eitaa logo
☫مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
1.6هزار دنبال‌کننده
7.7هزار عکس
765 ویدیو
86 فایل
✨﷽✨ ✍️مکانی برای روایت، داستان، تبیین، گفت‌وگو، و اندیشه🌱 اطلاعات بیشتر: https://eitaa.com/istadegi/17323 نوشته‌هایمان‌تقدیم‌به‌ اباعبدالله‌الحسین(ع)‌وشهیدان‌راهش..‌. ⛔️کپی مطالب اختصاصی کانال مورد رضایت نیست.
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
حسین از عباسم داره عزیزتر میشه😕
وجود چنین آدم‌های آزاده‌ای، مثل نور امید توی تاریکیِ این دنیای پر از ظلمه. امیدوارم چنین انسان‌هایی انقدر زیاد بشن که جهان غرق نور بشه و چیزی از ظلمت نمونه...
☫مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
🌱بسم الله الرحمن الرحیم🌱 📖داستان #دایره معمایی، تریلر، جنایی ✍🏻ش. شیردشت‌زاده ⚠️این داستان کاملا
🌱بسم الله الرحمن الرحیم🌱 📖داستان معمایی، تریلر، جنایی ✍🏻ش. شیردشت‌زاده ⚠️این داستان کاملا غیرواقعی ست⚠️ قسمت 40 *** انقدر سرم را میان بازوها و زانوهایم چلانده بودم که درد گرفته بود. فک و گلویم هم درد می‌کرد انقدر که دندان برهم ساییده بودم و با بغضم کلنجار رفته بودم. از این که مثل بچه‌ها رفته بودم یک گوشه گریه می‌کردم خوشم نمی‌آمد. احساس می‌کردم ضعیف‌ترین و خاک‌برسرترین مرد روی زمینم؛ ولی واقعا باتری‌ام تمام شده بود آن لحظه. صدای خش‌خش شنیدم؛ راه رفتن یک نفر روی موکت‌های زیر خیمه. داشت به من نزدیک می‌شد، تا جایی که رسید روبه‌روی من. سرم را بلند نکردم. ترجیح می‌دادم کسی نفهمد این بدبختی که مثل بچه‌ها قایم شده منم. صدای پا قطع شد و بعد احساس کردم نشست. سرم را بلند نکردم. تکان نخوردم بلکه خودش خجالت بکشد و برود؛ ولی نرفت. -وقتی کارمو شروع کردم، واقعا دست و پا چلفتی بودم. کمیل بود. مثل همیشه آرام حرف می‌زد. حوصله‌اش را نداشتم. از این که اینطوری ببیندم خجالت می‌کشیدم؛ ولی انرژی لازم برای فرار کردن هم نداشتم. پس ماندم و بیشتر توی خودم جمع شدم. ادامه داد: یه بنده خدایی بود، اسمش عباس بود. یکی از نیروهای خیلی خوبمون توی سوریه بود. خوراکش تروریستای داعشی بودن. راستش حاج رسول یکم درباره جون عباس نگران بود. اوایل بهم گفته بود همراه عباس باشم، دورادور مواظبش باشم. آرام خندید. -همون اول مچم رو گرفت، ضدتعقیب زد و گیرم انداخت. و باز هم خندید. -توی دستشویی عمومی بود، گیرم انداخت و صورتمو چسبوند به دیوار و گفت کی‌ام و چرا دنبالشم. اگر جان داشتم یا بی‌ادبی نبود، حتما داد می‌کشیدم الان به من چه ربطی دارد عباس کی بوده و چکار کرده؟ ولی خجالت می‌کشیدم صورت خیسم را ببیند. کمیل همچنان می‌خندید؛ سنگین و آرام. -چقدر حرصش دادم. چقدر خنگ‌بازی درآوردم... و اونم گذاشت من دنبالش باشم تا کار یاد بگیرم. بهم تشر می‌زد، سخت می‌گرفت، ولی از دستش ناراحت نمی‌شدم. یه جورایی اون بود که هوامو داشت. خیلی چیزها بهم یاد داد، بدون این که حتی خودش بخواد. آه کشید. -می‌دونی، سنش زیاد نبود ولی یکم از موهاش سفید شده بود. کار می‌کرد، خیلی کار می‌کرد، ولی معلوم بود همیشه یه بار سنگینی روی دوششه. بعداً فهمیدم چرا حتی وقتی می‌خنده هم غمگینه... بعداً شنیدم خانمش ضابط قضایی بود. همون اوایل ازدواجشون، یه شب که عباس رفته بود دنبال خانمش تا از محل کار بیاردش، فهمید چندتا از مجرم‌ها حین فرار خانمش رو کشتن. اینطور که شنیدم، وقتی خانمش تموم کرد عباس هم توی آمبولانس بود. جلوی چشمش این اتفاق افتاد. آن لحظه انقدر دلم سوخته بود که دیگر جا نداشت برای عباس هم بسوزد. اینطور هم نبود که با فهمیدن بدبختی یک نفر دیگر، خیالم راحت شود که فقط من توی دنیا بدبخت نیستم. بعد هم قرار نبود هانیه مثل همسر عباس بمیرد. هانیه زنده می‌ماند. حق نداشت بمیرد. ادامه دارد... 🔗قسمت اول داستان: https://eitaa.com/istadegi/12546 ⚠️کپی مورد رضایت نویسنده نیست⚠️ http://eitaa.com/istadegi
☫مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
🌱بسم الله الرحمن الرحیم🌱 📖داستان #دایره معمایی، تریلر، جنایی ✍🏻ش. شیردشت‌زاده ⚠️این داستان کاملا
راستش موقع نوشتن این قسمت خودمم دلم تنگ شد مخصوصا برای اون قسمتی که عباس کمیل رو تو دستشویی عمومی خفت کرده بود🙄
☫مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
راستش موقع نوشتن این قسمت خودمم دلم تنگ شد مخصوصا برای اون قسمتی که عباس کمیل رو تو دستشویی عمومی خف
اصلا چون خیلی دوستش دارید یه دور دیگه اون قسمت رو هم میذارم با هم بشینیم به کمیل بخندیم😅