سلام
بله، یکی از مشکلات ما اینه که رمان امنیتی خوب کم داریم. من سعی کردم در حد خودم این خلأ رو پر کنم ولی فکر میکنم خیلی موفق نبودم.
رمان خوب توی هر ژانری، رمانیه که قلم خوبی داشته باشه، توی محتوا به واقعیت و حقیقت وفادار باشه و از عناصر داستانی درست و بهجا استفاده کرده باشه.
درباره رمانهای ایشون، گویا یک فردی که اطلاع داشت گفته بود که حتی براساس واقعیت نیست.
و یکی از مشکلات هم همینه که ایشون اصرار دارن بگن همهش مستنده...
سلام
بله قطعا ما حق نداریم به ایشون تهمت دشمن و عامل بیگانه و... بزنیم،
ایشون هم با توجه به دغدغهشون دارن کار میکنن، اتفاقا خیلی هم موثر واقع شدن، من خودم خیلی از نظرات و تحلیلهاشون رو قبول دارم.
ایشون هم مثل همه آدمها ممکنه اشتباه کنن ولی به این معنی نیست که دشمنن.
اصلا قصد بیاحترامی و زیر سوال بردن ایشون رو ندارم، صرفا نقد به آثارشونه.
☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
https://EitaaBot.ir/poll/qk46 این نظرسنجی رو زود تند سریع جواب بدید ببینم
یعنی کانال ناشناس نزنم؟
🔸 #لشگر_فرشتگان 🔸
🌷 شهید شیرین ابوعاقلة🌷
🔸تولد: ۳ آوریل ۱۹۷۱، قدس، فلسطین
🔸شهادت: ۱۱ مهٔ ۲۰۲۲، جنین، کرانه باختری، فلسطین
شیرین ابوعاقلة خبرنگار فلسطینی-آمریکایی بود که به مدت ۲۵ سال در شبکه عربی زبان الجزیره فعالیت میکرد. او یکی از خبرنگاران فعال در غرب آسیا بود که که اخبار مرتبط با فلسطین را پوشش میداد. در ۱۱ مهٔ ۲۰۲۲ درحالی که مشغول پوشش اخبار حمله نیروهای ارتش اسرائیل به شهر جنین در کرانه باختری بود، مورد هدف نیروهای اسرائیلی قرار گرفت و به شهادت رسید. او هنگام شهادت، لباس خبرنگاری بر تن داشت.
🌱🇵🇸
مرز حق و باطل دنیای امروز را فلسطین تعیین میکند؛
نه مذهب و نژاد و جغرافیا.
مرز حق و باطل دنیای امروز، همان کلام امیرالمومنین علی علیهالسلام است که فرمودند: کونا للظّالم خصماً و للمظلوم عوناً(دشمن ظالم باشید و یار مظلوم).
و برای همین است که شیرین ابوعاقلهی مسیحیِ فلسطینی-امریکایی امروز با ما در یک جبهه است؛ همراه با تمام آنها که یار مظلوم و دشمن ظالمند.
روزت مبارک بانوی خبرنگار؛
روز تو و بانوان شهیده خبرنگار غزه مبارک؛
روز تو و صد و شصت و پنج خبرنگار شهید غزه مبارک...
#روز_خبرنگار #غزه
http://eitaa.com/istadegi
حین جستجو به سایتی برخوردم به نام «مرصد شیرین».
سعی داره تا جای ممکن آمار و اطلاعات شهدای غزه رو جمعآوری کنه،
اطلاعات خوبی داره...
https://www.shireen.ps/home
کربلا در کربلا میماند اگر زینب نبود؛
و غزه در غزه میماند،
حقیقت زیر آوار دفن میشد،
آه مظلوم در هیاهو از میان میرفت،
اگر بانوان خبرنگار فلسطینی نبودند.
زنده ماندند که روایت کنند،
شهید شدند که خونشان در رگ زمین جاری شود و پیامشان را برسانند.
رسانه رمز پیروزی ست؛ این را زینب به زنان شجاع و آزاده تاریخ آموخته و بانوان شهیدهی خبرنگار، شاگردان ممتاز زینباند؛
قهرمانان همیشه پیروز میدان رسانهاند.
دو چیز در تاریخ میماند: خون و کلمه.
و بانوان خبرنگار غزه، کلماتشان را با خون مینویسند تا در تاریخ ابدی شوند؛
اکنون با این نام میشناسندشان: الشهیدة الصحفیة...
