ایرانیه!!! اگه دشمن‌شناسی قوی داشته باشید نباید از چنین چیزهایی ساده بگذرید، نباید بگید «گنده‌ش می‌کنن!»
☫مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
🌱بسم الله الرحمن الرحیم🌱 📖داستان #دایره معمایی، تریلر، جنایی ✍🏻ش. شیردشت‌زاده ⚠️این داستان کاملا
🌱بسم الله الرحمن الرحیم🌱 📖داستان معمایی، تریلر، جنایی ✍🏻ش. شیردشت‌زاده ⚠️این داستان کاملا غیرواقعی ست⚠️ قسمت هشتم *** خودم را سر جایی که ایستاده بودم جابه‌جا کردم تا کمی از درد پاهایم کم شود. نسیم خنکی وزید و کمی از گرمای شب کم کرد. پرده‌های دورتادور هیئت تکان خوردند، سقف خیمه هم. زیر خیمه پر شده بود تقریباً و سمت ما هم داشت پر می‌شد. از مردمی که از مقابلم رد می‌شدند با خوشآمدگویی و التماس دعا استقبال می‌کردم و راهنمایی‌شان می‌کردم برای نشستن. هرشب از بعد نماز مغرب و عشاء که مراسم شروع می‌شد تا حدود یازده شب کارم به عنوان خادم همین بود. هر ده شب محرم. چندین سال بود که شب‌های محرمم را اینطور می‌گذراندم. قبل از اذان هم باید توی پارکینگ ورزشگاه که دورتادورش را برای هیئت پرده زده بودند، صندلی می‌چیدیم و فرش‌ها را جارو می‌زدیم. امسال برخلاف سال‌های قبل، نیمی از فضای هیئت زیر سایه‌ی یک خیمه‌ی بزرگ سپید بود. زیر خیمه کولر داشت و این بیرون که من ایستاده بودم، فقط با نسیم شبانه‌ی تابستان خنک می‌شد. سرجایم در امتداد مسیری که برای رفت و آمد باز گذاشته بودیم قدم زدم. پاها و کمرم از چندین ساعت ایستادن ممتد درد می‌کرد. هولی که خواب در دلم انداخته بود هنوز هم بود؛ پس ذهنم و توی تنم. کمرنگ بود ولی بود. یک نگاه به پرچم بالای خیمه انداختم که لطیف و باوقار در باد موج برمی‌داشت. هر وقت می‌دیدمش دلم می‌رفت، آرام می‌شدم. انقدر دلم می‌رفت که چندین سال بود چسبیده بودم به این هیئت. نمی‌دانم چرا. نه مداح خاصی داشت نه سخنران خاصی. یک هیئت کاملا معمولی بود؛ ولی یک چیزی من را گره زده بود به آن. طوری به آن گره خورده بودم که حاضر نبودم یک شب خدمت در آن هیئت را با هیچ‌کدام از هیئت‌های بزرگ شهر عوض کنم. همیشه شب اول محرم که می‌آمدم اینجا، انگار برگشته بودم به خانه‌ی خودم. فاطمه از دو فرش آن‌طرف‌تر صدایم زد و به مچش اشاره کرد. بدون لب‌خوانی هم می‌شد بفهمم دارد ساعت می‌پرسد. یک نگاه به ساعتم کردم و توی مسیر رفتم به طرفش. -نه و نیم. فاطمه که دید آمده‌ام نزدیکش، گفت: یکی اون طرف توی مسیر نشسته. هرچی می‌گم جاشو عوض کنه قبول نمی‌کنه. تو بیا بهش بگو، حرف تو رو گوش می‌کنن. رد اشاره فاطمه را گرفتم و رفتم به سمتش. یک خانم میانسال بود، اول مسیر نشسته بود. تا خواستم خم بشوم، کمرم تیر کشید. درد مثل میخ توی ستون فقراتم فرو رفت. سر جایم خشک شدم و چند لحظه صبر کردم. کمی آرام گرفت و آرام خم شدم، درد هنوز بود ولی دیگر مثل میخ نبود. آرام با چوب‌پر سبزرنگ به شانه‌اش زدم و گفتم: عزیزم ببخشید... توی مسیر نشستید. نگاهش به روبه‌رو بود. انگار اصلا توی این دنیا نبود. صورت لاغرش مات و بی‌حالت و رنگ‌پریده بود. دوباره آرام با چوب‌پر به شانه‌اش زدم: عزیزم... ببخشید... نگاهش را تا صورت من آورد بالا. چشمان قهوه‌ای‌اش به گودی نشسته بودند. طوری نگاهم می‌کرد که انگار من را نمی‌دید. با نگاهش یک موج سرما به قلبم خورد که گرمای روضه را کمی عقب زد و هراس پنهان پشت قلبم را پررنگ‌تر کرد. به زن می‌خورد چهل و چند سال داشته باشد؛ هرچند خیلی شکسته بود. شاید سنش کمتر از آن بود که نشان می‌داد. یک شال خاکستری دور سرش پیچیده بود و چندتار موی سپید و سیاه از گوشه‌های روسری‌اش بیرون زده بود. پوستش کدر بود و چادرش کهنه. یک لحظه از این که به او گیر داده بودم پشیمان شدم. معلوم بود خیلی گرفتار و غمگین است. با شرمندگی گفتم: ببخشید عزیزم، توی مسیر نشستید. اینطوری خودتون اذیت می‌شید. می‌شه جاتونو عوض کنید؟ ادامه دارد... 🔗قسمت اول داستان: https://eitaa.com/istadegi/12546 ⚠️کپی مورد رضایت نویسنده نیست⚠️ http://eitaa.com/istadegi