✍️ش. شیردشتزاده
#روز_خبرنگار #غزه #لشگر_فرشتگان
http://eitaa.com/istadegi
☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
🌱بسم الله الرحمن الرحیم🌱 📖داستان #دایره معمایی، تریلر، جنایی ✍🏻ش. شیردشتزاده ⚠️این داستان کاملا
🌱بسم الله الرحمن الرحیم🌱
📖داستان #دایره
معمایی، تریلر، جنایی
✍🏻ش. شیردشتزاده
⚠️این داستان کاملا غیرواقعی ست⚠️
قسمت یازدهم
صدای یک مرد بود، میانسال و ناآشنا. کمی به ذهنم فشار آوردم و نشناختمش. گفتم: شما؟
-ببخشید که وسط کارت مزاحم شدم. حتما بخاطر وضعیت عبدالله خیلی بهم ریختی.
دهانم خشکید؛ خودم هم. صدایش ماشینی و یکنواخت بود، فارسی را به سختی حرف میزد انگار. نمیشناختمش. مطمئن بودم او را نمیشناسم. کمیل حواسش به من نبود. داشت از پشت شیشه عبدالله را نگاه میکرد. زبانم را به سختی در دهان چرخاندم.
-ببخشید شما کی هستید؟
-این فعلا مهم نیست. مهم اینه که یه بمب رو پیدا کردید؛ ولی هنوز نمیدونید بمب بعدی کجاست.
بمب بعدی... این کلمه در مغزم ترکید. عرق کردم. نمیتوانستم تکان بخورم. کمیل برگشت سمتم و بیصدا لب زد: کیه؟
من اما بجای جواب به کمیل، سوالم را تکرار کردم و صدا به سختی از حلق خشکیدهام درآمد.
-تو کی هستی؟
-هنوز نفهمیدی این سوال الان مهم نیست؟ من اگه جای تو بودم میپرسیدم بمب بعدی کجاست.
سرم داغ شد و سنگین. صدایم را بالا بردم که هم لرزشش پنهان شود و هم فکر نکند خودم را باختهام.
-چی داری میگی عوضی؟ درست حرف بزن!
خندید؛ خشک و ماشینی. گفت: برای شروع یه راهنمایی کوچولو بهت میکنم. برو ببین خانومت کجاست.
کلمهی «خانومت» را که شنیدم، مغزم جوش آورد. این بار نه فقط سرم که همهی بدنم داغ شد. تقریبا داد کشیدم: منظورت چیه؟ چی میگی؟ کی هستی؟
قبل از این که سوال آخرم را کامل بپرسم، بوق اشغال را شنیدم. گوشی را توی دستم فشار دادم و نوبت من بود که چنان محکم به صورتم دست بکشم که پوستم کنده شود. کمیل بهتزده نگاهم میکرد.
-کی بود؟ چته؟
چند نفس عمیق کشیدم که بتوانم حرف بزنم؛ ولی حرف زدن وقت تلف کردن بود. بمب بعدی جایی بود که هانیه رفته بود؟ شاید. ساعت نُه و چهل و پنج دقیقه شب بود. بجای این که جواب کمیل را بدهم، به سمت خروجی دویدم. کمیل دنبالم دوید.
-با توام! چت شد؟ کجا میری؟
تندتر دوید تا همپای من شد. میان نفس زدنم حین دویدن، گفتم: بیاین توی ماشین بهتون میگم.
حسام جلوی در بیمارستان ایستاده بود. دویدن ما را که دید، تعجب کرد.
-چی شده؟
چند قدم دنبالمان دوید؛ تا جایی که من کلید ماشین را از او بگیرم و کمیل به او بسپارد حواسش به عبدالله باشد. و دوباره دویدیم. خودم پشت فرمان نشستم و گاز دادم. کمیل سرم داد کشید: تو چت شده؟ کی بهت زنگ زد؟
ترافیک را از میان کوچه پس کوچهها دور میزدم. مغزم متلاشی بود. به سختی کلمات را دور هم جمع کردم.
-یه شماره ناشناس بهم زنگ زد. گفت یه بمب دیگه هم هست.
کمیل عصبی بود، عصبیتر شد. داد زد: یعنی چی؟ مسخره کردی منو؟
گوشیام را از جیبم بیرون کشیدم، قفلش را باز کردم و آن را دست کمیل دادم.
-گوشیم مکالمات رو ضبط میکنه. برید فایلشو پیدا کنید.
کمیل همانطور که با گوشی کار میکرد غر زد: وقت این چیزا رو نداریم حسین.
و بعد طوری مشغول شد که نتوانست غر زدنش را ادامه بدهد. دلم میخواست بگویم توی بیمارستان هم کار مفیدی نمیکردیم جز این که برای به کما رفتن عبدالله حرص بخوریم. کمیل هنوز فایل را پیدا نکرده بود. گفت: مزاحم بوده...
-میدونست عبدالله داره میمیره.
ادامه دارد...
🔗قسمت اول داستان:
https://eitaa.com/istadegi/12546
⚠️کپی مورد رضایت نویسنده نیست⚠️
#محرم #مه_شکن
http://eitaa.com/istadegi